دندونا دوباره کار دستم دادن و پنج شنبه که رفتیم برای معاینه مشخص شد که ذو تا عصب کشی دارم و بقیه ش رو با ارتودنسی باید درست کنم . ارتودنسی رو کاری ندارم ؛ ولی از هر کس عصب کشی رو پرسیدم قیافه ش رفت تو هم و سرشو تکون داد و با زبان بی زبانی گفت عیب نداره . فقط دردش یه روزه ! مسکن بخوری خوب میشی انشاا... ! ولی من دو شبه الآن بی خوابم و دارم به این فکر میکنم که چرا اینقد تنبلی کردم و گذاشتم کار به اینجا بکشه . حکما نمیذارم همچین بلاهایی سر دندونای دست و پاحنایی بیاد . باباجان که چند روز پیش همین بلا سر دندوناش اومده بود و رفته بود درستشون کرده بود اولش کلی ترسوندم بعد شروع کرد به دلداری دادن . که نگران نباشم و اول سِر میکنن . خواهر کوچیکه هم گفت بابا تو قوی تر از این حرفایی . خلاصه ببینم این دو تا دندون قراره چه بلایی سرم بیارن. ولی گذشته از این حرف ها دندون پزشکی رفتن و به دندونا رسیدن قشنگی های خودش و داره که من همیشه دوستش داشتم و هر بار که به سرم میزنه بشینم دندون پزشکی بخونم سریع دست و پاحنایی از خواب بیدار میشه و من میدوم سمتش و بیخیال همه ی این خیالات میشم :) من عاشقتم دختر

نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٧ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

خب این انتخابات هم آمد و رفت . دو سه روزی هست منتظرم زود تر رای گیری شروع شود و بعدش که نتایج آمد بروم یقه ی آن هایی را که چه درست و غلط به طرفداران کاندید رقیب فحش دادند و یا به راحتی با هر صفت بدی قضاوت کردند را بگیرم و بگویم ببینید آخرش رو روسیاهی ماند به زغال ! شما خوب ما بد ! شما مسلمان ما کافر ! بپرسم که چطور شد که شما فکر کردید خدا شما رو یک جور خاص دیگری آفریده ؟‌ چطور شد که فکر کردید انتخاب  فقط مخصوص شماست و بقیه حق انتخاب ندارند و  یا انتخاب همه به غیر از شما اشتباه است ؟‌ چطور شد که فکر کردید حق دارید به انتخاب بقیه بی احترامی کنید و به راحتی هر انگی دلتان خواست به مرم بچسبایند ؟ چطور شد که فکر کردید هر کس به کسی که شما دوستش ندارید رای بدهد میشود بی پدر و مادر ؟ میشود دزد ؟ میشود لاابالی ؟ میشود همه کاره ؟ میشود فاسد ؟ میشود مال مردم خور ؟ چطور شد که فکر کردید هر کس به کاندید رقیب تان رای بدهد دردش دیسکو و کاباره و ... است ؟‌ باور کنید رقیب تان برای ما هم خدا نیست . ما هم بدون قید و شرط او را قبول نداریم . کامل نیست . مملکت را شاید نتوانسته گل و بلبل کند ولی به مذاکرات بی ثمر س.ج هم برنگرداند . به روزهای دلار چنده ؟ الآن یا الآن ؟! به روزهای در همه جا را تخته کردن ؛ به عقب .ولی شاید اگر همین شماها اینقدر تندرو یا تندخو نبودید و با کلمات ناشایست عقایدتان را بیان نمیکردید برنده ی میدان بودید !

"حالا بروم سراغ غذای دست و پاحنایی تا روی گاز خشک نشده"

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/۳٠ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

خب خداروشکر اینقدر این روز ها سرم شلوغه که وقت هیچ کاری رو ندارم . همیشه مامانم میگفت من دو تا بچه داشتم سر کار میرفتم درس هم میخوندم . هیچ وقت به این فکر نمیکردم که این سه تا کار با هم چقدر میتونه سخت باشه . در صورتی که من فقط الآن یکی شو انجام میدم و میبینم در عین شیرینی چقدر آدم میتونه وقت نداشته باشه و چقدر این خوبه . قبل تر ها فکرم خیلی مشغولِ همه چیز بود . و این خوب نبود . یک جور وسواس فکری گویا . الآن دخترک شده همه ی فکر و ذکر و زندگیم . قبل تر ها صبور نبودم و فکر میکردم مامانا این همه صبوری رو از کجا آوردن . تا اینکه خدا دست و پا حنایی رو بهم داد و فهمیدم این منم که همراه زینب م دارم بزرگ میشم . الآن 6 ماهه هر روز صبح که بیدار میشم میدونم قراره با بهترین اتفاق زندگی م روبرو بشم و این رو با هیچ چیز عوض نمیکنم . الآن که دست و پاحنایی خوابه و نگاهش میکنم میبینم که لبریز از عشق و خوشبخت ترین زنِ دنیام .

چند روز پیش سونوگرافی زینب رو انجام دادیم و خداروشکر چیز خاصی نبود . همون یک کم ورمِ کلیه و مقداری رفلاکس . نتیجه سونو رو بردیم پیش دکتر و قرص تجویز کرد که صبح ها ناشتا و شب ها باید بخوره . بعلاوه ی یک آزمایش کشت ادرار که تو این یک هفته باید انجامش بدیم . ولی نگران نیستم چون میدونم تو تموم سختی های زندگی یکی هست که خیلی زیاد حواسش به ما سه تا هست .

در ضمن ؛ برای تربیت و بیشتر از تربیت ؛ برای پرورش کودک تون کتاب بخونید . حتما . سعی نکنید بچه ها رو با آزمون و خطا بزرگ کنید . جواب خیلی از سوال های ساده و پیچیده مون در رابطه با تربیت فرزندمون تو همین کتابا هست . فقط باید همت کنیم و تو این بازار کساد کتاب نخوندن سعی کنیم یه فرزند خوب پرورش بدیم .

دو ماه دیگه موعد اجاره ی خونه هم به سر میاد و باید بریم دنبال خونه که من این کار رو خیلی دوست دارم . اسباب کشی رو حتی . تمام تلاشم رو میکنم که تو اون روزها زینب خسته نشه و این اسباب کشی رو اصلا احساس نکنه . تو این تهران لعنتی تنها دل خوشی من آقای خاصم و دست و پاحنایی جانم هستن ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٢/۱۳ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

امروز همت کردیم و بلاخره دست و پاحنایی رو بعد از 4 ماه و 26 روز بردیم دکتر . البته از پارسال وقت گرفته بودیم و دکتر سرشون خیلی شلوغ بود . به اون خاطر . تا رفتیم داخل من داستان ورم کلیه ی زینب رو گفتم . که وقتی باردار بودم دکترم تشخیص داده بود که کلیه زینب کمی ورم داره . دکتر هم زینب رو معاینه کرد و گفت بله. کمی ورم داره . باید دخترکم رو ببریم سونوگرافی . کلیه معده و مجاری ادرار . انشاا... که چیزی نیست .دکتر چکاپ های معمول رو انجام داد و خداروشکر از همه چیز راضی بود . بعد هم من و باباجان سوال هایی رو که این چند روز ذهنمون رو مشغول کرده بود رو از دکتر پرسیدیم تا اونجایی که فراموش نکرده باشم یادداشت میکنم بعضی موراد رو .برای کم شیرخوردن و بازیگوشی دست و پاحنایی هم همون رو گفتن که میدونستیم . خداروشکر خیالمون راحت شد . 

شیر شب :‌اینکه شیر شب باید کم کم ؛ کم بشه . چون لثه های زینب شروع به خارش کردن و دوره ی دندون در آوردنش داره شروع میشه . وقتی که دندون در بیاد اگر کودک شب ها کمتر شیر بخوره بهتره ؛ بخاطر قندی که در شیر وجود داره و باعث خرابی دندون های بچه میشه .

غذای کمکی : غذای کمکی رو میتونیم از این سن شروع کنیم . البته فراموش نکنید که شیر همچنان غذای اصلیِ کودکِ . یک دستور غذا هم دادن که حتما طرز تهیه و مقداری که کودک باید بخوره رو دقیقا مینویسم

روغن زیتون : اگر شکم کودک تون دو سه روز کار نکرد مجازید به کودک یکی دو قطره روغن زیتون بدید . به این صورت که مقداری از شیر خودتون رو بدوشید و یکی دو قطره روغن زیتون قاطیش کنید و بدید به نی نی. باید قطره ها رو از کم شروع کنید که اگر خدایی نکرده بچه به این ماده آلرژی داشت زود متوجه بشید و اتفاقی نیفته.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٧ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

سالِ 95 بهترین سال عمرم بود . سال مادر شدنم . سال دست و پاحنایی دار شدنم . زینب دار شدنم . بهترین آبانِ تمام سال های رفته ی عمرم را 95 نصیب خودش کرد . لحظه لحظه اش عشق بود و عشق . عشق هست و عشق . اولین عید با دست و پاحنایی جان را اول رفتیم همدان . بعد شمال . بندر انزلی و بعد هم برگشتیم تهران سر خونه زندگی :) وقتی مسافرتی پیش میاد ؛ علاوه بر اینکه اولش میترسم بعضی چیز های مهم و ضروری رو جا بذارم وقتی برگشتیم یک هفته طول میکشه تا همون وسایلی رو که جمع کردم رو بذارم سر جاهاشون . لباس ها برن تو ماشین و خونه مرتب شه . اول هم از آشپزخونه باید شروع کنم . از اون یک هفته الان تو روز دومش به سر میبرم . بگذریم

زینب م کم کم داره وارد ماه 5م میشه و بازیگوش تر شده . این چند روز تو ماشین راحت بود . ولی احساس میکنم وقتی برگشتیم بدنش یه کم کوفته شده بود . تا عادت کرد به شرایط قبل یه کم اذیت شد . هی میخوابید و پا میشید . چرت های کوتاه و کم شیر خوردن که خب خیلی منو نگران کرد . از چند نفر پرسیدم و گفتن دیگه داره هوشیار تر و باهوشتر میشه و طبیعیه که موقع شیرخوردن هی حواسش پرت بشه و کمتر شیر بخوره . زینب م داره من رو صبور تر میکنه . داره من رو تربیت میکنه . دختر منحصر به فردم داره روز به روز شیرین تر میشه و این عشق بیشتر و بیشتر عمیق تر میشه . دنیای ما سه تا بهترین روزهاش رو داره تجربه میکنه

خب دور کاری رو هم بوسیدم و گذاشتم کنار فعلا . دوست دارم بیشتر سرگرم خونه و دست و پاحنایی و کار های هنری خودم باشم . وقت برای کار کردن زیاد هست و الآن فقط دلم تو خونه ست . دوست ندارم حتی یک لحظه از بزرگ شدن زینب م رو از دست بدم . باباجان هم که طبق معمول چندجا مشغول هستن. صبح ها اصلا دوست ندارم بره و عصر ها هم تنها جوابی که برام مهمه جواب سوال کی میای هستش ! این روز ها خوب و آروم میگذرن . چند روز پیش هم زنگ زدم زینت و ازش خواستم بره دانشگاه و ببینه تکلیف من چیه بلاخره . باز هم طبق معمول گذشته هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و باید سه واحد لعنتی دیگه بگذرونم تا از شَرِ اون دانشگاه خلاص بشم ! یادم میاد که وقتی اون دانشگاه قبول شدم مامانم در پوست خودش نمیگنجید ولی من از همون اول احساس خوبی بهش نداشتم . همین احساس هم کار دستِ منِ شاگرد اول داد .با خودم فکر میکنم که حالا حالا ها وقت دارم و اصلا شاید با دست و پاحنایی جانم دوباره رفتم سر درس و کلاسِ دانشگاه نشستم :)

برای دونستن چگونگی رشد و بازی با کودک 4 تا 6 ماهه اینجا رو بخونید 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱٥ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم