برایم سخت است.سخت و پیچیده.که بنویسم از آن هایی که ندیدمشان.امروز با این گوش هایم چیز هایی شنیدم که درست برابری میکند با حل معادلات پیچیده در ذهنم.هر بار که از اول مینشینم پای حل کردنشان،نه تنها به جوابی نمیرسم،که سخت تر هم میشوند.

بعد از ساعت ها فکر کردن، به یک نتیجه رسیدم.یا باید این معادلات را عوض میکردم، یا ذهنم را.باز با همان ذهن قبلی ام هر چقدر هم که فکر کردم، دیدم این معادلات تغییر ناپذیرند.پس باید دست به کار میشدم برای ذهنم.باید جوری به این معادلات نگاه میکردم که آسان شوند برایم.امّا راستش را بخواهید، ذهنم هم راه نیامد.عوض نشد.مشکلش این بود که با همین معادلات بار آمده بود.گناهی هم نداشت.با همان معادلاتی رشد کرده بود که ساده اند و قشنک.ساده و قشنگ، امّا پیچیده، خیلی پیچیده !

آنقدر قشنگ، که ذهنت را قفل میکنند.که باید ساعت ها پیاده راه بروم تا پیچ و مهره های فکرم، تکانی بخورند.که فکر کنم .که ساده فکر کنم، که بفهمم چطور میشود که بعد از سال ها، کسی که رفته، کسی که تمام آرزویش ، تمام فکر و ذهنش، تمام دعاهایش رفتن بوده، حالا برگشته.حالا سربلند برگشته.

تنها این یک معادله نیست.گاهی وقت ها از رفتن کسی خوشحال میشوی، از برگشتنش ناراحت.یا برعکس، از رفتنش ناراحت و از آمدنش، خوشحال.مشکل دقیقن همین‌جاست.او که رفته، او که از رفتنش دنیایمان سیاه شده،تیره و تار، حکما برای خودش اسم و رسمی داشته، آوازه ای .ولی داستانش در این معادلات فرق میکند.این‌طرف معادله، اسم و رسم داریم.علی ، احمد، محمد، ابراهیم، مرتضی و ...

امّا ... امّا طرف دیگرش را چه بگویم.هم خیلی قشنگ است، هم درد آور.این طرف که نمیشود بدون اسم بماند.بدون "نام" . گم‌نام. فکر این طرفش را هم کرده اند خودشان.

" مــرد" ...

مرد برگشت.یعنی اینطوری بهتر ربط پیدا میکند به آنطرف معادله.مرد هم رفته بود ...

کم گفتیم.همین مرد را هم خیلی کم گفتیم.باید کاملش کنم.باید بگویم گم کرد نامش را، ولی پیش خدا.جا گذاشت خودش را.خودش را در مردانگی‌اش جا گذاشت و سرش را بالا گرفت و آمد. چند گرمی روحمان را پرواز داد.بال و پر داد.با همین چند گرم ، همان دلمان را که در روضه های ارباب‌ش، تکه تکه شده بود را، تجزیه تر کرد.

اصلا به نظر من، دل آدمی نباید دست خودش باشد.باید تکه تکه اش کرد، هر تکه اش را جایی جا گذاشت و برگشت. جاهایی که امکان پرواز داشته باشند.مثلا روضه ی ارباب، همین کربلای جبهه های خودمان، یا یک تابوت، تابوت یک شهید، یک شهید گم‌نام که مردانگی اش خلاصه شده در چند گرم ...

اگر ذهنم به معادلات دیگر برسد، یکی از آنها این است که چطور میشود که مدتی، هر چند کوتاه، تنها تو باشی و عقبِ یک آمبولانس و یک شهید ...تو باشی و یک شهید.یک شهید گم‌نام.

راستش برای این معادلات، هیچ جوابی پیدا نمیکنم.فقط یکی از آن بالا، در گوشم زمزمه میکند که، درست میشود.جواب دارند.خوبش را هم. باید صبر کنی که الصبر، مفتاح الفرج ...

بله این ها همان چیز های ساده ای هستند که فهمیدشان سخت است.سخت و پیچیده. و وقتی هم آدمیزاد فهمید دیگر حل کردنشان سخت تر ...

 

آری.اینان را که میبینی مست و مدهوش هستند، گویی شرابِ عشق او را نوشیده اند.شرابی که تنها آن را در صحرای کربلا میتوان یافت...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۸ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

سحرگاهان روحم آیینه ای از عشق شد، وقتی فهمیدم برات حرم‌تان را برایمان امضا کرده اید.وقتی فهمیدم ، چه ناخود آگاه، دعوتمان کردید و چه راحت شتافتیم، بال و پر گشودیم و پرواز کردیم.وقتی فهمیدم چه راحت چشم پوشاندید روی بدی هایمان و خوبی کردید...
چه ملکوتی مکانی بود، آسمان مسقف شده بود برفراز بارگاهتان، یا بنت رسول ا...
چه فرخنده روزی رقم زدید برایمان؛اذن ورود خواندن هم، اذن میخواست.
رفتیم گوشه ای، رو به روی ضریح مطهرتان، کنج دلمان را پیدا کردیم و نشستیم.نمیشد چشم از نور سبزِ داخلِ ضریح‌تان برداشت.خیره شده بودم. با چشمان باز و دهانی گنگ، همه ی حرف هایم را زمزمه کردم.زمزمه کردم تا جاری شدند و آتش گونه هایم را خواباندند.
سرم را که بالا میگرفتم، چشمانم به هزاران آیینه های تکه تکه که می افتاد، خودم را ذره ذره میافتم در آنها.تجزیه شده.اصلا حکمت این آیینه ها شاید همین باشد که آدمی خودش را گم کند در هر تکه ای، جابگذارد خودش را میان این نور سبز، محو شود در زرنگار ها، روحش آویزان شود از مقرنس ها ....چشمانت را که میبستی، این سه حرفِ ع ش ق را، طوری بی دردسر میافتی که دیگر میخواستی تا عمر داری، چشمانت بسته بمانند.
ای بانوی زمین و آسمان، ای بانوی کویرِ بهشتی،لاجوردیِ کتیبه هایتان، آسمانی‌مان کرد،در فیروزه هایش، رضایی شدیم و در کنارِ فلکِ هفتم آستانت، هم آنجا که آسمان را سقف کرده بودند، خدایی
همان سحرگاهان، فهمیدم که سفری عادی در انتظارمان نیست.غیر عادی رفتیم، غیر عادی نفس کشیدیم، غیر عادی راه رفتیم، غیر عادی حرف زدیم، غیر عادی زیارت خواندیم ...که هر نیمه شبی، فریاد کشان در کوره راه های مغزمان، در کوچه پس کوچه های دلمان، در هر قنوتمان، نام شما بر زبانمان بود، که نکند نام‌مان محو شود از میان دل‌دادگانتان. که تا این بهشتِ روی زمین، دعوتمان کردید تا بگوییم هنوز هم دخیل بسته ایم به خوبی تان، بزرگواری تان.که بگوییم راضی هستیم به رضایتان، به با رضا بودنتان ...که بگوییم " ربنا ... "، که بشنویم " بنده ی من ..."
چه نیکو مکانی‌ست این حرم ...

 

+سیب، همسفرِ سوم‌مان بود

+مست از عطر مهربانی تو،میخورم هی به زایران ضریح، به خودم که می آیم، بالای سر"العبد" آرام گرفته ام ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٢ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم