قبل ترش را به خاطر ندارم.نه اینکه به خاطر ندارم.نمیدانم .ندیده ام.توی همین یکی دوسال مرد شده است،پیر شده است. چندین تارِ سپید میان پیچاپیچِ مو ها، یا به تعبیرِ دلم، گیسوانش خودنمایی میکند.همین چندیدن تار ،چند برابر کرده مردانه‌گی اش را مقابلِ دیدگانم.
پی اشرافیت نیست. یله ست و بی قید به دنیا. یله ای که اگر تناسب ببندم بین او و یله های قدیم ترها، میل میکند به صفر وزنش !اما برابری میکند مردانگی اش با آن ها،
سرعقل است.سرش را بزنی، تهش را بزنی، مردانگی میبینی.جوانی خواستنی ست برای من.بلند بالا و بسته سینه.با ابروهای پیوسته، ریش هایش هم که سبز شده، چهره اش را نمکی تر کرده است.قبل ترش را ندیده ام.اکنونش خواب را میرباید از آدمی
دلی دارد، که این که همه میگویند،{ به وسعت یک دریا }، قطره ایست مقابل اقیانوس دل‌ش.که همین { اقیانوس} هم قطره ایست هنوز.امّا ، حق دارد که بگیرد، ذرّه شود،هم انسان باشد، هم کمی گنجشک ...
شاید توصیف دیگری از "او" این باشد، که میتوانم یکی از مشتقات آرام بودن را در او بیابم.در کنارِ او.خوب طبیعی‌ست، همه میتوانند آشوب در زندگی ات بیندازند و آرام آرام،پا به فرار بگذارند.امّا این غیر طبیعی‌ست که کسی بخواهد، یا نا خواسته به خوردت بدهد آرامش را ....تو هم مزه مزه اش کنی در دهانت ، سیر هم نشوی
چون درختی‌ست که دریغ نمیکند سایه اش را
بچرخد دنیا دور خودش، او هم میچرخد، فهمیده است در این دنیا چه کاره‌ست، اوست که میچرخاند همین دنیا را، دنیایش را، دنیایم را، امّا نه به مثالِ چرخش همه !
اصلا ساخته نشده ام برای فاش کردنش، شیرین و فرهاد، خسرو وشیرین، لیلی و مجنون، ویس و رامین، و ... حتی شمایی که اسم عاشق را قرض گرفته اید، چسبانده اید روی پیشانی‌تان، حسرت میخورید ...
خنده هایش، خنده هایش امّا داستان دیگری دارند، دنیای دیگری دارند.لب که به خنده باز میکند، سیب در دلم شهید میشود.برایم معما بود چرا اینقدر درد دار می خندد ؟
الآن فهمیده ام ، درد را که فهمیده باشی، درد دار میخندی...
اما بسی زیبا و خواستنی هستند همین لبخند ها که غرقشان میشوی، که لحظه ای از خاطرت محو نمیشوند، که لحظه ای از جلوی چشمانت کوچ نمیکنند
دیگر شب شعر هایم، غزل و قصیده هایش را پیدا کرده ، آرام گرفته است ، دست به هر نوشتنی نمیزند.وقتی هلالِ ماهِ شب هایم ، در برابر هلالِ ابرویش کمر خم میکند، باید آسوده سر به بالش بگذارم. باید گیسو رها کنم در آسمان ...
که خورشید آرزو دارد شب های من روشن شوند، تا یک دم او را پهلوی خودش ببیند ...
که ماه آهسته به من گفته، در حلقه اش به دام افتاده ...

+ این تعاریف، چکیده ی مقاله ای‌ست که قرار است یک عمر نوشته شود. بنده ،فقط یک صفحه از آن را خوانده، شرح داده ام.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٦ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم