دو مهمانی پشت سر هم. حالت های دوست نداشتنیِ پشت سر هم. آدم های دوست نداشتنی تر. اخلاق ها و رفتار های کمی بچه گانه. حرف زدن بدونِ فکر در جمع. بچه هایی که در تربیت شان زیادی تاخیر انداختند پدر و به خصوص مادرشان. راستی وقتی یک زن زیادی احساس بزرگی کند دیگر نمی شود هیچ کاری کرد. وقتی احساس کند او مرد خانه است و سر کار رفتن و خرج خانه را در آوردن را به تربیت فرزندانش ترجیح دهد بهتر ازاین هم نمی شود. یا شاید آدم ها بعضی مواقع زیادی حساس تر میشوند. زیادی از دیگران توقع رفتار های آدم بزرگانه بودن دارند. وقتی جار میزنند ما آدم بزرگ هستیم ! شاید بعضی وقت ها ما باید کوتاه بیاییم. کمتر حرف بزنیم تا هر چه دوست دارند بگویند و بخندند و خالی کنند خودشان را. چقدر این چند روز رفتار های این و آن برایم غیر قابل تحمل شده. اینکه قبل از مهمانی مو خوشگل را بلند کنم برویم بیرون و بعد بگویم کاش میشد امشب را بیرون بمانیم . من آدم تنهایی و انزوا نبودم. ولی تازگی ها با فرهنگ های جدیدی آشنا شدم که تحمل هیچ کدام را ندارم. تحمل آدم های سرد. آدم های خیلی سرد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

من همین که بفهمم قرار است عیدیِ من یک گلدان باشد،  تمام روز های سال‌م عید می شود. تمام روز هایم سبز می شود. من با همین یک گلدان عاشق تر می شوم. می توانم با همین یک گلدان تمام کوچه های محبت را در دست در دست تو قدم بزنم. این روز ها که در خیابان راه می روم، که حوالیِ عید است و شلوغ، هر کسی را که میبینم یک گلدان در دست دارد، دوست دارم یاد تو بیفتم که قرار است یک روز با یک گلدان ، با یک لبخندِ آبی واردِ خانه شوی.تمام سر و صدای اطرافم میخواهند که نبینم آن گلدان را. اما نمی شود. عجیب خیره شده ام به آن یک گلدان در دستت. و تو برایم میخوانی ، مرا تازه کن در نفس های بار آورِ برگ، مرا پل بزن تا سحر ، تا سبد های بار آورِ باغ ... آه. که دیگر نمی خواهم هیچ چیز اطرافم باشد. به جز تو، با آن یک گلدان. و دوباره مرا زنده می کنی ...این حوالیِ عید انگار همه ی همسایه ها به هم محرم میشوند. فرش خانه شان انگار در حیاط خانه ماست. از کفِ خانه شان آمده اند روی دیوار ها و پشت بام ها. بعد اگر از پنجره ببینم زنی دارد گل های طاقچه ی اتاق شان را درست می کند، ناخودآگاه مِهرش به دلم می افتد، میگویم آفرین به این خانه داری اش.از تمام ژلوفن و بروفن های صورتی و قرمز و از هم پاشیدگی روانی اش را که فاکتور بگیریم، دختر بودن هنوز یکی از بهترین اتفاق های دنیاست. بهتر بودنش هم زمانی اوج میگیرد که کسی را داشته باشی تا همه ی زیر و بم زنانه ات را بشناسد و پا به پای کودک هرروز چند ساله ات تاتی تاتی کند و دست در دست زنانگی بیست سالگی ات عاشقی. چقدر خوب است که درون هر دختری، پسرکی شیطان زندگی کند که تمام آشفتگی ها و عاشقی های دخترک را بلد باشد. که میگذارد با یک گلدان عاشقی کند. من عاشق گل‌م. عاشق ترِ کسی که گل هدیه بدهد. باید مدتی صبر کنم تا خانه ی مان را پر از گل ببینم. به سلیقه ی خودم گل دان های رنگی رنگی مان را هر روز تمیز کنم. موسیقیِ شان را فراموش نکنم. من دوست دارم تمامِ روز های سالم پر باشند از گل و گل و گل. نه ، این دیوانگی نیست که بخواهی یک گلدان گل، جای تمام طلا ها و عیدی های مزخرف را بگیرد. من دلم کمی طبیعت میخواهد. یک بغل چمن. دلم چند ساقه یاس میخواهد. دلم صدای گنجشک ها را میخواند. صدای آبِ روان.دلم کمی دویدن میخواهد. دلم کمی بهشت ...

" آب و آبی با تو می جوشد، آسمان ، یا هر چه دریایی ست. سبز و سوری با تو می روید، زمین، یا هر چه زیبایی ست. ارغنون و عشق با تو می ماند، لحن دل، یا آنچه لیلایی ست. مهر و مینو با تو می تابد، آنچه روشن، آنچه رویایی ست...چشم میچرخد تو را و باغ می چرخد. من نمی گویم، خیل شب بوهای شادابی که می چرخند و می جوشند و می رویند، می گویند: در چه چشمی ، با چه آیینی، چنین آیینه آرایی ست ؟ من نمی دانم تو را آنسان که باید گفت، من نمی گویم، از تو گفتن، پای دل در گل، بال های شعر من در بند، من نمی گویم، خیل باران های بار آور که می بارند و می پویند و می جویند می گویند : تا نفس باقی ست زیبا، فرصت چشمت تماشایی ست ... " *

* شعر محمدرضاعبدالملکیان، با صدای خاصِ عمو خسرو

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

یک؛ " حالا هر دو تنهاییم " را گذاشته ام دم دستم. هر چند روز یک بار یک کتاب را از کتابخانه بیرون می آورم و بین کارهایم یک صفحه باز می کنم و شروع می کنم به خواندن. این یکی شعر است. کمی مثل هایکو.  روی جلدش آبی نوشته حالا ویرگول هر دو تنهاییم. سهیل محمودی. با عکس یک چمدان، یک جفت کفش مردانه و یک قاب عکس. نمی دانم چرا توضیح می دهم. ولی یادم هست کافه کتاب پاییز بودم. فقط هم یک جلد از این کتاب مانده بود و کمی هم از جنگ برگشته انگار. ولی دوستش دارم. دو؛ می روم. تا گیلاس ها با هم، شب را عاشقانه تر سر کنند. چند روز پیش در راهروی دانشگاه یک پوستری زده بودند مسابقه ی فلان و بهمان. یک لحظه دلم مسابقه خواست. به حساب سابقه ی خوب و تقدیر نامه ای که در دانشگاه قبلی ام در یکی از جشنواره های علمی در خصوص همین فلان و بهمان داشتم سریع رفتم و ثبت نام کردم. حالا منبع معرفی کرده اند و نشسته ام به خواندن. مسابقه در اردی‌بهشت است و من سر خوش از بهار و مسافرت مان امیدوارم خودم را رو سفید کنم. سه؛شاپرکی به چراغ نزدیک می شد. بوی گل ها را ،به بال هایش سنجاق کرده بود. بعد از عید تصمیم گرفته ام تافلی را که قرار بود چند سال پیش بگیرم و نشد را زود تر بگیرم. باشگاه را حتمن در اولویت قرار می دهم. امروز مو خوشگل گفت که با باشگاه رفتن و به خصوص ورزش مورد علاقه ام هیچ مشکلی ندارد. چهار؛ زن، لباس های دل تنگش را، روی طناب انداخت. باد می بَرَدشان ؟ ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

امروز؛ شعری نخواهم نوشت. و نه داستانی. و نه یک کلام غیر از ؛ از " تـــو " گفتنی ...

بیست و ششمین شمع را ؛ برای تولدت روشن میکنم. و پر هایم را طواف میدهم؛ بر گرد آتشی که تو در جانم روشن کرده ای ...

بیست و شش تکه ی کوچک و ارغوانی؛ کافیست تا پرهای سوخته ام حرمت پیداکنند.

تا دوباره جان بگیرند و در هوای بودنت نفس بکشند...

جشن تولد توست و من؛ بیست و شش بار به دنیا می آیم و خاکستر میشوم ؛ تا راز حضور تو را بدانم... چه ققنوسم من امروز ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آدم نمی داند، نمی فهمد، بعضی وقت ها عجیب دچار می شود.دچار به یک قطار. به یک آسمانِ آبی پر عمق. به آبیِ فیروزه ای. دچار یک گنبد. یک گنبدِ طلا. دچار به دست هایی که باید لحظه به لحظه حس شان کند.  دچار نقش و نگار کاشی ها. دچار عطر های ناب. سبز های آسمانی. دچار یک رز سرخ. دچار آرامشِ کبوتران. دچار بچه هایی که قاتل آرامش همان کبوترانند. دچار شب های حرم. دچار کوچه های شهری که از هر دیوار خانه اش یک مشت صنوبر و اقاقیا قد کشیده بودند. و تا میخواستی به حرم برسی از عطر ملیح ش مست می شدی و تندتر فدم بر میداشتی. هی زمان بگذرد و تو بشتر دچار شوی. دچار همه چیز. دچار یک بغض که خوب میدانی برای چیست.آری، دچار یک ماهِ عسل. من دچار یک ماه عسل شده ام. قبل از عقد تصمیم گرفتیم عروسی نگیریم. به جایش برویم مسافرت. مشهد. من که از خدایم بود. ولی آقای خاصم می گفت نه. باید عروسی بگیریم. مرغ ش هم فقط یک پا داشت. میگفت آرزوی هر دختری ست که خودش را در لباس عروس ببینید. ولی بلاخره راضی شد. که جشن عقدمان همان عقد و عروسی باشد و ماه عسل مان را مشهد باشیم. ما هم راهی شدیم. مسافر شدیم. مثل یک مسافر رفتیم. مثل یک مسافر زندگی کردیم. مثل یک مسافر هم برگشتیم. مسافری که دل بسته. مسافری که هنوز نرفته رسیده، و هنوز هم برنگشته. من هنوز داخل آن صحنی که پیش هم نشسته بودیم و تو برایم زیارت عاشورا میخواندی جامانده ام. من هنوز در آن غروب و صدای نقاره هایش جامانده ام. حتی در آن جیگرکی ! و ماه عسل مان شد پر از خاطره. پر از یک تولد خیلی زود هنگامِ نصفِ شبیِ خیلی دوست داشتنی برای آقای خاصم. پر از عکس. پر از آب هویج های بی هنگام. پسرانِ کریم و ماجراهایش. حتی اتاق را هم راس ساعت تحویل ندادن. یک ماه عسل رنگی رنگی. پر از قدم زدن تا رسیدن به حرم. پر از نماز های دو نفره. پر از دیدنِ یک دوستِ خوب. یک مه شاد. پر از فرهاد و سجاد را پیاده رفتن. خرید کردن و عسل و سالیوان ( گربه اش) را دیدن. و پر از چیز های دوست داشتنی. و من فهمیدم که خورشید این روز های من فقط تویی. که عشق از مشرق چشم هایت طلوع می کند و در شبِ آغوشت غروب ...

/ عسل یک دوست خوب اینستاگرامی بود. همسرشان آدرس جیگرکی و کله پاچه ای خوب در مشهد بهمان داد. عسل هم آدرس مغازه شان را داد. ما هم رفتیم دیدیمشان. سالیوان هم گربه ی واقعن ملوسشان بود. کلی بغلش کردم و با هم عکس انداختیم. همراه با یک عکس پنج نفری خانوادگی.

/ مه شادم ... این بار قبول نیست. باید یک بار مرا برداری ببری حرم. روبرویت بنشینم. دستانم را بگیری ...

/ عکس های ماه عسل مان رفت در ادامه ی مطلب + اینستاگرام


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()
........ مطالب قدیمی‌تر >>


آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم