در من زنی سرکش فریاد می کشد. از بعد از آن مهمانی دیگر دستم به نوشتن نرفت. همان زن نحض درونم تازه متولد شده بود انگار. همان که تا به حال نمی دانستم درون من زندگی میکند شروع کرده بود به نق زدن. اینکه چگونه باید با هم کنار بیاییم را نمی دانم. همیشه او برنده میشود و من تسلیم...حتی نمی شود که بشود که بنشینیم و مثل دو تا آدم بزرگ با هم حرف بزنیم. منتظر روزی هستم که جوانمردانه خمش را بگیرم، پهن زمینش کنم. یک لگد بخوابانم توی دهانش! با همین کتانی هایی که خیلی دوستشان دارم ! بعد دستش را بگیرم، بلندش کنم، رویش را ببوشم و بگویم قربانت، اگر میشود دست از سر من یکی بردار... در من زنی ناآرام جان میکند. جان میکند برای نمی دانم چه. در افکار من مادری ست که هر روز بچه هایش را سقط میکند. از سر محبت ! که دردی پیچیده در جانش که نمی داند چیست. باشگاه می روم. وقتی برمیگردم پر از انرژی ام. یک حس خوب. به گلدان هایم میرسم. هر چند وقت یک بار شمع دانی هایم گل میدهند. بزرگ شده اند و من میترسم قلمه شان بزنم. عضو جدید خانواده ی مان یک گلدان فیروزه ای همراه با یک کاکتوس ناز است. هدیه ی روز زن. به همراه یک عدد لپ تاپ سفید دوست داشتنی.خیلی از قبلی بهتر است. بنفشه های آفریقایی ام هنوز ریشه نزده اند. نگرانشانم. دارند کم کم از حال میروند. گل رز هایم خوب خشک شده اند. گذاشتمشان پیش هم و دیگر دوست ندارم پرپرشان کنم...کتاب های کنار لپ تاپ را هی مرتب میکنم. بی تاب وقتی هستم که بنشینم پای تک تکشان. با همه ی این ها هنوز با آن زن کنار نیامده ام. به نظر شما اگر دستش را بگیرم بنشانمش کنار گل هایم بهتر نیست ؟ ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

دو مهمانی پشت سر هم. حالت های دوست نداشتنیِ پشت سر هم. آدم های دوست نداشتنی تر. اخلاق ها و رفتار های کمی بچه گانه. حرف زدن بدونِ فکر در جمع. بچه هایی که در تربیت شان زیادی تاخیر انداختند پدر و به خصوص مادرشان. راستی وقتی یک زن زیادی احساس بزرگی کند دیگر نمی شود هیچ کاری کرد. وقتی احساس کند او مرد خانه است و سر کار رفتن و خرج خانه را در آوردن را به تربیت فرزندانش ترجیح دهد بهتر ازاین هم نمی شود. یا شاید آدم ها بعضی مواقع زیادی حساس تر میشوند. زیادی از دیگران توقع رفتار های آدم بزرگانه بودن دارند. وقتی جار میزنند ما آدم بزرگ هستیم ! شاید بعضی وقت ها ما باید کوتاه بیاییم. کمتر حرف بزنیم تا هر چه دوست دارند بگویند و بخندند و خالی کنند خودشان را. چقدر این چند روز رفتار های این و آن برایم غیر قابل تحمل شده. اینکه قبل از مهمانی مو خوشگل را بلند کنم برویم بیرون و بعد بگویم کاش میشد امشب را بیرون بمانیم . من آدم تنهایی و انزوا نبودم. ولی تازگی ها با فرهنگ های جدیدی آشنا شدم که تحمل هیچ کدام را ندارم. تحمل آدم های سرد. آدم های خیلی سرد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

من همین که بفهمم قرار است عیدیِ من یک گلدان باشد،  تمام روز های سال‌م عید می شود. تمام روز هایم سبز می شود. من با همین یک گلدان عاشق تر می شوم. می توانم با همین یک گلدان تمام کوچه های محبت را در دست در دست تو قدم بزنم. این روز ها که در خیابان راه می روم، که حوالیِ عید است و شلوغ، هر کسی را که میبینم یک گلدان در دست دارد، دوست دارم یاد تو بیفتم که قرار است یک روز با یک گلدان ، با یک لبخندِ آبی واردِ خانه شوی.تمام سر و صدای اطرافم میخواهند که نبینم آن گلدان را. اما نمی شود. عجیب خیره شده ام به آن یک گلدان در دستت. و تو برایم میخوانی ، مرا تازه کن در نفس های بار آورِ برگ، مرا پل بزن تا سحر ، تا سبد های بار آورِ باغ ... آه. که دیگر نمی خواهم هیچ چیز اطرافم باشد. به جز تو، با آن یک گلدان. و دوباره مرا زنده می کنی ...این حوالیِ عید انگار همه ی همسایه ها به هم محرم میشوند. فرش خانه شان انگار در حیاط خانه ماست. از کفِ خانه شان آمده اند روی دیوار ها و پشت بام ها. بعد اگر از پنجره ببینم زنی دارد گل های طاقچه ی اتاق شان را درست می کند، ناخودآگاه مِهرش به دلم می افتد، میگویم آفرین به این خانه داری اش.از تمام ژلوفن و بروفن های صورتی و قرمز و از هم پاشیدگی روانی اش را که فاکتور بگیریم، دختر بودن هنوز یکی از بهترین اتفاق های دنیاست. بهتر بودنش هم زمانی اوج میگیرد که کسی را داشته باشی تا همه ی زیر و بم زنانه ات را بشناسد و پا به پای کودک هرروز چند ساله ات تاتی تاتی کند و دست در دست زنانگی بیست سالگی ات عاشقی. چقدر خوب است که درون هر دختری، پسرکی شیطان زندگی کند که تمام آشفتگی ها و عاشقی های دخترک را بلد باشد. که میگذارد با یک گلدان عاشقی کند. من عاشق گل‌م. عاشق ترِ کسی که گل هدیه بدهد. باید مدتی صبر کنم تا خانه ی مان را پر از گل ببینم. به سلیقه ی خودم گل دان های رنگی رنگی مان را هر روز تمیز کنم. موسیقیِ شان را فراموش نکنم. من دوست دارم تمامِ روز های سالم پر باشند از گل و گل و گل. نه ، این دیوانگی نیست که بخواهی یک گلدان گل، جای تمام طلا ها و عیدی های مزخرف را بگیرد. من دلم کمی طبیعت میخواهد. یک بغل چمن. دلم چند ساقه یاس میخواهد. دلم صدای گنجشک ها را میخواند. صدای آبِ روان.دلم کمی دویدن میخواهد. دلم کمی بهشت ...

" آب و آبی با تو می جوشد، آسمان ، یا هر چه دریایی ست. سبز و سوری با تو می روید، زمین، یا هر چه زیبایی ست. ارغنون و عشق با تو می ماند، لحن دل، یا آنچه لیلایی ست. مهر و مینو با تو می تابد، آنچه روشن، آنچه رویایی ست...چشم میچرخد تو را و باغ می چرخد. من نمی گویم، خیل شب بوهای شادابی که می چرخند و می جوشند و می رویند، می گویند: در چه چشمی ، با چه آیینی، چنین آیینه آرایی ست ؟ من نمی دانم تو را آنسان که باید گفت، من نمی گویم، از تو گفتن، پای دل در گل، بال های شعر من در بند، من نمی گویم، خیل باران های بار آور که می بارند و می پویند و می جویند می گویند : تا نفس باقی ست زیبا، فرصت چشمت تماشایی ست ... " *

* شعر محمدرضاعبدالملکیان، با صدای خاصِ عمو خسرو

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

یک؛ " حالا هر دو تنهاییم " را گذاشته ام دم دستم. هر چند روز یک بار یک کتاب را از کتابخانه بیرون می آورم و بین کارهایم یک صفحه باز می کنم و شروع می کنم به خواندن. این یکی شعر است. کمی مثل هایکو.  روی جلدش آبی نوشته حالا ویرگول هر دو تنهاییم. سهیل محمودی. با عکس یک چمدان، یک جفت کفش مردانه و یک قاب عکس. نمی دانم چرا توضیح می دهم. ولی یادم هست کافه کتاب پاییز بودم. فقط هم یک جلد از این کتاب مانده بود و کمی هم از جنگ برگشته انگار. ولی دوستش دارم. دو؛ می روم. تا گیلاس ها با هم، شب را عاشقانه تر سر کنند. چند روز پیش در راهروی دانشگاه یک پوستری زده بودند مسابقه ی فلان و بهمان. یک لحظه دلم مسابقه خواست. به حساب سابقه ی خوب و تقدیر نامه ای که در دانشگاه قبلی ام در یکی از جشنواره های علمی در خصوص همین فلان و بهمان داشتم سریع رفتم و ثبت نام کردم. حالا منبع معرفی کرده اند و نشسته ام به خواندن. مسابقه در اردی‌بهشت است و من سر خوش از بهار و مسافرت مان امیدوارم خودم را رو سفید کنم. سه؛شاپرکی به چراغ نزدیک می شد. بوی گل ها را ،به بال هایش سنجاق کرده بود. بعد از عید تصمیم گرفته ام تافلی را که قرار بود چند سال پیش بگیرم و نشد را زود تر بگیرم. باشگاه را حتمن در اولویت قرار می دهم. امروز مو خوشگل گفت که با باشگاه رفتن و به خصوص ورزش مورد علاقه ام هیچ مشکلی ندارد. چهار؛ زن، لباس های دل تنگش را، روی طناب انداخت. باد می بَرَدشان ؟ ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

امروز؛ شعری نخواهم نوشت. و نه داستانی. و نه یک کلام غیر از ؛ از " تـــو " گفتنی ...

بیست و ششمین شمع را ؛ برای تولدت روشن میکنم. و پر هایم را طواف میدهم؛ بر گرد آتشی که تو در جانم روشن کرده ای ...

بیست و شش تکه ی کوچک و ارغوانی؛ کافیست تا پرهای سوخته ام حرمت پیداکنند.

تا دوباره جان بگیرند و در هوای بودنت نفس بکشند...

جشن تولد توست و من؛ بیست و شش بار به دنیا می آیم و خاکستر میشوم ؛ تا راز حضور تو را بدانم... چه ققنوسم من امروز ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم