امروز؛

شعری نخواهم نوشت. و نه داستانی. و نه یک کلام غیر از ؛ از " تـــو " گفتنی ...

بیست و پنجمین شمع را ؛ برای تولدت روشن میکنم. و پر هایم را طواف میدهم؛ بر گرد آتشی که تو در جانم روشن کرده ای ...

بیست و پنج تکه ی کوچک و ارغوانی؛ کافیست تا پرهای سوخته ام حرمت پیداکنند.

تا دوباره جان بگیرند و در هوای بودنت نفس بکشند...

جشن تولد توست و من؛ بیست و پنج بار به دنیا می آیم و خاکستر میشوم ؛ تا راز حضور تو را بدانم...

چه ققنوسم من امروز ...

 

زیبای زمستان

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

به سرم زده برایش نمازِ شبِ اولِ قبر بخوانم. بعدش چند صفحه قرآن. شاید این شبِ جمعه هم خیرات برایش بدهم. یا اصلاً به دوستان و آشنایان پیامک بزنم و بخواهم یک فاتحه نثارِ روحش بکنند. " آقا جون چاوز فوت کرد. تسلیت. " امروز صبح با این کلمات چشمانم باز شد. دلم ریخت. سه چاهار بار جمله را خواندم. هوگو را میگفت. هوگو چاوز. هوگو رافایل چاوس فریال . رییس جمهورِ ونزویلا. رییس جمهورِ محبوبِ و به معنای واقعیِ کلمه "مردمیِ" ونزویلا. تسلیت گفتند بهم مرگش را. من هم دوستش داشتم راستش. از این که اینقدر مردم مملکت‌‍ش دوستش داشتند، خیلی خوشم می آمد و احساس میکردم ونزویلا، بهشتِ دوم است. عاشقِ رنگِ قرمزی بودم که هیچ وقت ترک نمیشد در مراسم هایشان. و آن کلاه هایشان. و بیشتر، با صراحت بگویم، دین نداشتن ولی آزاده بودنِ قهرمانانشان. از یک طرحِ کودتا که نتیجه اش زندانی شدن هوگو بود، بشود یک رییس جمهور ساخت، این هم خیلی حرف است. البته خودش گفته بود که کودتایش "برای حالا" (یعنی همان موقع ) ناموفق بوده. و راست هم میگفت. با همین یک جمله کلی طرفدار برای خودش پیدا کرده بود. 

نمایشگاهِ کتاب بود که رفتم پایتخت. آنقدر گشتم تا غرفه ی آمریکای لاتین به چشمم خورد. پشت سرش عکسِ هوگو، چه ، فیدل ، سیمون و هزار تا قهرمانِ دیگر که حتی اسمشان هم به گوشمان نخورده بود، سر درش بود. بعد از کلی بحث که "هوگو" خوب است یا نه، به این نتیجه رسیدیم که برای مردم مملکت‌ش خوب که نه، عالیست. امّا رسانه های ما کمی خیلی زیاد اغراق دارند در تعریف هایشان از اشخاص. بعد که دیدند چقدر شور و اشتیاق دارم، به تور ونزویلا دعوتم کردند و مرا عضو سایتشان کردند و با کلی خاطره از آن غرفه بدرقه ام کردند. 

از نمایشگاه که بگذریم، در خانه، هوگو را با اسم من میشناختند! از بس میگفتم از خودش و مملکت داری اش. همه ی این خوشی ها گذشت تا ... تا امروز صبح. دیگر مثل قدیم تر ها شوق و اشتیاق نداشتم امّا خبرِ خوبی نبود. اصلا خبرِ خوبی نبود. فکر نمیکردم به این زودی سرطان از پا درش بیاورد. دلم سوخت. هم برای مملکت‌ش، هم بیشتر برای دو دخترش ... 

خدایش بیامرزد. میشود از بدی ها و گاهاً بی ملاحظه‌گی های آدمی گفت. خیلی بیشتر از خوبی هایشان حتی. امّا خواستم فقط خوبی گفته باشم. دستش کوتاه شده از دنیا. خدایش بیامرزد...


   
 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

سایه ای کنارِ شب، بی حرف، دست روی دست، مرده بود. جان داده بود. ماه‌ی آمده از راه های دور. میدرخشید از بلندیِ بامِ شبِ عشق.سرمستِ فتح آمده بود، از راه.سرمستِ مردانگی.این ماهِ عشق پرست ... ماه آمده بود از راه های دور. نشسته، روبه روی سایه، سایه روی بامِ بلندِ عشق.رویِ ماهِ ماه، لغزانده، چشمانِ سایه را. در خوابی شگفت فرو رفته بودم انگار. این گل های سرزده ی لبخند را دیده بودم انگار. من بودم و او، انگار ...

هر دم، این سایه ی ماه دیده، نقشی میکشید بر قلبش، به یاریِ ماه. خوابم شکسته است. خوابم را شکانده. نشسته آن ماه، آن ماه‌رو، روب‌روی منِ پریشان.منِ پری‌وش حال. رویای بودنِ ماه، تمام افسانه ها را از یادم برده است.بی حرف، گم میشود سایه در بغلِ ماه.بی حرف، غرق میکند خودش را در هلالِ ابروی ماهش.بی حرف، سایه شده بود سایه ی ماهش.محو ...

دیروز، یک روز از یک ماه از یک سال، برای این و آن. دیروز را امّا شکر، برای من.دیروز آرام گرفت سایه ای کنارِ ماه‌ش.ماهِ آسمانم، چشمانت را گشودی، شب در من فرود آمد، با تمامِ آرامشش. چشمانت را گشودی، دنیا را بوسیدم، انداختم کمی خیلی آن طرف تر. چشمانت را گشودی، و خورشید در چشمانم هزار تکه شد.ماهِ آسمانم، میانِ دو دستِ تمنایم، روییدی. در تو تراویدم. آهنگِ آرامِ قلبت را شنیدم و شنیدی ضربْ آهنگِ بی ملاحظه ی قلبم را. رویای چشمانِ تو، مرا جان بخشیده. ذوب شده است زمان، در گرمیِ رگ هایمان، نگاه هایمان، دست هایمان...

سهراب را، یادش به خیر. میگفت من از مصاحبتِ خورشید می آیم. کجاست سایه ؟ دیروز را امّا یادش به خیر، که من از مصاحبتِ ماه آمده بودم. کجایی ببینی سهراب، یک برگ از هشت کتابت را نخوانده، چه شده احوالم. و چه خوش حالی ست...

خدایا، شکر دیروزت را ... و این را هم شکر، که فهمیدم، سیبِ وجودِ آدمی، نصفه است. مثلِ مسافری که هم‌سفرش در سفری دیگر بوده. و شکر که سرتاپایش سلامت است. و خوش. و خرّم. خدایا، شکر هم‌سفرم را ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

دل‌تنگی - تا دلت گیر نباشد، دل گیر نمیشوی.دلت که گیر باشد، میگیرد، تنگ میشود، زیر و رو میشود. میجوشد و هزار بلای دیگر سرش می آید.دلت که تنگ باشد، کیفیت فکر و خیال هایت بالا میرود. عوض میشود مسیرشان. تغییر میکند جنس دعاهایت.جنس قدم زدن هایت. دل به دریا زدن هایت. پلک زدن هایت. عاشق، باید خودخواه باشد. باید هر کاری میکند، برای معشوق ش باشد، ولا غیر. آری ... شب و روزهایی که "من" سپری میکند، بوی دل تنگی دارند. عجیب ...

 نمیدانم. دلم از خورشید و ستاره گرفته، فقط ماه میخواهم و نورش را. که بنشینم و خودم را کوک بزنم. که به قولِ خودم، ماهِ شب هایم را میخواهم. تا در آغوشش بگیرم و حرف هایم را دانه دانه زمزمه کنم در گوشش. تا در نسیمِ پر از حجمِ بودنش، موهایم رقصان شوند. تا آنقدر پایین بیایی تا دستت را بگیرم، بنشینیم لبِ حوض و گاز بزنی سیبِ سرخی را که برایت شسته ام...

سفرِ من - اصولا هم‌سفر میطلبد. می طلبد که نه.حکمن لازم است.باید فتوا داد "سفر، بدونِ هم‌سفرت، حرام است " بله، حرام. آخر چه معنی دارد ؟! این درد دارد که هم‌سفرت، آنطرف دنیا پست کند دست هایش را برایت. لبخند هایش را، نگاه هایش را... هم‌سفرم، سفری که نباشی در آن تا گیسو رها کنم در دستانت، سفرِ آخرت است ...سفری که رفتم و حالا برگشته ام و نمینویسم سفرنامه ام را، دستِ کمی از سفرِآخرت نداشت برایم...

سفرِ هم‌سفرم - هم‌سفرم، راهی شده.نبودم قرآن بگیرم بالای سرش. نگاهی به آن قد و بالای رعنایش بیندازم.قربان صدقه ی مردانگی اش بروم. صورتش را بین دو دستانم بگیرم. در گوشش چیزی زمزمه کنم. با همان کاسه ی فیروزه ای ، آب پشت سرش بریزم. که خدایا، به سلامت برگردد، زودتر. ( زود برگرد ... ) راهی اش کنم. چند قدمی که رفت، برگردد و پشت سرش را ببیند. من را . که چه آشوبی به پا شده است در وجودم. در همین چند روز دوری اش.قدم میزند و این منم که زیر لب دعایش میکنم. آخر تا برگردد، نمیدانید که آسمان و زمین با من چه میکنند. روزها، آسمان میگرید، شب ها زمین دهان باز میکند تا ببلعد منِ بی تو را ...

و تا برگردی، روز ها میروم کنجِ دنیایم، مینشینیم، زیرِ باران. با تو. با خیالِ تو . با خیالِ نابِ خودت. تا شب شود. و امان از این شب ها. گفته بودم، از عکسِ تو و بغض، همین کافیست. دردا که چه شب ها ... که چه شب ها ... که چه شب ها ...

رفتی و من در آسمان دنبالت میگردم. آخر میگویند معشوق در آسمان است. شب ها، من و آسمان، لیلة القدرمان شده. که نمیدانم چقدر طول میکشد این شب ها.شب هایی که در آن شرابی مینوشانند، که جامش روی یار و پیاله اش چشمِ مستِ باده خوار است. و بدین دیدار چنان مست و حیران شوم که تا صبحِ قیامت به هوش نیایم ...

 و چقدر پریشان ترم. و عشق چقدر پریشان کرده مرا. پریشانیِ عشق، همان شیفتگی و حیرانیِ من است حکمن. و شک ندارم این پریشانی، خود موهبتی ست، در فراقِ یار ...

حرف / از هر زبان که میشنوم، نامکرر است اینجا را هم تازه کشف کردم. و بسی لذّت بردم. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

وقتی طلوع کردی، چشم گشودم. تو آن بالا بودی. من امّا پشتِ شیشه، محوِ تو. آخ که گاهی فقط نگاه کردن، چه لذتی دارد. تو مثل یک حجمِ آبی میدرخشی. جادو میکنی آسمان را. من را. دنیایم را. آسمانم ... دلـبرم ...

گیسو رها کردم در آسمان‌م و به هرچه رنگِ آبی‌ست، چنگ زده ام. در این زمستانِ سردِ بی تو، سوار بر نسیمِ بهارت شدم. بال ندارد. دل دارد. آن چنان اوج گرفته ام در آسمان که غرق تو شده ام. 

دستانت - مثل دریا - آبی هستند. یا انگار تکه ای از آسمان که روی زمین افتاده است. که گویی نازل میشوند بر من. هر شب. و من شده ام پیغمبری که دور مانده است از دستانت. و بدا به حالِ این پیغمبر ... هر شب، با روحِ تاریکِ اتاق سر میکنم. از عکسِ تو و بغض، همین قدر بگویم، دردا که چه شب ها ... که چه شب ها ... که چه شب ها ...

نمیدانم، حواسم به آن عطری باشد که در رگ هایم جاری شده از صدایت ، یا به آن غرش شیر های سیاه که از نبودنت، به قلبم نزدیک میشوند ... هر دو امّا درد آورند. و بیشتر از این ها، نبودنت ... عشق، تمام صبر است امّا در راه رسیدن به معشوق و تمام بی صبری ست در فراقِ معشوق و ناشکیبایی بر نادیدنِ او... و این روز ها چقدر ناشکیبا شده است این "من"ِ بی "او" ...

هیچ کس نمیتواند رازِ افسونِ یک لبخندِ معشوق را درک کند. جز یک عاشق ... آدمیزاد است دیگر. و بگویم خدا، خنده را برای دهانِ "او "، او را برای "من" ، و مرا به نیت غرق شدن در همان "او" آفریده است. و اینکه یک "مرد" ، همیشه یک "مرد" میماند، مشتی...

( من بابِ برگرداندنِ لبخندهایی که دیروز نبودند بر لب هایتان. این هفته ی مان شد شنبه، یک شنبه، سه شنبه ، چهارشنبه، و پنج شنبه )

بشنوید هم‌نفسِ مهران را : آروم اومدی تو خوابم / آروم اومدی مثل رقصِ یه پروانه با نازِ سایه ی گل / آه از این سفرِ کوتاه / بازم من و تو و دوری و آه ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۸ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

نمیدانم.ولی میدانم الآن، این لحظه حواسم این جا که باید باشد، نیست.به این همه فرمول و نکته و حرف که میزند استاد تا مثل منی یاد بگیریم.اگر این حواسِ کمی شیطان بگذارد.خب حق دارد.ولی میدانم حواسم آنجا نبود. کلاسِ درسِ دانشگاهم را میگویم.آن اطراف ها هم نبود. کمی آن طرف تر هم هرچه دنبالش گشتم، نبود لا مذهب !

خیلی دور تر از آن جایی که من نشسته بودم، فرار کرده بود. در داخل شهر.و من در ساختمانی کوهپایه بناشده. و من دقیقا آنجا پیدایش کردم. نکته ای از حرف های استاد را جا نینداختم در جزوه ام. امّا با کدامین حواسِ پرت نشده به سوی تو، که هر چه تلاش کردم، نشد که زندانی اش کنم داخل همین اتاقِ درس و مثل یک بچه گوشش را بکشم که کم شیطانی کن. کم فرار کن حواسِ دخترک.

یک نگاهم به تخته بود.یک نگاهم به آن ورقِ سفید. تا بنویسم هم این ها را تا مگر خبری شود از همان جایی که حواسمان پرت شده بود بهش . خواندم آن چه را که نباید. "تمام" ... جا داشت قلم و خودکارم را آرام بگذارم روی میز.بلند شوم. در را باز کنم. قدم بزنم. حواسم نباشد در را پشت سرم بسته ام یا نه. قدم بزنم. قدم بزنم. تا برسم به باران.باران.باران...خودم را آویزانِ آسمانِ ابری تر از آسمانِ دلم بکنم تا نفهمند دیگر جانی در پاهایم نمانده است برای ایستادن...

سر جایم نشسته ام. نمیدانم تحلیل کنم این توابع را، یا آن کلمه ی "تمام" را. کلاس تمام میشود و منِ از خدا خواسته، میدوم تا مگر حواسم را بیابم. ترسیده بودم.نفسم در نمی آمد. اصلا همان حواسِ نداشته ام هم نبود که کلی نوبت مشاوره! داده بودم به معصومْ گلی و پگاه بانو. دویدم. یافتمش. بد جایی نبود بنده خدا.اصلا بهترین جا بود.نگاه کردم و یافتم آرامشِ حواسم را در پلک زدن های با صلابت و آرام‌ش. 

دوباره همان بغضِ از خدا بی خبر پیدایش شده بود. خواستم که کمی قدم بزنیم.زیرِ همان باران. تا مگر اشتباه گرفته شود جایِ قطرات با هم...مگر...و این باران که چه ها نکرد دیروز. 

به سرش زده باد.نگاهش کنید ! چگونه میانِ درخت ها می دود و سرش را به پنجره ها میکوبد. به سرش زده "من " . دستم را، به دهان گنجشک ها گذاشته ام.نمیگذارم سخنی بگویند. فقط صدای " تو " (دنیایم را میگویم) . آبِ حوضچه را به هم میریزد، باد.به سرش زده این "من"ِ بی تو. گفته بودم طوری بیایی که صدای تو را باد هم نشنود. گفته بودم طوری بروی که ...

+ خاصیت عشق آنست که همه ی غم ها و اظطراب متکثر عالم را در غمِ یگانه ی خویش غرق میکند و آن غم چون نقاب بر میدارد، خود عین شادی و طربست ... 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٦ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

برنمیگردند لبخندها. به خانه نمیروند. به خانه نمیروم. تا برگردی و دست تکان دهی. تا برگردی و یک بار دیگر ببینند چشم هایم، چشم هایت را. دست های گره خورده بر گلِ سرخِ بی تاب را ببین.  "بی رحم" ! برنمیگردند لبخند هایم. پراکنده نمیشوند حرف هایم در فضای بی "تو" . به انتظار تو در باران نشسته اند. در حجمِ پر از نبودِ هلالِ ماهِ شب هایش. و به لبخندی، به تکانِ دستی، دل خوشند ...

چه کنم.باید منتظر بمانم. و تحمل کنم ... و تحمل کنم ... و تحمل کنم ... و چقدر این روز ها خدا صبر ارزانیم کرده. و چقدر که این روز ها صبور تر شده ام، به ظاهر. و میبینم خودم را که این روز ها چقدر بی تاب تر شده ام.

دیگر هوا تاریک شده بود. روشناییِ مغازه های هزار و یک رنگ از پنجره هایشان وسط خیابان پهن شده بود. من مانده بودم و خیالِ همان لبخند هایی که آرزو میکردم فقط برای یک ثانیه دیگر برگردند.تا ببینمشان. تا آن ها هم ببیند که چقدر ساده آدمی تجزیه میشود در تنها نبودِ یک لحظه ی شان. تنها یک لحظه دوری شان. ولی دور میشدند. و فاصله که چه نمیکند با آدمی ...گفته بودم طوری بروی که فکرِ رفتنت را نکنم. نگاهم کن ! چگونه میانِ آدم ها راه میروم و چه بد تنها شدم. تنها با یک خیال. باید قدم بزنم. آنقدر قدم بزنم و مرور کنم لبخند هایت را تا کمی، فقط کمی جان بگیرم. تا جانی را که با خودت بردی و فرصت ندادی ببینی چقدر بغض داشته و رو نکرده، کمی برگردد از غرق شدن در خیالِ بودنت و گم کند خودش را.

دیوانه شده است این بشر. کاش قدر پاک کنی از حواشی نامت میزدودم. شده ام جوهر خودنویسی که به پای تو، بر سفیدیِ این صفحه ی بی جان، راه میرود ، میدود به دنبال تو و جان میگیرد...

راستش را بخواهی رفیق ! دیوانه شده است این بشر...  دیوانه ی صدای شنیده شده اش ...

و السلام.

پی‌نوشت : دیوانگان همان عاقلانند که به بوی سنبل زلف معشوق عقلِ خاکیِ مست را رها کرده در دایره عشق سرگردان شده اند. ( دکتر حسین الهی قمشه ای )

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم