یک جور خاصی منتظر یک چیز خاص هستم. خودم هم نمیدانم. امان از دست ما زن ها که بعضی وقت ها خودمان هم نمیتوانیم خودمان را بشناسیم. نمیتوانیم درک کنیم. امان از آن وقت هایی که اعصاب و حوصله  دستشان را بهم می دهند و جلوی چشمانت خودشان را از پنجره می اندازند پایین. دیگر از آنجا به بعد هیولای درونت با نیشخند وارد میشود. آسمان را به زمین می آوریم. گاهن بر عکس. داد میزنیم. عصبی میشویم. گلوی هر کس که جلویمان باشد را میجویم. به زور رژلب و کرم و هزار کوفت و زهره مار چهره ی رنگ پریده ی مان را ماست مالی میکنیم. رانندگی که میکنیم ناخواسته صدای ضبط را آنقدر زیاد میکنیم که میشویم مایه ی خنده. پتانسیل ش را هم داریم که همان موقع پیاده شویم و از خجالت درشان بیاوریم. میخندیم. بعد خودمان هم به آن خنده ی مسخره ای که تحویل دادیم میخندیم ! ثبات ؟! نداریم. گاهی وقت ها فکر میکنم تا سرم را به دیوار نکوبم عقلم سرجایش نمی آید. بد تر از همه ی این ها روزی باشد که باید بروی اداره ای و نامه بازیِ مسیولین محترم کُفرت را در بیاورد. همان وسط بنشینی و زانوی گریه بفل بگیری... این روز ها اصلن خودم نیستم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٦ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

عارضم خدمتتون که در دروازه رو میشه بست. ولی دهن مردم و بستن انصافن کار سختیه !

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٢ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

میترسم از اینکه دیر به دیر بنویسم. میترسم یادم برود نوشتن. یادم برود باید اتفاقات جالب و حرف های ناگفته ام را اینجا بنویسم. باید بگویم خانه ی مان را پیدا کردیم. قرار است همین چند روز آینده اسباب کشی کنیم و همان برنامه ی شیرین ! جاهاز چیدن و این حرفا. دانشگاه هم که دارد شروع میشود. نرم نرم. باید خودم را برای دوباره "یک فیزیک خوان" شدن آماده کنم. بدمینتون هم این روز ها به حالت تعلیق در آمده. افسوس. جایش را شنا گرفته. اینگیلیش مان هم خدا رو شکر با موفقیت در حال طی شدن میباشد. پدر خواست برویم کلاس ویولن. دوست داشت. ولی صحبت کردیم و قرار شد همان علاقه ی دوران کودکی مان ؛ سه تار را یاد بگیرم (تازگی ها عکس پروفایل وایبرمان هم بانویی ست سه تار به دست ) خداراشکر کار موخوشگل هم کمتر اذیت مان میکند. دیگر یک جور هایی عادت کردم که صبح ها وقتی هوا هنوز تاریک است بیدارم کند؛ یک خداحافظیِ خواب آلوده بدرقه اش کنم و برود. ظهر ها یک ساعت ببینمش و شب ها تا خستگی چشم هایش را نبسته یک دل سیر ؛ دو سه ساعتی را پیش هم باشیم. کمی سخت است. بعضی روز ها دیگر غر میزنم. که بس است. دیگر نرو. همین جا بمان ... ولی خب نمی شود. هر روز فکر میکنم خب دیگر امروز روز آخر است که میرود. و چقدر بی رحم اند این فردا ها که نمی‌آیند .میدانم آنقدر نمی آیند که دیگر بی مزه میشوند برای آدم. خودم خنده ام میگیرد.البته تا به این موضوع فکر میکنم ناخودآگاه میخواهم بزنم زیر گریه. اما به خودم می آیم و باید خودم را جمع و جور کنم. مرتب بگذارم توی کمد! که زندگی همین است...

من ابر شدم. گفته بودی که خورشیدی. یادت هست تا زیباتر بتابی ؛‌چقدر گریستم ؟ رسول یونان

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آخر نفهمیدم چرا باید "بی قرار" باشم بعضی وقت ها که خیلی خوبم. درست مثل همان وقت هایی که خیلی هم خوب نیستم. دلیل نیامدن ها و ننوشتن هایم را امتحانات گذاشتم. که آن ها هم تمام شدند. بعدش گفتم درگیر تولدم هستم. بعد از تولد مینویسم. نشد. بعدش شد ماه رمضان و باز هم نشد. یک جور سندروم بی قراری برای نوشتن. همین چند شب پیش تصادفی موخوشگل دکمه ی کنترلش گیر کرد روی شبکه سلامت. سندروم پاهای بی قرار. که شب ها موقع خواب آرامشان را از پاهای بی قرارمان میخواهیم. حتما آقای دکتر خودش هم فهمیده بود که آرامش یک زن خیلی بیشتر از پاهای بی قرار به دلِ بی قرارش ربط دارد. اینکه درست وقتی که همه چیز خوب است باید بی قرار باشد...این دیگر چه دردی ست، خودم هم نمی دانم. احتمالا مربوط به روح آدمی میشود و این دکتر ها کاری از دست شان بر نمی آید ! یعنی میخواهد بگوید باید بیشتر مراقب لحظه های خوب با هم بودنمان باشم ؟ یعنی دارد مواخذه ام میکند . برای کار های کرده و نکرده و خوشحالی ها و ناراحتی هایم.من درست در عمقِ آغوشت ، بی قرارم ... اصلا همین ترسِ بی تو بودن برای بی قراری من کافی ست...

تیرماه دوست داشتنی ام با تمام اتفاقات ش گذشت. سیزده م تیر. روزی که موخوشگل با دسته گل و شیرینی برای اولین بار به خواستگاری ام آمد. همان روز تولدم. درست یک سال پیش. که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم. بابا زنگ زد و گفت قرار شده برای یک کاری بیاید همدان. گفت حاضر باشم تا با هم برویم. درست روز اول یا دوم ماه رمضون. بعدش فهمیدم کارش را آورده همین نزدیکی های من. اینجا یک کارخانه خریده و هفته ای چند بار میتوانم قشنگ ببینمش. مخصوصن جوجه ی شیطون و دوست داشتنی ام را. دوباره درگیر کارهای دانشگاه و نقل و انتقالاتِ مزخرف ! یکی دو ترم دیگر هم میهمانِ جنابِ بوعلی هستم تا این کارشناسی هم تمام شود. برود که دیگر پشت سرش را نگاه نکند ! تنها چیزی که خیلی دلم برایش تنگ شده دسته ی بدمینتونِ عزیزم هست که یک ماه در قرنطینه ی روزه گرفتنم به سر میبرد...

ممنون از همه ی دل تنگیا و محبتاتون. بیشتر از دسته ی بدمینتون م ، دلم برای شما و نوشته هاتون تنگ شده بود ...شدید ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

حسن یوسف م خوب شد. صبوری میکنم تا بنفشه های آفریقایی مان هم جوانه بزنند. رفتیم دکتر، به خاطر کابوس های وقت و بی وقت شبانه ام. مو خوشگل وقتی نسخه را دید تعجب کرد. گفت نمی گذارد قرص هایش را بخورم. بعدش هم من تعجب کردم که چرا ؟! پریشب خیلی عصبانی بودم. به خاطر رفتارهای یک بچه ! بگذریم. نمی دانم چقدر داد زدم و بحث کردم. شب قبل از خواب یک راست رفتم سراغ قرص ها. خوردم و خوابیدم. یعنی نمی خواستم بخوابم. چشم هایم آنقدر سنگین شده بود که نمی توانستم بیدار بمانم. بد تر از آن ، صبح به هیچ وجه نمی توانستم تکان بخورم و پلک هایم را باز کنم. به زور بیدار شدم و رفتیم... دیگر برایم مهم نیست کجا رفتیم. مو خوشگل میگوید کار خوبی کردی ولی راستش اصلن برایم مهم نیست. میگوید اگر بخواهم فکر کنم زندگی ام به چند تا عدد بسته است ، بهتر است دیگر زندگی نکنم. هر چند باز هم میگویم آن چیزی نبود که من میخواستم. ولی تمام اعصاب خوردی ام فقط برای یک روز است. این را مو خوشگل هم خوب میداند. باز هم کلی داد زدم. باز هم کلی بحث. اما دیگر قرص نه. دیروز دیگر طرف آن قرص ها نرفتم. چون زیادی آرام شده بودم ! زیادی نمی توانستم حرف بزنم .زیادی اعصابم خورد بود. زیادی جان نداشتم ...مو خوشگل رفت سر کار و شب قرار شد برویم بیرون. رفتیم سراغ دوست جان و یک راست رفتیم سراغ گیرین مون ! غذا سفارش دادیم با کلی سسِ اضافه . آخر غذا دیگر کم کم داشت تاثیر قرص ها از بین می رفت و من می شدم مهربانِ قبل. دوست جان هم شروع کرده بود کم کم. یعنی در اصل او شروع کرد. یک سس باز کرد و کمی ریخت روی لباسِ سبزِ مو خوشگل. من هم دیگر نمی توانستم خودم را کنترل کنم ! داشتم جان میگرفتم انگار. یک سس باز کردم و چشم هایم را بستم ! وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم صورت و لباس دوست جان ... فقط میخندیدیم. کلِ رستوران زل زده بودند به ما سه نفر. فکر کنم از سه تا نوشابه پپسی فقط یکی خوردیم و از آن همه سس اضافه چیزی باقی نماند. تلافیِ این دو روز اعصاب خوردی را در آوردم. رسمن. یکی میگفت هیچ چیز ارزش این رو نداره که به خاطرش روزتو خراب کنی. زندگی تو. شادیاتو. کنار هم بودناتونو. راست میگفت. پس بخندید. شاد باشید. مهم ترین مشکلات زندگی هم هیچ وقت نباید آدمیزاد رو از پا در بیاره. با افرادی که فک میکنید اعصابتونو خورد میکنن بی تفاوت رفتار کنید. حالا نه مثل خودشون ولی اعصاب خودتونو خورد نکنید. شاد باشید. بخندید. همین

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم