قبل از اینکه صورتش را ببینم، عطرش به مشامم میرسد.قبل از اینکه عطرش را حس کنم، صدای قدم هایش را میشنوم که لحظه به لحظه داشتند نزدیک تر میشدند. صدای قدم هایی مطمین، محکم و با صلابت. و بعد سکوت، و بعد عطر بنفشه ها و رازقی ها.صورتی که برمیگردد به طرفش و با صدایی پر از خوشحالی و درد دوری، کمی جیغ و همراه با لبخند، میگوید: سلام.
از خلال نگاهم، نگاهی میبینم. از راه پلک هایم تا اعماق قلبم که قلب دخترکی شاید خسته از دنیاست، رخنه میکند و در آنجا لانه اش، آشیانه اش، پناه گاهش رامیسازد.همین حالا هم که شما دارید این را میخوانید، او هنوز هم همان جاست. هیچ کس نتوانسته و نمیتواند جای او را بگیرد.هیچ کس نتوانسته در قلبم تا به این عمق نفوذ کند.
آدمی، دستخوش دگرگونی ست، و به همین است که زنده است.که نفس میکشد.ابتدا متوجه نمیشوم، فقط رنگ گونه هایم تغییر میکند.دیروز ها مثل ماه سفید و شفاف بود و آن روز مثل هلو شاید ، صورتی رنگ شده بود. سپس به چشم هایم سرایت میکند.سپس به چشم هایش.تمام آن روز جرقه ای در آن ها میدرخشید. برقی که به هیچ چیز، جز زندگی، شباهت نداشت. مثل هاله ای از شور و شوق است وقتی منتظر فرارسیدن آن روز ها هستی. مثل امیدی برای نفس کشیدن، برای صبح ها، از خواب بیدار شدن و ...
از قیل و قال دنیا فرار کنی بروی کنجی چند متری با چند میز و صندلی، که از فنجان ( فنجون )  هم کوچکتر باشد، بنشینی. مثل این بود که یکی دارد با حرف هایش تو را میپزد، از خامی درت می آورد. که فقط این نباشد که در فنجان نشسته باشی و هیچ کاری نکنی.بزرگتر نشوی. پخته تر نشوی. که خیره شوم به در و دیوار فنجان و بپرسم سوال هایی که در ذهنم جا خوش کرده بودند. که با خونسردی تمام جواب هایم را بدهد. که حرف بزنیم، از این و آن و آخرش برسیم به اینکه، بگذریم، دیگران را به ما چه دخلی ست. این یک روز را میشود برای خودمان باشیم، زندگی کنیم، چای بنوشیم و تو از خودت بگویی و من هم از تو...
زیبایی گاه، نوشته ایست که باید چشم هایت را بادامی کنی تا بتوانی بخوانی نوشته هایش را . که سیلی ای بزند بر چهره ات که لعنتی ! بخوان و حرفی نزن. فقط بنویس وقتی نیست، دلت مثل سه تار، در مایه ی شور میزند، برایش. زیبایی گاه میتواند مانند گرگی باشد که به ذهنت یورش می برد، گلویت را پاره میکند وقتی باید بدرقه اش کنی. و بد تر اینکه، پنجه های همان گرگ را روی قلبت حس کنی. چون کاری جز دلتنگی از دستت بر نمی آید، با همان تن مجروح، گرگ را نوازش کنی که دست از سرت بردارد. از سر تو و قلب و روحت. ولی این گرگ، دست بردار نیست. چون میدید رفتن و دور شدنش را. میدید بی او شدنم را دوباره و دوباره.
حالا این من، گرگی در وجودش خوابیده که ثانیه به ثانیه، کارش شده خراش انداختن به این قلب. که بفهماند که نیست. نه، که هست، امّا در دور دست ها ...

+ در آهای دنیا بخوانید ! (با هم نویسی)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چرا اینقدر به خودتان سخت میگیرید‌؟ برای یک سفر دو روزه چقدر برنامه میریزید و به این در و آن در میزنید ؟ لطف سفر به اتفاق های ناگهانی و پیش بینی نشده است.به برف و باران بی موقع و همین چیزهاست.

هزینه ی سفر برای قدیمی ها هم زیاد بوده ولی یک دست لباس بر میداشتند و کمی پول و به امید خدا راهی میشدند.راهی دیاری نو.با مردمانی جدید.بعضی آنها که عشق سفر بودند، به اندازه یک وعده غذا و کمی اسباب اثاثیه پیاده روی هم بر میداشتند و راه می افتادند.همین قدر ساده و بی دردسر.

اصلا سفر رفتن واجب است.باید گاهی در سفر، دوچرخه ساعتی کرایه کرد.باید چند ساعت وقت گذاشت، قشنگ کوچه پس کوچه های شهر جدید را گشت و محله ها را یاد گرفت.باید گاهی گرسنه ماند. گاهی کوله پستی ات را دزد ببرد که فقط تمام دارایی مانده ات همان یک دست لباسی باشد که بر تن داری و چند تا کتاب شعر و داستان که به درد هیچ کس جز خودت نمیخورد.

سفر، آدمی را نرم میکند.متواضع تر.آدم های سفر رفته، زود موضع نمیگیرند.چون تجربه کرده اند خیلی چیز هارا. اهل مدارا هستند.سازش.در هند میبینید یک مسلمان و یک بودایی و یک زرتشتی، با هم همسایه هستند.تاریخ شان امّا نشان میدهد قبلا با هم جنگ کرده اند اما به قدری به یکدیگر ساییده شده اند حالا صیقلی اند و با هم به نرمی رفتار میکنند. راه دور نرویم، همین دیارهای خودمان که چند ساعتی بیشتر فاصله نیست بین شان. یک اهل سفر، باید از فرمول فاصله، فاکتور بگیرد. باید همه را به کیش خوبی پندارد.

اما برویم سر اصل مطلب.سر حرف دل.این ها همه مقدمه بود تا بگویم مشود در شهر خودت هم سفرکنی.از کنج آن خانه و محراب متروکت بیرون بیایی و از آن انزوا، خودت را به جهان نشان بدهی.که هم‌سفرت بنشیند روبرویت و تو در خیال خود، مدام حرف بزنی، مدام شعر ببافی به حرف هایت و حرف ها را ببافی به موهایت ...

میترسم، کوله بارم، همان یک شاخه گل سرخی که توش پر است از حرف های ناگفته، یوسفِ من، خیس شود زیر ابر های بهاریِ چشمانم. در این سلطنت غربت ، در این یخ زار چشم ها.در میان آدمیانی که سفر نکرده و نمی فهمند سفر چه میکند با روح و قلب آدمی.آویزانشان میکند به هم، و چشمانی همیشه آویزان، و سرمه کشیده به انتظار ...

چه کسی گفته باید سفرنامه را بعد از سفر نوشت ؟ امّا ما نشستیم و نوشتیم سفرنامه ی مان را .سفرنامه ی اصرارم و انکارش را...

 

+حکایت : هرچه نه از بهر خدای

شبی درویشی به مهمانی، به خانه احمد خضرویه آمد.شیخ، هفتاد شمع برافروخت.درویش گفت : برافروختن این همه شمع، مرا خوش نیاید که تکلف را با تصوف تناسبی نیست.احمد گفت : برو و هر چه نه از بهر خدای برافروخته ام، خاموش کن.آن شب درویش تا بامداد آب و خاک روی شمع ها میریخت که از هفتاد شمع یکی را خاموش کند، نتوانست.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۱ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

نصف چادر روی چشمانم، در آن تاریکیِ گرگ و میشِ اتاق، کتاب را میتوانستم به خوبی تشخیص دهم. چند روزی بود سراغش نرفته بودم. یا او به دنبال من نیامده بود، نمیدانم. یادگاری از جنگ بود. روی جلد، عکس پیرخراباتی قنوت به دست، به چشم میخورد. هم او امید دلِ همان رزمندگانِ جنگ بود. که میگفتند سر خُم می به سلامت، شکند اگر سبویی...رنگ و روی کتاب رفته بود.امّا هنوز به کار دل می آمد.

با خط خوش رویش نوشته بود نیایش. نا خودآگاه جذب رنگ فیروزه ای محو شده بین جملات رویش میشوی. آن ها هم با خط خوش، جا خوش کرده اند میان عبای آن پیر. با آن قنوت گرفتنش تجزیه ات میکند آن پیر.

مثل بعضی شب ها که با حضرت حافظ، خلوتی داریم و فال میگیریم، دعای روز دوشنبه به اسم مان خورد. وسط دعا به این عبارت میرسی که :

اَللَّهُمَّ اجْعَلْ اَوَّلَ یَوْمِی هَذَا صَلاحا وَ اَوسَطَهُ فَلاحا و آخِرَهُ نَجَاحا.یعی بار خدایا، ابتدای امروزم را خیر و صلاح، و میانه ی امروز را رستگاری و پایانش را کامیابی قرار بده ...

یعنی از خدایت میخواهی رقم بزند خوبی ها را به نامت.اول و وسط و آخرش، هر چه که بود، بود.با او و به یاد او که باشی، هر ثانیه ات بهشتی خواهد بود. با او که زمین و آسمان، جن و انسان و ... هر آنچه که به فکرت میرسد و نمیرسد، در دایره ی دارایی های اوست.

چقدر دنبال واژه بگردم برای توصیفت ؟ چقدر در هوای تو باید بال و پر بگشایم، به امید روزی که به سویت پرواز کنم. در وصفت، تمام جمله های دنیا را گشتم ، چیزی نیافتم جز همین کتابی که پر بود از همین خط های خوش که نوشته بود :

وَ تَهَبَ لِی مِنْ عِنْدِکَ رَحْمَةً اِنَّهُ لا تَنْقُصُکَ الْمَغْفِرَةُ وَ لا تَضُرُّکَ الْمَوهِبَةُ ...و از جانب خود مرا رحمت عطا نمایی، چه آمرزیدن از تو نکاهد و بخشیدن به تو زیان نرساند 

از بس این روز ها، شهرمان مثل کویر خشک، پر شده از سراب های داغ و سوزان،سجاده جای خوبی ست برای گریه بودن، بارانی بودن. عمری سرم به هیبت عقل بلند است، حالا به حکم دل، سرافکنده شده ام اینجا. انگار این روز ها که میگذرد، قدری، به اندازه ی کافی دیوانه ترم.  بگذار با این شورِ در سر، با این دیوانگی، باز هم به تو برگردم، گاهی تو را در خواب ببینم، به قول قیصر بانو یاس، بگذار در خیال تو هم باشم ...

یا ارحم الراحمین ... ای مهربان ترین مهربانان ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

یکی از کار های اساسی در زندگی یک فرد معمولی، باید سر زدن به کتاب فروشی ها باشد.حتی شده برای قدم زدن و فقط و فقط نگاه کردن به کتاب ها.جلد های متنوع و رنگارنگ‌شان، شوری در آدم برپا میکند که از دست هیچ موجود جاندارِ به ظاهر بی جانی بر نمی آید.

امشب، طبق عادت قدیم تر ها هر روز و این روز ها، هفته یا ماهی یک بار، به کتاب فروشی مورد علاقه ام سرزدم. اگر قصد خرید داشته باشم که یک راست سر از قفسه ی کتاب هایی در می آورم که یک حس غریبی به آدم میگوید، بگرد.اینجا دنبال کتابت بگرد.

اگر به قصد ساختن روح از طریق فقط نگاه کردن به دهکده ی کتاب سر بزنم، دیگر همه ی دنیا خلاصه میشود در آن دهکده برایم.ورودی دهکده، پر است از پوستر و عکس های این و آنی که الآن برای خودشان کسی، کسانی هستند در این مملکت، نویسنده هایی که یا میخوانمشان، یا هیچ کس نمیخواند آن ها را.و قاعدتاً، من هم وقتی برای خواندنشان نخواهم داشت.

بعد از گذر از آن همه پوستر رنگارنگ،میرسم به یک تابلو مانند، که زمینه اش یک موکت سبز رنگ بود و پر شده بود از ورق یادداشت های کوچکی که باز روی آنها، پر شده بود از اسم کتاب.آنهایی که قدم گذاشته بودند در دهکده، پیشنهاد کرده بودند خواندنشان را. اولین اسمی که به چشمم خورد، بادبادک باز بود.اثر خالد حسینی.که بعد از خواندن آن بود که به ادبیات افغانستان علاقه مند شده بودم.اگر وقت میکردم و مینوشتم پیشنهادم را، حالا اسمش چه حک شده بود بر موکت یبز رنگ چه حک نشده نبود؛ یک، یک عاشقانه ی آرامِ جناب نادر ابراهیمی را و دو، منِ او اثر جناب رضا امیرخانی را مینوشتم.

بعد از گذر سریع از این تابلو،تنها که چیزی که به چشم میخورد،قفسه های کتاب بودند و قفسه های کتاب و قفسه های کتاب و ...با وقت کمی که در اختیارم گذاشته بودند ! ، باید میرفتم سراغ آن قفسه ی مورد علاقه ام.و مشکل دقیقاً از همینجا شروع میشد که در این صورت، باید تمامی دهکده را در عرض چند دقیقه، از زیر نگاه خو دمیگذراندم. و این حکماً امری غیری عادی بود.

چشمم به کتابی افتاد.یعنی ذهن را به خودش جلب کرد.نیرویی داشت، غیر قابل باور.میان آن همه کتابی که روی یک میز نسبتاً بزرگ وسط دهکده به طرز شاید مرتب، قد و نیم قد روی هم چیده شده بودند،دستانم، مادران کبوتر میشوند را لمس کردند.اشعار کهن ترک.ترجمه ی دوبیتی هایی بود از همین اشعار. توسط جناب اردشیر رستمی.

کتاب که نه.نمیچه کتابی بود خواندنی. همانجا روی یک صندلی که بغل همان میز بود، رو به دیوار نشستم و شروع کردم به ورق زدنش. یک موسیقی ملایم دو چندان میکرد ذوق و شوق آدمی را. چند صفحه ی اولش را که میخوانی، انگار ناقص است اشعار.جلو تر که میروی، از همین دو بیت کوتاه هزاران معنا و مفهوم درست میشود در ذهنت.

چند دو بیتی شگفت انگیز از این کتاب، که در وقت کوتاهم، یادداشتشان کردم : 

میش و گوسفند ندارم، خودم به قربانت.

چشمانت خشن شده اند، برای چه کسی مهربانی میکنند.

در دریا گلی تشنه است، به ماه و ستاره میگوید.

تو از نیامدن خسته نمیشوی، من از خیره شدن به راه.

بستر بی تو، زخمی ام میکند.

خوشا به حال مویی که، از گردن عرق کرده ات، آب مینوشد.

گاو آهن را به خودم بسته ام، درد خواهم کاشت.

برایم چند سیب بفرست، یکی را گاز بزن بفرست.

قَدَت، حلالت باشد.

 

حرف های ما هنوز نا تمام، تا نگاه میکنی، وقت رفتن است ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

هیاهو مى خواهد، هر مکتبى هیاهو مى‏ خواهد، باید پایش سینه بزنند، هر مکتبى تا پایش سینه زن نباشد، تا پایش گریه کن نباشد، تا پایش توى سر و سینه زدن نباشد، حفظ نمى‏ شود.و اکنون چهل روز از آن واقعه ی عظیم میگذرد، چهل روز، چهل سال ، چهل قرن از آن عاشورا میگذرد و کربلا، همچنان کربلا مانده و همه جا، هم چنان کربلاست و هر روزمان، همان چهل روز پیش ...

صبح روز چهلم، امّا شروع تازه ایست.آغاز یک سالِ کربلاییِ دیگر...

کربلا صحنی از عقیق و آیینه ست.شش گوشه ی کائنات، همان ضریح شش گوشه ی ارباب ارباً اربایمان است. کربلا در کربلا نمی گنجد.کربلا در یک روز، عاشورا، کامل نمیشود.کربلا وسعتی ست به اندازه ی تاریخ.کربلا دشت نیست.بهارِ روحانیِ عاشوراییان و زایرین پیاده ی اربعینیان است.

کربلا نبض غیرت زمین است.آن روز که زمین به خروش در می آید و دریا به تلاطم می افتد و کوه ها از هم می پاشند ... و آه از آسمان که پس از کربلا، چگونه سخت، بر ستون های خود ایستاد و زیر بار این همه مصیبت، کمر خم نکرد، نشکست، فرو نپاشید ...

کربلا بغضی ست که در گلوی زمین مانده، سنگ شده، بغضی که این روز ها، عاشورا شده دلیل سر باز کردنش و اربعین، دلیل شکفته شدنش. که راه بیفتی، پیاده تا آنجا که همه کس را لیاقت بودن وماندن، نفس کشیدن در آن بهشت نیست، بروی. که کاری زینبی کرده باشی.کربلا شده رودخانه ای که باید سرازیر شد در آن. که باید در عاشورایش، زلال شد و در اربعینش،پرواز کرد.

دارم دست دست میکنم که ننویسم چقدر بی تاب شده ام این روز ها.چقدر بی تاب تر.بی حوصله تر.دل تنگ تر.میخواهم بی بهانه بگویم، بی بهانه بگویم این همه عمر کردن و کربلا را ندیدن چه دردی دارد.بی تاب تر از این روزها، اربعین که میرسد، باید از خود بی خود شوم ، دست بگذارم روی چشمانم، دنیا را نبینم. اصلا دنیا باید از جلوی چشمانم دور شود. بروم لب حوض بنشینم. همین که چشمانم به آب خورد، یاد دستانی بیفتم که به آب خوردند.امّا آب نخوردند...که دعا کنم، دستانم برسند به بی دستان کربلا.به بی دستِ کربلا...

تا قلمم، میخواهد بنویسد، تا بر مرکب مینشیند، بوسه بر جا پای زینب میزند.اگر از زینب (ص) نشانی میدهد،میخواهد صبرش را بنویسد و طلا بگیرد و بزند بر سر در عالم، تا صبرش، جانی باشد برای شیعه. میخواهد از هلال شب های زینب بنویسد.که چهل روز پیش، خسوف کرده. که چهل روز پیش زیر ابر خون نشسته و سرش روی نیزه های کوفی بوده. از قاریِ نیزه نشینِ عالمیان...

من چه گویم، یک رگم هم هوشیار نیست. حال که ستون آسمان شده راس همین مه رویان، چگونه قلم تاب میاورد برای نوشتن ؟

همین چهل روز پیش بود که الصبر را به نام زینب (ص) نوشتند. که نتوانست روی نی، زخم سری را ببند. که نتوانست کمر راست کند زیر بار چشمان بسته ی برادری که حالا دیگر نمیتوانست خودش را به او نشان دهد.که حالا نیمه شب ها آنقدر دویده بود تا داغ دلی را که کوفیان گذاشته بودند روی جگرش، التیام ببخشد. که بعد از آن، ببیند سبد های نان و خرمای کوفیان را و ...مثل اینکه رقم خورده سرنوشت دختر و پدر، که مثل هم باشد. که مثل علی (ع)، شب ها، غصه هایش را چاه بشنود و چاه ...

آری.علت عاشق، ز علت ها جداست. علت اشک ریختن چوبه ی محمل، پیر گشتن تا آب از مشک ریختن، علت خجل شدن این قلم، از روی دل بری که بر نی، دل ربایی میکند...

و حالا همه ی برگه های تقویمم، هر شب از این چهل شبم،عاشورایی شده. این چهل شب، آسمان را در عاشورا قاب کردیم.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چقدر خوب است آدم اگر حرفی دارد بزند.اصلا چقدر خوب است اینجا را دارم.اینجا هم شده گوشه ای از دنیای من.که بنویسم حرف هایی را خوانده میشوند امّا همه کس نمیتواند درکشان کنند.اینجا هم شده نقطه ی وصال من به جایی خیلی خیلی دور تر از دیارم.جایی که آب و هوای خوبی دارد.مردمانی خوب تر.

اینجا که مینویسم، انگار کز کرده ام کنج سجّاده و محرابی که بعد از هر نقطه باید خدا را شکر کنم.که باید مقدس بنویسم، که هر کلمه از این ذهن به اینجا روانه میشود، مثل دانه ی تسبیحی باشد ...باید نیت کنم.که این دانه دانه ها برای چه کسی قرار است ذکر شوند. که قرار است بعدش دو رکعت بندگی بخوانم، به نیت خوب بودنش.سر کیف بودن حال و روزِ روزگارش.

شب شده است دیگر.ماه طلوع کرده.با لب روزه دار باید دعا کنم،که به قول استاد شهریار، همان پیر شب شعر هایم که گفته بود : آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا ... ، قول و غزل نوشتنم در این شب ها، بیم گناه دارند برایم. باید دوباره دست به دامان همان محراب شوم. که دعا کنم. که باز هم بخوانمش و بگویمش که مگر میشد که یک غیر ممکن را ممکن کند برایم،که مگر آدمیزاد هر رویایی داشته باشد، باید بنشینی به حرفش گوش کنی و انگار در این دنیا، فقط تو هستی و این بنده ات و یک آرزو ...

هیچ کس نمیفهمد ردّ خوبی هایت، مرا مجذوب این دنیا کرده.راستش شب ها، باید گریه هایم را به آسمان بسپارم تا روز ها ببارد و مردم هم شکر کنند این باران را ...

یادم هست سیبی را که سرمای زمستان، طاقت نیاورده مقابل گرمای دستانت که جا خوش کرده اند ما بین سرخی هایش.اصلا شاید به همین خاطر رنگش سرخ است، که آتش گرفته از دوریت. که مثل من، هر شب چشم در چشم هم میشویم و او میگوید از تو و من میگویم از تو ... و فردایش،چه آسمانی دارند مردم.حالم را که دیدند،فکر کردند مشکل از درخت سیب است، چیزی نگفتم.تبر برداشتند، همت کردند به قطع کردنش، راستش آسمان نگذاشت.خیلی بارانی ست این روزها...

حالا این روز ها، منم و یک سیب و یک سجّاده. که فقط این ها نیست. یکی هم هست که میشوند حرف هایم را. و هم اوست که میداند، میخواهم، خوب بودنش را. که بداند فعل " آمدن " ، یعنی " آمدن " . نه کمتر، نه بیشتر.می آید.می آیم.خودم شنیدم ما بین حرف هایش که دیر نمیشود ...

این ها را نمیتوانم در گوشش زمزمه کنم. مینویسم شاید بخواند.که باغچه ی خانه را پر از ریحان کرده ام، که وقتی آمدی، دستت را بگیرم و ببرمت دم باغچه. بنشینی به ریحان چیدن و همین که سرت گرم است، من هم در گوشت بخوانم حرف هایی را که هر بار بعد از رفتنت، مینشینند کنج دلم و باید روزها با آنها زندگی کنم.که از این میترسم ریحان ها، لب باز کنند و بگویند حال و روزی که از من دیده اند این روزها، ریحانِ من ...

امّا تو باور نکن.من میگویم عمقش از این حرف ها هم بیشتر بوده.از عمق نگاه هایی که مرا غرق خودشان کرده اند.که باید بنشینم، تحلیل کنم که چطور، اینطور شد ؟!

باز هم به جواب نمیرسم.نه که راضی نباشم.نه.راستش این همان آرزویی بود که حرف زدم ازش.بعضی وقت ها،نه گذاشته ای، نه برداشته ای ، یک راست میرساندت به همان چیزی که میخواهی.دستت را میگیرد، راه رفتن را نشانت میدهد، تو هم دست در دستش راه میروی، میرساندت درست دم در، میگوید بیا، همان که میخواستی.حالا برو. من هم هستم. برگردی مرا میبینی، فقط صدایم کن، ببین چه ها که نمیکنم برایت ...

که این ها را،دانه دانه گفت و بعد، آسمان دانه دانه بارید،که گفت همین است آغاز تدریجی یک رویا ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

نگاه کن ...
این روز ها، من نمیگویم، فقط تایید میکنم این را که م-امید گفته، که 'هوا بس ناجوانمردانه سرد است' . با این حال، قصد دارم سر به کوه و بیابان بگذارم اگر بشود.بیابانش را مطمین نیستم، امّا حکماً گذری به کوه خواهم داشت. من باب امر خاصّی !
باید کوله پشتی ام را حاضر کنم، دفترِ دست نوشته هایم به اضافه ی یک قلم، شاید مهم ترین و اصلی ترین توشه ی این سفرِ نسبتاً خیلی کوتاه است.البته،نمیشود از یک هم‌سفر خوب، چشم پوشی کرد.اصلاً اصل سفر شاید همین باشد.
میرویم، بین راه هی برمیگردیم، سر میچرخانیم ، نفس نفس زنان میگوییم، که نگاه کن ! چقدر راه آمدیم ولی انگار قدم از قدم برنداشتیم ! از پایین که نگاه میکنیم، تا قله ی کوه و فتح‌ش، با تقریب های ذهنی، شاید حدود کمتر از ده دقیقه طول نکشد، اما همین که کوه‌پایه را فتح کردی، دستت می آید که تقریب های ذهنت، چیزی جز وهم و خیال نبوده !
تا الآن تو کوله ات را به دوش میکشیدی، حالا آن زبان بسته است که دارد تو را با خودش حمل میکند.وقتش رسیده که دیگر زمین را لمس کند.بی هوا میگذاری اش پایین و خودت بد تر از آن، دراز به دراز روی زمین می افتی.اگر خیلی پیموده باشی کوه ها را، نهایت دو دقیقه سرپا نفس تازه میکنی.در غیر این صورت باید آبی آسمان چشمانت را بزنند تا بلند شوی دیگر.
دو سه بار، یا شاید یشتر برای ما تازه کار ها، نیاز به این نظاره کردن آسمان است.که ببینیم خورشیدی سر زده از مشرق و ماه‌ی که پنهان شده در هیبت خورشیدش.نسیمِ سرد پاییزی که بر طبق قانون و قاعده، حالا دیگر گذشته بود، (پاییز را میگویم )،جای خودش را به باد صبای مشرقی و دلچسبِ زمستانی داده، این بار نه از شرق، که از کوی یار میوزد ... که باعث شده من سرما را فراموش کنم و چشمانم را ببندم و تا قله ی کوه، یک سره بالا بروم و فتحش کنم هم قله را، هم شهر زیر پایم را، هم آسمان بالای سرم را.
که وقتی رسیدم آن بالا، دوباره کوله پشتی ام را روی زمین بگذارم، همان وسایل ضروریِ سفرم را بیرون بیاورم و دست به قلم شوم. با این تفاوت که این بار قلم را بین صفحات دفتر رها میکنم، و فقط حرف میزنم. گوش شنوایی هست که بشنود حرف هایم را. بعدا مکتوبش خواهم کرد.
اگر پیدا کنم، از آن بالا نشانش میدهم خانه ی مان را. و خانه ی اقوام را نیز. شرح میدهم شهر مان را برایش.اکنون روستاهای اطراف هم در تیررس اشاره هایم قرار گرفته اند.
امّا همه ی این ها را نشانش میدهم و فقط یک چیز را با آب و تاب برایش تعریف میکنم.همین جاده ها را.که مثل مار پیچیده اند دور شهر و چنبره زده اند روی افکار آدمیان این شهر. من، امّا جاده ها را دوست دارم. که بنشینیم پای همان قله ی فتح شده و بگویم.و بگویم از زمین خوردن ها و خاکی شدن ها و بعضاً سخت بلند شدن ها.
که بگویم این ها را میبینی؟ این ها همان جاده هایی هستند که خدا میداند چند بار سر زانوهایم را زخم کرده اند.کبود کرده اند دست و پاهایم را تا به این جایی که هستم، برسم. که برسم به این لحظه که کارم به تهدیدکردنشان بکشد. که تهدیدشان کنم دیگر من آن کسی نیستم که تا اراده میکردید، میشکست دست و پاهایم،سرم ...
که مثل همین کوه شده ام.مثل صفت همین کوه، سخت و استوار.پایدار حتی. که انگشت اشارت‌م را رو به آسمان بگیرم، بگویم میبینی، او با من است. هم او که با تو هم هست.امّا تو نداری اش !
که بعد از کلی به اصظلاح درد و دل، بساطم را جمع کنم و قله ی فتح شده را به حال خودش تنها بگذارم و برگردم به شهر. پا بگذارم روی همان جاده ی تمام نشدنی و الآن، دوست داشتنی !
اگر یک روز سرم را میشکستند، امروز هوایی ام میکنند، که باید دل به جاده بزنی. که بروی، که برسی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

 قبل‌ترهم پیش آمده بود که بی‌موقع، سر هر مسئله ی کوچکی افتخار دهد و بیاید و بکارد یکی مثل خودش را، روی لبانم.لبخندی. اما نه آن موقع، درست از صبح تا شب.دم در بود. تا دمِ در دو سه‌بار در ذهنم مرور کردم گذشته را. چند باری به در و دیوار خوردم. و سعی کردم،هم من‌باب گذشته و هم به خاطر این حواس پرتی به خودم بد وبیراه نگویم .در را که باز کردم جا خوردم؛ توی سایه‌روشن کوچه و گرگ و میش آسمان‌ش، دیدم دست هایش را در جیبش کرده و با شال‌گردن دهانش را پوشانده است
از این نوع مهمان ها تا به حال نداشتم،نه که نداشته باشم، تعدادشان به اندازه ی انگشتان یک دست هم نمیشد.با خودم گفتم افتادم توی کوزه! چیزی در گوشم زمزمه میکرد لبخند بزن! قلبم داشت از گلویم بیرون می‌پرید که شال و کلاهش را برداشت.سلام کرد. چهره اش سراسر خوشی بود و خنده.آدم از دیدنش سیر نمی شد.آرام میشد.سلام کردم
مهمانی که قرار بود تنها چند ساعتی من میزبانش باشم، حالا او شده بود میزبان و من را مهمان خنده هایش کرده بود.
چیزی که یک عمر رویایش را در سر و آرزویش را در دل داشتم. حتی شده مثل آدمک های دور و برم، قرض بگیرم خنده را بچسبانم روی لب هایم.شادی کنم از این لبخند های کذایی و لذت ببرم از گول زدنِ خودم. که قرار بود چند ساعت دیگر دوباره بشوم همان آدمِ قبلی و عبوس و گرفته !
اما این بار داستانش از زمین تا آسمان توفیر داشت.فرق میکردند این لبخند هایی که موضع گرفته بودند روی لب هایم.بر خلاف گفته ی یکی از شاعرانمان،که میگفت مانند شهری که روی گسل زلزله ها بنا شده باشد، هر لحظه بیم فروریختنش میرفت، دیگر هیچ ترسی نداشته و ندارم از فروریختن این لبخند ها از روی لبانم.مثل این بود که تنها نیامده بود که لبخند هایش را با من شریک شود، دلِ آدمی که دروغ نمیگوید، آمده است تا ته دلم را قرص و محکم کند که هستم، که مثل این حرف های همیشگی و برای بعضی کلیشه ای، تا تهِ دنیا که هیچ، آخرتت هم با من مشتی !.
در این شهر نسبتا کوچک که همه چیز دقیقا سر جای خودش نیست، هر روز با صدای زنگ همان مهمان که حالا میزبان این خانه ی دلِ تا چند روز پیش متروکه شده، از خواب بلند میشوم و تا شب، تنها اگر با صدای خنده هایش به رخت‌خواب بروم، خواب به سراغم می آید.
از طرفی، حسرت میخورم به روزهایی که به شادباشی و خوش خواریِ بی هدف گذراندمشان و نمیدیدم گل سرخی را که روی لب های این مهمانِ میزبان شده‌ام شکوفه میداد و گل میکرد.حتی در این وقت سال.زمستان. اسمش برای شما میشود همان خندیدن ولی برای من ،ضمیمه کنید تمام زندگی‌ام را میان حتی خنده های در دلش، آرم و بی صدا. ولی خواستنی.
میگفتند و میشنیدم و دیده بودم که گل،عمری دارد برای خودش.شکوفه نیز.درخت حتی. حالا من به شما بگویم و بشنوید و ببینید گل‌ِسرخ‌ِلبخند هایی را که بوی یاس میدهند ...
خلاصه، هم‌آن روز صبح، از کفِ گیتی، دنیا و آخرتِ خوشی را ربودیم و تا عمر دارم، غرق در لبخند هایی هستم که مرا با خودشان این سو و آن سو میبرند و با شور و اشتیاقی وصف نشدنی، مرا برای ادامه ی زندگی بزرگ میکنند، بال و پر میدهند.حتی در گوش‌ش، یواش خواندم، اگر میشود کمی هم به گذشته ی من بخند تا از خندیدنِ تو، فقط محو خنده های تو شوم و فراموش‌شان کنم آن به اصطلاح خنده ها را ...
مهم تر از هر حرفِ دلِ دیگری، مرا مدیون چروک هایی میکند که باید بخندد و روی لب هایش بنشینید و مرا نیز بخنداند ...

+ و جواب این پست فقط خنده ایست که از این جا منشأ میگیرد ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

وقتی خبردار شدم برای آخرین روزهاست که "من" خودم هستم،یک یادداشت خداحافظی برایش نوشتم.در این یادداشت نوشته بودم : " ای خودِ زندانی در قفس،پروازت خوش . دوستدارت، من! "

یادداشت را روی یک برگه ی تقویمی که یادم نمی آید تاریخش را، نوشتم.تقویم که یکی از اساسی ترین اقلام موجود در کلکسیون خانه یا اتاقِ هر ادمی ست.که آن را ببینید، که احساس کند گذر عمرش را !

"خود" م از این که چنین افتخاری نصیبش شده بود، تحت تاثیر قرار گرفت، برای همین این بار روی یک اسکناس برایم این جواب را نوشت : " ای منِ نویسنده، نویسنده ی داستانِ زندگی ات، که داری مینویسی و میروی، خواستم بگویم بیشتر به یک خواننده میمانی !

ممنون از نامه ات.من (خودم) عازم‌م.و همین که برسم سعی میکنم در اسرع وقت دوباره پیدایت کنم.در حال حاضر باید من ( خودم ) را فراموش کنی.امیدوارم روزی که خواستم از دلت در بیاورم، مقاومت نکنی در برابرم.دوست دارت، خودِ من ! "

این روز ها که بیشتر آدم های اطرافم سرگرم خوش گذرانی و گذراندنِ به هر نوعی ! از عمرشان هستن، من دارد از خودش جدا میشود.تا الآن، این خودم بود که داشت زندگیِ من را تلف میکرد، امّا از این به بعد زندگی دارد فاصله می اندازد بین من و خودِ من ش !

من هم نه این که دست روی دست گذاشته باشم و فقط تماشاگر و ناظر جداییِ من از خود باشم، نه، بین خودمان بماند، دارد از کار این زندگی خوشم می آید راستش ! اصلا تشویقش هم میکنم ...

باید روزی آدم ها به جایی برسند که فهم جداکردن من از خودشان را پیداکنند.حالا اگر دست تنها بودند و خودشان هم نتوانستند کاری بکنند،دست روی دست گذاشتن غلطِ محض است.باید کمک بگیرند.از یک پیرِ مرشد و دانا.

من،همیشه من نیست.اصلا باید کشت این من را.تکه تکه اش کرد.ریختش توی زباله دانیِ تاریخ ! وقتی گفتی "من" ، برو با خیال راحت گوشه ای بنشین، نگران چیزی هم نباش، چشمانت را ببند، با خیال راحت.گوش هایت را بگیر، حرف هم نزن، تکان هم نخور!

اگر کسی سراغی ازت گرفت ! پس حلقه آویزِ گوشت کن نصیحتم را.برو بگرد "تو" یی که باید همان تو باشد را پیدا کن.

 

 اندر احوالاتِ خاطراتِ پیچیده ی ما ! 

گذری به حضرتِ حافظ :  عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم