این چند روز در اینستاگرام دنبال آتلیه های بارداری و کودک میگردم . یعنی عین خوره افتادند به جانم . قبل تر ؛ از این کار اصلن خوشم نمی آمد . یک خانوم با یک بچه داخل شکمش پاشود برود آتلیه سه چاهار تا عکس هم بگیرد که چه ؟ ولی الآن خودم لحظه شماری میکنم برای رفتن به آتلیه . ولی هنوز شرایط ش را ندارم . مثلا باید حداقل کمی معلوم شود که من یک نی نی را حمل مکینم یا نه ؟ خب خداروشکر هنوز اصلا مشحص نیست . پس هنوز خیلی وقت دارم . دیروز که صاحابِ خونه اومده بود دم در تا فیش ماشینش را بگیرد پرسید باردار که نیستی و من گفتم چرا . و گفت اصلا معلوم نیست . و من گفتم خداروشکر . این وضعیت معلوم نبودن را بیشتر دوست دارم . حتی اصلن برایم مهم نیست اگر رفتم مترو و سوار قطار شدم و جا برای نشستن نبود هیچ کس به زور بلند نشود تا یک خانوم باردار که من باشم جایش را بگیرد . در ضمن ؛ پا قدم شما دیگر هیچ بحثی برای سال بعد نداشتیم و فعلا همین جا هستیم . من هم هر روز دکوراسیون اتاقت را عوض میکنم :)

رفتیم جواب آزمایش ها را نشان دادیم و خداروشکر دکتر گفت همه چیز عالی ست . آزمایش بعدی مربوط به هفته ی 18ام است و حالا سه هفته وقت دارم . قبل از آن باید بروم آزمایش کم کاری تیروئدم را دوباره تکرار کنم تا ببینیم قرص ها تاثیری داشته یا نه . راستی فسقلی جان مامان ؛ چند روز پیش که خاله خانوم تان اومده بود پیشم و عکس ت را دید ؛ کلی گریه کرد . بیا دعا کنیم زود تر مهربان هم خاله شود . زینی هم که هر روز حالت را میگیرد و از من عکس تو را میخواهد . کلی قربان صدقه ات میرود و بعد من میگویم دوست ندارم به تو بگوید خاله  . بعد میگوید تو فسقلی را بده دست من ؛ من یک ووروجکی بسازم که نگو . این هم از اولین عکسی که با اجازتون مامی از شما منتشر میکنه :) قربان ت بروم دست و پا حنایی من ...

این روز ها کلاس تذهیب میروم . اصلا بین من و تذهیب رابطه ی خاصی است که مرا عاشق خودش کرده . این بار دوم است کلاس میروم ولی این بار به هر دلیلی هم که شده نباید وسط کار رهایش کنم . جاست لایک سری قبل !‌ تذهیب؛ خوشنویسی؛ معرق؛ میناکاری و ... یکی از این ها را حتما باید در عمرتان یک بار تجربه کنید . عشق خاصی درون خودشان دارند که باید کشف شان کنید . با روح و روان آدم بازی میکنند .

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۳۱ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

هنوز یک ماه و اندی از بهار مانده ولی لحظه شماری میکنم برای تابستان . تابستان برای من با بوی کولر شروع میشود . با شربت های خنک سر ظهر و سالاد شیرازی . چند روزی میشود تهران گرم شده و کولر ها روشن . برای همین هنوز بهار تمام نشده توهم تابستان زده ام . من عاشق تو ام ای تابستان :) بگذریم . چهار روز پیش رفتیم سونوگرافی و آزمایش های غربالگری را انجام دادم . حدود پنج ساعت در مطب دکتر نشستن و بابا جان مهربان که با صبر زیاد غُر زدن هایم را تحمل کرد . در این فاصله یک سری رفتیم کافه گالری و بعدش تا آمدم دومین آلوچه را بخورم فرستادند دنبالمان که نوبت مان شده . استرس داشتم . رفتم داخل و بعد از سلام و احوالپرسی با خانوم دکتر ؛ طبق معمول روی تخت دراز کشیدم و به مانیتور خیره شدم . فسقلی من . بیست دقیقه خیره شدم به  دست و پای کوچیکت و اشک ریختم . دریغ از یک کلمه . گفته بودند این آزمایش خیلی مهم است و من مثل اینکه خیلی سَرَم باشد ذره به ذره ات را زیر و رو کردم . از خانوم دکتر اندازه ات را پرسیدم ؛ گفت الآن تقریبا هشت سانت شده ای :) وروجک من . جای قلب و روده و معده ات هم نشانم داد و مهربان کلی داشت حال میکرد . الآن میفهمید این ها را که دارم مینویسم چقدر ذوق میکنم یا نه ؟ شما چطور نازنین من ؟ تو که الآن پابه پای من داری زندگی میکنی . نفس میکشی و آن قلب کوچکت تند تر از همه ی ما میتپد . بی صبرانه منتظرم بیست و دوم شود تا برویم پیش خانوم دکترت و جواب آزمایش ها را نشانش دهم.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱٦ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

بلاخره دست از تنبلی و خوابیدن برداشتم و با همسر به دکتر رفتیم . که دکتر باید جواب آزمایش ها رو می دید و من جوجه ی تازه قلب دار شده ام را. بعد از جر و بحثی مختصر با منشی از دماغ فیل افتاده ی دکتر ؛ رفتم داخل . هیجان داشتم ولی نمیخواستم کسی بفهمد . میدانستم تا چند دقیقه ی دیگر باید زل بزنم به صفحه ی مانیتور و چیزی را ببینم که تا بحال ندیده بودم . آن هم برای کمتر از یک دقیقه . جلسه ی قبل دکتر گفته بود باید تا جلسه ی دیگر یعنی امروز قلب بچه شکل گرفته باشد . پس بی صبرانه منتظر شنیدن صدای قلب کوچکی بودم که تند تر از همه ی ما میزد . جواب آزمایش ها را دید و گفت برو روی تخت بخواب . طبق معمول آن ماسماسک را روی شکم م گذاشت و قلب من که داشت تند تر از همیشه میزد . بعد یادم نیست چه گفت و چه گفتم که دیدم صدای قلبی دیگر دارد به گوشم میخورد . چقدر کیف کردم صدای قلبت را شنیدم جوجه ی تازه دست و پا درآورده ی من . که چقدر ورجه وورجه میکردی . رفتم و باباجانت را صدا کردم تا در شادی من سهیم باشد . او تو را زود تر از من دید راستی . بعد من هم تو را دیدم. دست و پای کوچکت را . فسقلی من . و دکتر گفت چقدر بالا و پایین میپرد جوجه ی تان .سالم است . خدا را شکر کردم و گفتم عزیزم . خدا کند جوجه ی بیش فعالی شوی :) بعد دیگر واقعا باورم شد که هستی . وقتی رفتم بیرون دیدم چشمان بابا جانت قرمز شده و انگار چند قطره اشک هم ریخته بود . دستانش سرد شده بود به گمانم و کلن ما را به شُک بردی تو . بعدش تا خود خانه داشتیم قربان صدقه ات میرفتیم و من هی میگفتم دیدی نی نی مون رو :) تا سری بعد دوباره باید بروم و بقیه آزمایش ها را انجام بدهم . باباجانت هم که هر روز چیزهای جدیدی از بچه و بچه داری کشف میکند و به اطلاع من میرساند :) از سیسمونی تا پیگیری قیافه ات در چند ماهگی . کلن خیلی دوستت دارد فسقلی . برای خودش هم یک آغوشی خوشگل زیرنظر گرفته تا وقتی حوصله ات سر رفت بروید و با هم یک دوری بزنید. الآن خیلی سخت تر و البته  زیبا تر شده . یک زندگی دیگر در من جریان دارد که شب و روز باید مراقبش باشم . که ناخودآگاه بخواهم تو را لمس کنم و لبخند بزنم ...

+ در نوشته های بعدی خواهم نوشت که یک خانوم که تازه باردار شده با چه چیزهای خوب و بد جدیدی روبرو میشود . برای خودم که خیلی جالب و البته کسل کننده بود . ولی به هرحال کاری نمیشود کرد جز تحمل و صبر .

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

دنیای زنها خیلی فرق دارد. دنیای زن ها با روشنی های زمین فرق دارد. تمام پیچیدگی ها و سختی های زندگی را میتوان در انبوه موهایش یافت تا همه شان را به یک نوازش فراموش کند. یک زن چنان دلبسته میشود که عطر دل بستگی اش را شب ها در بهشت آغوش مردش میبابد. نه در هزار توی خیال ها و آدم ها و حرفای پوچ ... زن "شب"ی ست که ماه را در آغوش کشیده .تنها کمی نیازمند شنیده شدن است. نیازمند رد دستانت و گرمی آغوشت . برای یک زن هر روز زمستان است و گرما فقط آغوش یار ... بروم سر اصل مطلب. زن ها هم یک روزی مادر میشوند. یک روزی دلشان میخواهد دلشان قلمبه شود و لگد زدن های یک فسقلی را درون خودشان احساس کند. بنشیند و با همان موجود درد و دل کند و هی صدای قلبش را که چند روز پیش از سونوگرافی گرفته بودند را گوش دهد. هرچقدر هم بخواهی تنهایی از دنیا لذت ببری و به فکر خودت باشی یکجا بلاخره کم میاوری و دلت میخواهد یک نفر دیگه ؛ کنار تو و یارت باشد . کلی هم برایش برنامه میریزی که اگر پسر بود فلان و اگر دختر بود بهمان . موهایش را اینطوری . لباسش را آنطوری . اتاقش را که نگو . آه از آن نرگس جادوی خیال . خیال ها دارم برایش . خیال ها دارم برایت فسقلی جان که نیامده شیدایت شده ام . که هنوز از وجودت خبری نیست و در خیالم داری از سر و کولم بالا میروری. و من دوربین به دست دنبال تو . ببین چه ساده عاشقت شدم . مثلا امروز سریع کارهای خانه را کردم. رفتم دوش گرفتم و بعدش با یک لیوان آب رفتم تو اتاق . نشستم جلوی آینه و کمی چشمانم را سرمه کشیدم . تو را خیال میکردم که یک روزی فرصت همین کارهای کوچک را هم از من میگیری :) و چه بهتر که با تو سرگرمم . بعد هم جانمازم را پهن کردم و قرص هایی را که خانوم دکتر تجویز کرده بود را خوردم . از ترس و اینها هم بگویم که وقتی خانم دکتر حرف هایم را شنید کلی حرف زد تا آرام شدم و فعلا هیچ ترسی از هیچ چیزی ندارم . جز ... جز اینکه مرا ترساند نکند یک روزی مجبور شوم بروم مطب طبقه ی پایین که پدرش آنجا بود. پدرش متخصص نازایی بود. گفت تا یک سال برای داشتنت امیدوار باشم. بعد باز هم امیدوار باشم . حتی اگر مجبور شدم بروم مطب طبقه ی پایین . باز هم امیدوار باشم . باز هم امیدوارم . الآن هم که هیچ خبری از تو نیست . باز هم امیدوارم ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٤ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

حرف های زیادی برای نوشتن بعد از این غیبت طولانی مان دارم . از این اواخر؛ مهم ترینش را اگر بخواهم بگویم اینکه رفتیم تا لب مرز و برگشتیم . به قول محمدحسین خاله ؛ رفتیم اما راهمون ندادن . به قول مامان محمد حسین؛ باید برمیگشتیم تا آدمای بهتری بشیم . به قول خودم ؛ یک ستاره ی نیمه خاموش در کنج کهکشانم ؛ که رو به افول است . شاید میخواست بگوید که "کربلا" آمدن به این راحتی ها هم که فکرش را میکردی نیست ... قصه ی کربلا رفتن قصه ی عجیبی ست . قصه ی چشمان مشتاق ؛ لب های خندان و دل های بی قراری ست که قدم به قدم ترس نرسیدن دارند . اما چشمان من جامانده ... چشمانی که بازگشت کربلایی ها را میبیند ؛ مینشیند پای خاطراتشان و ذره ذره آب میشود . لبخند ها و اشک های به هم آمیخته شان را میبیند و حسرت میخورد کاش من هم آدم بهتری بودم . و سکوت ... سکوت من جامانده از "درد" است . درد نرسیدن . درد نیاز من و ناز تو ... کربلایم ببری یا نبری حرفی نیست ؛ تو نگیر از من بیچاره "حسین" گفتن را ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱٦ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم