حسن یوسف م خوب شد. صبوری میکنم تا بنفشه های آفریقایی مان هم جوانه بزنند. رفتیم دکتر، به خاطر کابوس های وقت و بی وقت شبانه ام. مو خوشگل وقتی نسخه را دید تعجب کرد. گفت نمی گذارد قرص هایش را بخورم. بعدش هم من تعجب کردم که چرا ؟! پریشب خیلی عصبانی بودم. به خاطر رفتارهای یک بچه ! بگذریم. نمی دانم چقدر داد زدم و بحث کردم. شب قبل از خواب یک راست رفتم سراغ قرص ها. خوردم و خوابیدم. یعنی نمی خواستم بخوابم. چشم هایم آنقدر سنگین شده بود که نمی توانستم بیدار بمانم. بد تر از آن ، صبح به هیچ وجه نمی توانستم تکان بخورم و پلک هایم را باز کنم. به زور بیدار شدم و رفتیم... دیگر برایم مهم نیست کجا رفتیم. مو خوشگل میگوید کار خوبی کردی ولی راستش اصلن برایم مهم نیست. میگوید اگر بخواهم فکر کنم زندگی ام به چند تا عدد بسته است ، بهتر است دیگر زندگی نکنم. هر چند باز هم میگویم آن چیزی نبود که من میخواستم. ولی تمام اعصاب خوردی ام فقط برای یک روز است. این را مو خوشگل هم خوب میداند. باز هم کلی داد زدم. باز هم کلی بحث. اما دیگر قرص نه. دیروز دیگر طرف آن قرص ها نرفتم. چون زیادی آرام شده بودم ! زیادی نمی توانستم حرف بزنم .زیادی اعصابم خورد بود. زیادی جان نداشتم ...مو خوشگل رفت سر کار و شب قرار شد برویم بیرون. رفتیم سراغ دوست جان و یک راست رفتیم سراغ گیرین مون ! غذا سفارش دادیم با کلی سسِ اضافه . آخر غذا دیگر کم کم داشت تاثیر قرص ها از بین می رفت و من می شدم مهربانِ قبل. دوست جان هم شروع کرده بود کم کم. یعنی در اصل او شروع کرد. یک سس باز کرد و کمی ریخت روی لباسِ سبزِ مو خوشگل. من هم دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم ! داشتم جان میگرفتم انگار. یک سس باز کردم و چشم هایم را بستم ! وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم صورت و لباس دوست جان ... فقط میخندیدیم. کلِ رستوران زل زده بودند به ما سه نفر. فکر کنم از سه تا نوشابه پپسی فقط یکی خوردیم و از آن همه سس اضافه چیزی باقی نماند. تلافیِ این دو روز اعصاب خوردی را در آوردم. رسمن. یکی میگفت هیچ چیز ارزش این رو نداره که به خاطرش روزتو خراب کنی. زندگی تو. شادیاتو. کنار هم بودناتونو. راست میگفت. پس بخندید. شاد باشید. مهم ترین مشکلات زندگی هم هیچ وقت نباید آدمیزاد رو از پا در بیاره. با افرادی که فک میکنید اعصابتونو خورد میکنن بی تفاوت رفتار کنید. حالا نه مثل خودشون ولی اعصاب خودتونو خورد نکنید. شاد باشید. بخندید. همین

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چرا حسنِ یوسفِ من باید آفت بزند ؟ امروز ، مثل هر روز وقتی از دانشگاه برگشتم یک راست به سراغ گل هایم رفتم. درختچه ی انارمان هر چند روز یک بار کمی برگ هایش خشک میشود. دوباره سرحال میشود. هنوز گل میدهد. گل های انار کوچکِ سرخ . گل بهی های شمعدانی مان را جدا کردم تا زود تر موخوشگل اقدام به قلمه زدن آن بکند. بنفشه های آفریقایی مان هم؛ هم چنان در همان حالت قبلی به سر می برند. جوانه نزده اند ولی هنوز سرحال اند. کاکتوس هایمان هم  فیروزه ای احوال پرسی میکنند از هم ... اما حسن یوسف م ، امروز دیدم پر از آفت های سفیدِ پنبه ای شده. با حوصله همه شان را جدا کردم. قشنگ زیر آب شستمش و حالا منتظر فردا نشسته ام تا ببینم دوباره جان گرفته ...جان بگیر، جانِ دلم ...و تو نمیدانی چقدر همه ی ما به بودنت نیاز داریم...

/در فرجه های امتحانی به سر میبریم. /عصر قرار است برویم یک خانه ی دیگر ببینیم. سرانگشتی که حساب کردیم دیدیم همینجا شاید بهتر از جاهای دیگر باشد. حالا فقط امیدوارم به دلم بنشیند. /کتاب مورد علاقه ی این روزهایم را خریدم. اصول و مبانیِ مکانیک خودرو ! موخوشگل قول داده هر چند روز یک بار کاپوت ماشین را بزند بالا دانه دانه سوال هایم را جواب بدهد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

گونه هایش تر شد وقتی فهمید قرار است چند روز دیگر از پیششان برویم. سرخیِ چشمانش آدم را میترساند. ریز ریز اشک میریخت و وقتی موخوشگل رفت گفت "پس فقط وسایلتان را ببرید خانه ی جدید و بعدش هم باز پیش ما بمانید.باشد ؟ " گفتم ما که از خدایمان است! شام و ناهار حاضر و آماده و ما هم فقط میخوریم و میخوابیم ! بعضی وقت ها درس هم میخوانیم. ولی هردویمان میدانستیم که من جواب کاملن مسخره ای دادم و فقط برای تمام کردن بحث بود. فکر کنم فهمید نمیتوانم پاره ی تنش را از وجودش جدا کنم. گفت "ایشاا... مادر میشی میفهمی چی میگم" . با خودم گفتم نه. هنوز گیر کرده ام بین مادر هایی که اینگونه جان می دهند برای بچه هایشان و آن مادر هایی که پاره های دلشان را که میفرستند دیارِ غربت هیچ، پیاله ای آب پشت سرشان نمی ریزند هیچ، یک زنگی نمی زنند ببیند بچه شان مرده، زنده ... بگذریم ...

/ نورالدین پسر ایران را میخوانم. شیرین است / اوقات خوش‌تان را بیهوده تلخ نکنید. نمی ارزد ....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٥ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

گفت از زن هم شانس نیاورده ... همین !

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٤ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

خدا را شکر. روز های خوبی ست. خیلی وقت برای نوشتن نداریم. سرگرم کار و درس و امتحانات شده ایم. چند روزی که مادر خانه نبود قرار شد مسئولیت ناهار را من به عهده بگیرم. آن هم فقط گرم کردنش. خب سوخت. مو خوشگل میگوید شعله ی گاز را زیادی زیاد میکنم ! وام‌مان جور شد. قرار است همین روز ها هر ساعتی که سر موخوشگل خلوت شد برویم و دنبال خانه مان بگردیم. ببینیم کجای این شهر قرار است خانه ی عشق مان را بسازیم. هر روز کلی فکر و خیال دارم برای خانه مان. که اول از همه گل دان هایمان را کجا بگذاریم که آب و آفتابشان فراموش نشود. باید کمی بیشتر لبخند قرض کنیم برای اخم هایمان وقتی که اوضاع بر وفق مرادمان نیست. کمی حوصله. کمی دعا. کمی استقامت برای ایستادن.روز ها را با تو میفهمم. با دو فنجان غزل و عاشقی در بن بست. هر روز صبح را با صدای تو معطر میکنم. و تا شب عطرِ توست که در لحظه هایم میپیچد. عصر ها را قرار است که تو برایمان ساز بزنی. و من هم دو خط شعری برایت بخوانم. شب ها را عاشقانه میخوانیم. من با نقس هایت، با تپش قلبت و با آغوشت هم کلام میشوم و تو انگار در خواب فرو رفته ای. آرام میگیرم در حریم دست هایت ...

/ شرمنده اگر وقت نیست جواب تک تک محبت هایتان را بدهم. / دعا کنید برای دوست جان. که زود تر این دندان لق تنهایی را بکند بیندازد دور / اینستاگرام هایمان را حذف کردیم ! به قول دوست جان در اوج خداحافظی کردیم. شاید دوباره برگشتیم. باشد که بیشتر بنویسیم ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم