از آخرین باری که نوشتم مطمئن بودم سری بعد که دستم به نوشتن برود میرود برای وقتی دست و پاحنایی کنارم آرام خوابیده باشد. الآن که فکرم مشغول سر هم چیدن کلمات است دو سه متر آن طرف تر دخترک م آرام خوابیده . امروز اربعین یکشنبه 30 آبان است . دست و پاحنایی ام 11 روز پیش یعنی 20 آبان سال  95 ساعت دو نیم صبح به دنیا آمد . به آغوش من و باباجان آمد . به ما جان داد .  آنقدر عاشق شده ام . آنقدر همه چیز زیبا تر شده . عاشقی هایمان را بگذارید برای خودمان بماند ...

پنج شنبه 27 آبان برای اولین بار با کلی ترس و لرز ناخن هایت را گرفتم . به قربان دست های ریزه میزه ات بروم . دیروز 29 آبان ؛ بند ناف دخترکم افتاد . بهترینم. خیالم راحت شد که دیگر کمتر درد میکشی. امروز هم برای اولین بار وقتی بغل باباجان بودی و نق میزدی دیدم راه نفست کمی تنگ شده و چیزی در دماغ ت وول میخورد :)) نفس مادر . کلی ذوق کردم . کلی قربان ت رفتم . بماند ؛ هر روز هم وقتی پوشک ت را عوض میکنم کلی میمیرم برایت . دعا میکنم یک روز مادر شوی تا درک کنی چقدر نمیتوانم حس م را بنویسم از داشتنت ...چقدر سخت است عشق تو را نوشتن . چقدر میمیرم برای بوی گردنت . بوی گردنت و بوی گردنت ...

قربان آرامشت :) +

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

هفته های بیست و سوم و چهارم را میگذرانم. این روز ها دست و پا حنایی خیلی قوی تر شده. حسابی شیطنت میکند و برای همه چیز سریع عکس العمل نشان میدهد . گرمای دست پدرش را خوب میشناسد و تا بابا جان لمسش میکند سریع با یک لگد جانانه جبران میکند :) هفته ی پیش اولین مسافرت مان با دست و پا حنایی را زایر آقا امام رضا بودیم . برای ادامه ی راه مان کلی حس خوب و انرژی گرفتیم . و اینکه دیگر کم کم معلوم شده که یک ووروجک داخل شکمم دارم و کم کم دارم به فکر آتلیه رفتن می افتم :) به چند دلیل مجبور شدیم دکتر دست و پا حنایی را عوض کنیم . شما هم اگر باردارید و منشی دکترتان خیلی بد اخلاق است به فکر عوض کردن دکتر باشید چون روحیه ی مادر خیلی مهم است. حد اقل برای من که اینطور بود . البته دکتر خوبی بود ولی باباجان دکتر بهتتر و با تجربه تری را برایمان پیدا کرد . رفتیم و جواب آزمایش ها را نشان دادیم و با خوشرویی تمام نشست و به حرف هایمان گوش داد و بعد کلی با من و بابا جان حرف زد . بعد ووروجک م را بعد از یک ماه دست و پا شکسته دیدم چون مانیتور رو به من نبود :(

از چهار ماه اول بگذریم ؛ این روز ها خدا را شکر میکنم که تا اینجا رسیدم . این روز ها خیلی خوب میگذرند . من عاشق ت شدم . هر روز کارم شده روی مبل نشستن ؛ تمام حواسم را کف دستانم جمع میکنم و منظرم تکان بخوری . یعنی آن لحظه من هزار بار میمیرم برای تو . ثانیه به ثانیه زندگی قشنگ مان را قشنگ تر کرده ای . هر روز به تو فکر میکنم و به پیچیدگی ات . الآن کدام قسمت بدنت دارد رشد میکند دست و پا حنایی من . الآن که من برای تو میمیرم تو متوجه میشوی ؟

شب ها به هیچ وجه نمیتوانم طاق باز بخوابم و فقط باید به پهلو باشم . و انصافا این خیلی است . سمت چپ بدنت هم درد کند یعنی دیگر رسمن فقط باید به سمت راست بخوابی که این کار را سخت تر میکند . معده درد و کمر درد را هم اضافه کنید !‌ با همه ی این ها تا ووروجک م را لمس میکنم آٰرام میشوم و باباجان هم کلی هوایمان را دارد . او هم تازگی ها بدخواب شده . فکر و خیال نمیگذارد راحت بخوابد . فکر کنم همه ش دارد به بعد از این و به دست و پا حنایی فکر میکند . به پدر شدن . به سختی ها و شیرینی هایش . هر شب کلی با هم برنامه میریزیم . برای اتاقت . برای بابا مامان گفتنت . برای جیش کردن و حتی برای تشک پوشک عوض کردنت . برای تخت و کمدت . برای پرده ی اتاقت که نکند یک وقت نور چشمانت را اذیت کند . برای حمام کردنت . برای آغوشی خریدن برای باباجان که عاشقش شده که تو را در آغوش بگیرد . برای یک ملحفه ی ساده برای تشک ت که با عشق رفتیم و خریدیم و دوختیم و کلی کیف کردیم . خلاصه این روزها کلی با تو عشق بازی میکنیم جان مادر . به قول باباجان نیامده چه دلی از ما برده ای پدرسوخته :)

* اگر باردارید سعی کنید زیاد سرپا نایستید . چون بعدش زیر دلتان درد میگیرد؛ رحم تان منقبض میشود و شاید لکه بینی داشته باشید . با این حال نگران نباشید . باید استراحت کنید و اگر بهتر نشدید به پزشک تان مراجعه کنید . که قرص ایزوپرین -برای جلوگیری از زایمان زودرس و منقبض شدن رحم - را تجویز میکنند که هر هشت ساعت یک بار باید میل کنید :) خودم دز مسافرت دچارش شدم که با دکترم صحبت کردم و گفت حتما باید استفاده کنم . و هیچ ترسی هم بابت تاثیر بد بر جنین نداشته باشم .

* قرآن بخوانید . شده روزی یک صفحه . یک خط یا اصلا چند آیه . جوجه تان آرام میشود و تاثیرش را بعدتر ها خواهید دید. در این ماه ها سر و صدا و خدایی نکرده جر و بحث پدر و مادر خیلی روی آینده و اعصاب جنین تاثیر دارد . سعی کنید آرام باشید و مشکلات را بدون درگیری حل کنید . حد اقل این چند ماه را دست از لجبازی بردارید :) هر وقت جوجه تان بیدار شد و شروع کرد به دست و پازدن؛ دست تان را روی شکم تان بگذارید و سوره ی والعصر بخوانید . جوجه تان صبور میشود.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/٧ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

23 خرداد 1395 . با امروز حدود 4 روز است که ورجه وورجه های دست و پاحنایی ام را حس میکنم . لذت خاصی دارد که تابحال تجربه نکرده ام . هر روز کلی با هم حرف میزنیم تا زود تر بیدار شود و شروع کند به ورجه وورجه تا دل من قنج برود برایش . مثل بال زدن لطیف پروانه ای . دیروز سونوگرافی و غربالگری دورم را هم رفتیم و خداروشکر همه چیز خوب بود . به غیر از یک مورد . بیمارستان کیش هم که سونوگرافی رفتم گفت کلیه های جوجه تان کمی ورم دارد . البته خیلی بدتر از این گفت و گفت که باید خیلی پیگیر باشید وگرنه خدایی نکرده مشکلی برای جنین پیش می آید . و تا دو روز کار من گریه بود . گذاشتم تا بیایم تهران و بروم سونوگرافی هفته 18ام. که دیروز رفتیم . دکتر همین را تشخیص داد فقط خوبی اش این بود که گفت تنها کاری که من میتوانم بکنم این است که نگران نباشم و استرس نداشته باشم چون مشکل شایعی ست و بعد از زایمان قابل درمان است . خیالم خیلی راحت تر شد و جواب آزمایش را گرفتیم و آمدیم . تا فردا بروم پیش دکتر و جواب آزمایش را نشان بدهم . از دیگر مشکلات شایع بارداری برای مامان ها میشه به کم کاری تیرویید اشاره کرد که من دچارش شدم . که البته با قرص قابل درمانه و با انجام آزمایش های TSH که مربوط به تیرویید هست قابل اندازه گیری و مصرف قرص برای جنین هیچ مشکلی بوجود نمیاره . کم کم بی حالی؛ کسلی و خستگی این چند ماه داره از سرم میفته و روزانه کارهای بیشتری رو میتونم انجام بدم . باید یکی از اتاق ها رو برای دست و پاحنایی آماده کنیم . این ماه رمضون زیبا هم اومد ولی من توفیق روزه نداشتم . تمام عشق روزه داری من این روزها به درست کردن افطاری برای همسرجان است.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٢٤ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چهار ماه است که "انگار همین دیروز بود " ... انگار همین دیروز ظهر بود که مثل هر روز از مسجد که برمیگشتی خانه ، ما سر سفره ی ناهار بودیم و ما را میدیدی و میخندیدی . بعد کمی از تنگی نفست میگفتی و قلبی که خیلی اذیتت میکرد . انگار همین دیروز بود که نفس ت کار خودش را کرد و دیگر بالا نیامد ... انگار همین دیروز بود که نسیبه میخواست تخت ت را جمع کند و ما اشک میریختیم که نه . تمام صحنه ی های بودنت را هر شب قبل از خواب مرور میکنم . لحظه ی خداحافظی را . انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار دیدمت و هنوز همان لبخند دلبرانه ی پدربزرگی ات در کنج ذهنم جا خوش کرده . رفتنت خیلی سخت بود . خیلی بد . هنوز هیچ کدام از دختر هایت باور نکرده اند رفتنت را . نوه ها که هیچ . هنوز زنگ میزنند و حال ت را میپرسند از هم ... مادربزرگ که هزار سال پیرتر شد بعد از رفتنت ... این چند روز که آمدم پیش مامان ، اصلا جرات نمیکنم کمی اشک بریزم از داغی که به جانم انداخته رفتنت . هرروز عکس ت را با همان لبخندی که خواب و خوراک را ازم گرفته میبینم و هنوز هم فکر میکنم روی تخت ت دراز کشیده ای و منتظر بچه ها هستی تا بیاییم و کمی شلوغی کنیم و تو فقط بخندی . دلم برایت تنگ شده. خیلی. این ها را به هیچکس نمیتوانم بگویم . مخوصا این که همه میدانستند در بین نوه هایت من و یکی دو نفر دیگر را خیلی بیشتر دوست داشتی . و همین بیشتر عذابم میدهد . که چرا بیشتر پیشت نبودم . نمیدانم ... هر چه بگویم آرام نمیشوم . خدایا تو فقط کمک م کن ...راستی پدربزرگ خوشگلم ، هنوز نفس تنگی داری یا ... 

چند روز آمدم کیش پیش بابا مامان . کمر درد و درد قفسه سینه امانم را بریده . امروز رفتیم سونوگرافی و خداراشکر دست و پا حنایی هیچ مشکلی نداشت . ولی برای درد خودم باید بروم  تهران . سونوگرافی تاریخ تولدش را 22 آبان تشخیص داد . که دقیقا تاریخ تولد آقاسجاد ، دایی کوچیکه و خاله جانش است . پدربزرگ ش هم کلی ذوق کرد و میگوید دیگر چاهار تا دختر دارم . دو تا دیگر در برنامه تان باشد :) روزها میرویم خرید. برای سیسمونی . و در طول مدت خرید کمر دردم را فراموش میکنم :) امان از دست ما خانوم ها . زینب سرکار میرود . هر روز عصرها میروم پیشش و با کلی ذوق و شوق از میوه فروشی بغل مغازه شان برایم کلی میوه میخرد . تاکید هم دارد برای تو نیست . برای دست و پا حنایی ست . چند خط دیگر باید اضافه میکردم ولی فعلا نگویم بهتر است . فقط باید دعا کنم . دستتان رسید دعایمان کنید ...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۱٧ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

این چند روز در اینستاگرام دنبال آتلیه های بارداری و کودک میگردم . یعنی عین خوره افتادند به جانم . قبل تر ؛ از این کار اصلن خوشم نمی آمد . یک خانوم با یک بچه داخل شکمش پاشود برود آتلیه سه چاهار تا عکس هم بگیرد که چه ؟ ولی الآن خودم لحظه شماری میکنم برای رفتن به آتلیه . ولی هنوز شرایط ش را ندارم . مثلا باید حداقل کمی معلوم شود که من یک نی نی را حمل مکینم یا نه ؟ خب خداروشکر هنوز اصلا مشحص نیست . پس هنوز خیلی وقت دارم . دیروز که صاحابِ خونه اومده بود دم در تا فیش ماشینش را بگیرد پرسید باردار که نیستی و من گفتم چرا . و گفت اصلا معلوم نیست . و من گفتم خداروشکر . این وضعیت معلوم نبودن را بیشتر دوست دارم . حتی اصلن برایم مهم نیست اگر رفتم مترو و سوار قطار شدم و جا برای نشستن نبود هیچ کس به زور بلند نشود تا یک خانوم باردار که من باشم جایش را بگیرد . در ضمن ؛ پا قدم شما دیگر هیچ بحثی برای سال بعد نداشتیم و فعلا همین جا هستیم . من هم هر روز دکوراسیون اتاقت را عوض میکنم :)

رفتیم جواب آزمایش ها را نشان دادیم و خداروشکر دکتر گفت همه چیز عالی ست . آزمایش بعدی مربوط به هفته ی 18ام است و حالا سه هفته وقت دارم . قبل از آن باید بروم آزمایش کم کاری تیروئدم را دوباره تکرار کنم تا ببینیم قرص ها تاثیری داشته یا نه . راستی فسقلی جان مامان ؛ چند روز پیش که خاله خانوم تان اومده بود پیشم و عکس ت را دید ؛ کلی گریه کرد . بیا دعا کنیم زود تر مهربان هم خاله شود . زینی هم که هر روز حالت را میگیرد و از من عکس تو را میخواهد . کلی قربان صدقه ات میرود و بعد من میگویم دوست ندارم به تو بگوید خاله  . بعد میگوید تو فسقلی را بده دست من ؛ من یک ووروجکی بسازم که نگو . این هم از اولین عکسی که با اجازتون مامی از شما منتشر میکنه :) قربان ت بروم دست و پا حنایی من ...

این روز ها کلاس تذهیب میروم . اصلا بین من و تذهیب رابطه ی خاصی است که مرا عاشق خودش کرده . این بار دوم است کلاس میروم ولی این بار به هر دلیلی هم که شده نباید وسط کار رهایش کنم . جاست لایک سری قبل !‌ تذهیب؛ خوشنویسی؛ معرق؛ میناکاری و ... یکی از این ها را حتما باید در عمرتان یک بار تجربه کنید . عشق خاصی درون خودشان دارند که باید کشف شان کنید . با روح و روان آدم بازی میکنند .

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۳۱ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم