از آدم های اطرافِ زندگی ام ، کوچک تر بودم. شاید خیلی. حتی از کسی که میخواست خودش را واردِ آن "اطرافِ زندگی ام" کند.  تک تک‌شان را دوست داشتم. خیلی خوبی ها را میشد ازشان یاد گرفت. خیلی مردانگی ها را. حداقل تا این اوایل ! یکی از آن ها کسی بود که همیشه دلم قرص بود به بودنش. این که میشد در هر شرایط ِ شاید افتضاحی، تکیه گاهم او باشد و هیچ وقت اجازه ندهد پیشانی ام به غم چروک شود. دلم بلرزد و فکر کنم که تنهایم. ولی تنها بودم. با وجود آنها باز هم تنها بودم. با وجود او حتی. "او" یی که میتوانستم مثل یک "پدر" به بودنش افتخار کنم و حساب های گرانی رویش باز کنم. بعضی وقت ها که حالم، حالی به بد حالی بود ، میفهمید و میخواست هرطور که شده، زمان را نگه داریم و بنشینیم و با هم حرف بزنیم . میخواست بهترین باشد برایم و بهترین باشم برایش. بودم. مثلاً ، تا صدای ِ پای آمدنش را میشنیدم ، یک فنجان چای، از همان قندپهلو ها که خودم هم خیلی دوست دارم، حاضر و آماده ، درست جایی بود که همیشه میدانستم مینشیند و قبلش یک بالش میگذاشتم برایش تا بعد از اینکه رویش را بوسیدم، سرخی های چشمش را روی همان بالش جا بگذارد و سرحال تر بلند شود تا بگوید و بخندیم . تا با ذوق و شوق تعریف کنم از امروز صبح چه گذشته و اگر مشکلی بوده، لبخندِ لب هایش را که دیدم، همه شان از خاطرم بروند.
هنوز سرپا بودیم. به هر سختی که میشد. برای همه عجیب بود رفتارِ ما. حرف هایش را دوست داشتم. شاید یک قهرمان. قهر کردن هایمان ، همیشه او بود که سر و کله اش پیدا میشد تا از دلم در بیاورد. حتی اگر مقصر من بودم. میگفت نمیخواهد کسی فکرم را مشغول کند. اگر احساس کردم کسی را دوست دارم، یک راست بروم سراغِ خودش و مطرح کنم هر چه بوده و هست را. میگفت فقط بیا و به خودم بگو. میدانست شاید همان خیلی ها، خیلی حرف ها بزنند و من هم نبودم آدمی که به آن خیلی حرف ها گوش بدهم. حرف هایی  که من رویِ گفتنش را نداشتم را میخواست به خودش بزنم . میترسید عاشق شوم وباز هم رویش را نداشته باشم و ... برای همین میخواست تا دیدم دلم جایی گیر کرده، به خودش بگویم. تا ... شاید میخواست کمکم کند تا دلم را همانجا قرص و محکم نگه دارم. یا تا ...
ساده بودن خیلی مهم است. در هر مردی پیدا نمیشود. به آقای خاص افتخار میکنم. دوست دارم بگویم سیگار هم نمیکشد. خوب است. خیلی خوب است. و مهربان. و عاشق. او خاص است. او یک مهربانِ خاص است. یا بهتر بگویم، یک خاصّ مهربان. کتاب دستانِ آقای خاص، یک ورق دارد، با هزار حکایت. صدایش، شعر زندگی میخواند اما. اگر عشق او زبان داشته باشد، هیچ وقت اجازه نمیدهم لب از لب بگشاید. عشقِ او، مرا مغرور کرده. کمی سخت. کمی متفاوت. بسیار عاشق
تصمیم گرفتم با مردِ خط های اول، بودنِ آقای خاص را مطرح کنم. آخر خودش گفته بود فقط کافیست به من بگویی . کافی بود لب تر کنم تا خیالم راحت باشد که دیگر آقای ِ خاص را دارم. در زندگی ام. در خنده هایم. در گریه هایم. در ثانیه به ثانیه ی زندگی ام.
در هر چه شما فکرش را میکنید. در هرچه حتی به فکر خیلی ها هم نمیرسد. مطرح کردم تا بتوانم همه ی این ها را تجربه کنم . تا کمکم کند تا کمتر دل نگرانی داشته باشم. تا بیشتر عاشق شوم. اما نمیدانستم منظورش این بود به من بگو تا ... تا یک شب، هم چین شب هایی بیاید که ما یک کلمه هم دیگر با هم حرف نزنیم. تا شب ها، همان شب هایی که هیچ کس، حتی او نمیفهمد حالم را ، بلند شوم و فقط برای خودم چایی بریزم. تا وقتی از سر کار می آید ، یکی مرا به زور هل دهد تا حداقل یک سلام ... تا همه ی آن خط های اول، بشوند یک کابوسی و شب ها تا انتهایِ مخت فرو روند و خواب و خوراک را ازت بگیرند.تا دیگر بروی آن حساب ها را ببندی و دیگر لحظه ای پیش نیاید که بنشینیم و گل بگوییم و ... دیگر همه ی دل خوشی ات بشود بودنِ آقای خاص. حتی اگر خیلی آن طرف های  دنیا باشد. ولی میدانی هست. این به همه ی دنیا می ارزد . به همه ی این بد اخلاقی ها و اذیت کردن ها. به هه ی این شب تا صبح ،با احدی حرف نزدن ها. و به قولِ آقای خاص،  جرمِ من ، همین دو کلمه است."دوست داشتن " .

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳۱ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

باران ضرر دارد برای یاسِ سالم

اینها چگونه یاسِ پر پر را بشویند ...

کــوثـــر ...

 شبیه شمع چکیدن به تو نمی آید

و مرگ را طلبیدن به تو نمی آید ...

+

این روز ها، غربت، غربتِ عجیبی، بسی سرد تر از برف، بر روی گیسوانم نشسته ...   

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٥ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چقدر زنده ام امروز و امشب و این ساعت ها . چقدر خوب نفس میکشم و چقدر عاشق ترم . گاه تنها سهم من میشود همه ی خوبی های دنیا . گاه تنها میشود که یک روز به اشارت پلکی زمین و زمان را به هم بدوزم و من باشم و یک جفت چشم . یک جفت چشم و یک دل . یک دل و یک دنیا دل تنگی ... گاه یک ستاره ی بارانی میشود ، روزها این شهر. این شهر، و این منِ بی تو . وقتی طعمِ بودنت میپیچد در دهانِ این شهر . 

نمیخواهم بنویسم از چندین هزار روزی که گذشت و چه گذشتنی ... قرار است پاک شود از کوچه پس کوچه های فکر و خیال و خاطرات رنگارنگمان. و من هم نمینویسم چیزی از آواری که بر سرم ریخت همان چندین هزار روز ...

ساعت ، دو ، به وقت دیارِمان. همان جا. همان جای همیشگی . هنوز آن چند روز دارد دو دو میزند میان ذهنم . میخندم . خوش حالم . بال در آورده بودم شاید . گم شدم در زمان . به چشمانم شک کرده ام . درست میبینم ؟! دیگر برایم رویا شده بودی . دیگر دیدنت را در خواب و رویا هایم رقم میزدم . خودت دیدی چقدر مهتاب‌ی شده بودم وقتی ماهِ شبِ چاهاردهمم را دیدم . چقدر لیلا تر . در خیابان که راه میرفتم فقط تو بودی و تو . سر میگردانم سمتت و سلامت میکنم ... این درخشندگیِ چشم های توست که مرا مبهوتِ خود کرده . و آن رویِ آفتابی ات که به من لبخند میزند و من میترسم قبل از به آغوش کشیدنت ، قالب تهی کنم ...

" مـا " کلمه ی بیهوده ایست وقتی " تـو " مقابل من نشستی و جهان ، همه " تـو " میشود ... که لحظه ها خلاصه میشود در پیوند نگاه هم به نگاهت . وقتی رویت چونان نسیمی ، مینوازد روحم را ...

.: نقاشیِ حوضِ عاشقی  :.

تصمیم گرفتیم "حوض نقاشی " را هر طور شده با هم ببینیم. و دیدیم . و چه دیدنی . شکل و قیافه ی سینما برایم جدید بود . یک سینما ندیده شاید ! آخرین بار برمیگشت به داستان اخراجی ها که حتی حالش نبود که برویم قسمت دوم و سومش را هم ببینیم. ولی گفتند از این یکی نمیشد و نباید و نخواهید گذشت . و ما هم نگذشتیم و نشد که بگذریم. نشستیم ، نیم ساعت از فیلم گذشته بود ، گفتند نه . نمیشود . بلند شو برویم . گفتیم چرا ؟ گفتند باید از اول ببینیم . گفتیم چشم . نشستیم و دیدیم چه زیبا بود زندگیِ مریم و رضایِ حوض نقاشی . خیلی خواستنی . یعنی دلم خواست ، که به همان سادگی باشم ، ولی عاشق ... ولی با همان چند دکمه ی رنگی هم بتوانم سر و صداهای بالا رفته را آرام کنم در ذهنم . که مثل یک مرد گریه کنم . فقط سرم را همیشه بالا نگه دارم و گریه کنم . که چند کفتر پشت بام خانه ام باشد و وقتی دلم میگیرد ، از نردبان بلندی بالا بروم و به هوای این که قهر کرده ام ، هی منتظر باشم ، منتظر باشم که او هم از نردبان بالا بیاید ...

این را نوشتم تا در تاریخ که نه ، در همین یک وجب جایی که حرفِ دل مینویسم ، ثبتش کنم . راست میگفتند که نباید گذشت از این فیلم . من نه اهلِ نقدم ، نه تعریف . ولی بعد از چند سال سینما نرفتن ، خاطره ی نابی بود در ذهنم . یعنی که حداقل توانست کمی از یادم ببرد که رفتنی هم هست . که باید برود . که امروز هم تمام شد و تو عاشق تری بانو . من میگویم از مریم عاشق تر شده ام . شما فقط بخوانید . دامن کشان رفتن ، خیلی سخت است . بعد از آن چند هزار روز ، خب حقّش رفتن نبود ...

حوض نقاشی خودش کلی عاشقانه بود و عاشقانه نویسی اش خیلی کم بود . یعنی فقط دیدنی ست . ما هم به شما توصیه میکنم از دستش ندهید . 

صحنه های دوست داشتنیِ من :  +  مرد هم گریه میکنه ، ولی ... + دکمه  / + دکمه تر / + / و حکمن این  ... 

بروید با هم بسازید . ما هم ساختیم و قرار شد که دیگر نگذاریم آن چندین هزار روز دوباره سر و کله اش در نفس کشیدن هایمان پیدا شود . شما هم بروید با هم بسازید ...

+ لینک زن

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٠ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

نگاهم را میجویم در تمنای دست های تو ، و صدایم را بر پهنه ی آسمانِ دلت رها میکنم . و نام تو را از انحنای تار پنجم ،‌یا نه ،‌هر تاری که دلت بخواهد ،‌ مینوازم . لب هایم را در حسرت صدازدنِ نام تو می گشایم. تا بلکه بتوانم یک بار صدایت کنم . و صدایم آنقدر بلند باشد که به گوش تو برسد ...

و آنگاه به چشم های عاشقت خیره شوم و با تمام رگ های احساسم فریاد بزنم ... دوستت دارم ... و گونه هایم از این همه عشق ،‌گلی می اندازد به دامنم و من آن گل را از دامانم میچینم و تاجی میکنم و میگذارم بر سر تا همه بدانند که تو ،‌ تمام آرزوی من هستی ... که تو ، مرا صدا میزنی . که من ،‌تو را دارم ...

امّا ،‌ گوشت را بیاور ،‌ بین زمزمه های هنوز نگفته ام ،‌ بگذار یک حرف دلم را به تو بگویم . چقدر خوب است که همه به حال من غبطه میخورند که عاشقت هستم. که چقدر خوب هستی و من بد ترینم. که گیرکرده ام ما بین آدم هایی که حتی "عشق" را نمی فهمند . یا نمیخواهند بفهمند ! امّا خوشحالم که همان مردم مرا دیوانه میخوانند . دیـوانـه ی تو ...

این که هنوز بین ما گاهی صداها بالا میرود‌،‌یعنی هنوز زنده ایم . یعنی هنوز هم دلخوشیم به آرامش بعدش. به این که هنوز میتوانم صدایت کنم و یادم برود همه ی آن هایی را که میخواستند نگویم "دوستت دارم " ...

.: چــــونان گلی پــرپـــر شده ام  - بس که - دانه دانه - گل برگ کندم از خودم :.

- می آید ...

- نمی آید ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

قفل کردن ذهن هم بد مصیبتی ست ها ! یعنی مقدار زیادی ، خیلی زیادی حرف داشته باشی و نتوانی که نه ، نشود که بزنی یا بنویسی‌شان . شاید این کار ها از یک آدم زندانیِ تازه آزاد شده هم سر بزند . که نور اذیتش میکند و باید با دست هایش سایه بانی درست کند بالای سرش تا کم کم به نور عادت کند و قدم بزند . راه برود تا همه چیز مثل گذشته برایش عادی شود .

نفهمیدند فهمِ مرا از دست هایی که لمسش نکرده بودند . خب حق داشتند . تا به حال فکرِ عاشقی هم به مخَیله شان خطور نکرده بود! با وجودِ این ، هنوز سر پایم. هنوز نفس میکشم . هنوز نگاه میکنم . هنوز میخندم. هنوز دل تنگم. هنوز ... یعنی کسی مرا سر پا نگه داشته . کسی هست که دلیل نفس کشیدن و خندیدن و رفتن و آمدن و گفتن و نگفتن و ... است. اینجا هوا سرد است و باد میوزد . اینجایی که من هستم ، هوا ابری ست . بهار هنوز کمی آنطرف تر است . بهار ، با تو می آید به دیارِ دلِ ما ...

نفهمیدند ...

من هم دوچرخه  را خیلی دوست دارم  رفیق. یعنی دوچرخه ی خودت را . من هم باید بروم آن ور شهرمان. اول دوچرخه ام را دو ترک کنم بعد شروع کنم به رکاب زدن. این بار جواب خدا را من باید بدهم . این بار من می آیم و نمیگذارم تنها برگردی رفیق ...

تازگی ها به این آهنگ علاقه پیدا کردم . je t'aime  از lara fabin. 

بسم الله باران / این هم کمی تلخ بود ... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

.: سلام بانوی دامن گلی. چرخی بزن. بهار از دامنت می روید :.

در هجوم نغمه ای ، بشکافت روح من. مرده ای جان گرفت. سبزه ای رویید، رقصید در میان تنگ بلوری، آن ماهی. آن ماهیِ قرمز. در آن تنگِ بلور. در آن تنگِ بلورِ سفید. آن سفیدِ پاک. چشمم میلغزید میان قرمزیِ سیب‌ی که هوا برمیداشت آدم را تا یک گاز – تنها یک گاز – مهمانش باشد. اصلا اگر من بودم، تمام سفره ی هفت سین را در یک سیب، یک سیب گاز زده، خلاصه میکردم. و هر لحظه ی این سالِ هنوز تمام و کمال نیامده را، هر فرصتی را که می یافتم، می تازیدم بر آن سیبِ گاز زده ...
با خیالم تو را پیوند میدهم به همه ی خوبی ها تا تاب و قرارم را در خود نابود کنی. تا دردِ این روزهای نبودنت را با خوشی در آمیزم. تا در تپش هایم فرو آیی و مرحمی شوی به این همه درد. این انبوهِ درد های قشنگ ... تا نقشِ رفته ی روی ماهت از این دیار را باز آورم به سفره ی هفت سینِ امسال‌مان ...
" روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد. در رگ ها، نور خواهم ریخت. و صدا در خواهم در داد. ای سبد هاتان پر خواب ! سیب آوردم، سیبِ سرخِ خورشید. خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ ! ... من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را باعشق ، سایه را با آب ، شاخه ها را با باد... نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت ... " سهراب
عید، عیدی دارد. یعنی عیدی هم دارد. هیچ وقت از "پول" ، عیدی گرفتن خوشم نیامده و نمی آید و نخواهد آمد. عیدی میتواند نقطه ضعفت باشد مثلا. اصلا باید همین باشد. باید بدانی هر کسی چه چیزی خیلی دوست دارد یا مثلا این روزهای آخر سال دلش را کجا، در کدام مغازه، روی کدام ویترین جا گذاشته.  یک عیدی ، میتواند شیشه هایی باشند، رنگی. که سکوت آرامِ و بی معنایِ خانه ی کاغذیِ دلت را ، با آن پنجره های ماتش، کم کم رنگی کنند. هم شیشه هایش را. هم تنهایی ات را ...
پارسال را، همین سالی که گذشت را، چون چمدانی، که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا داشت ، برداشتم و به سمتی دور تر از اینجا رفتم. یادم هست در ایستگاه قطاری من را جا گذاشت، یا جایش گذاشتم را، خوب در خاطرم نیست. امّا خاطرم را راحت کرد که دیگر تنها نیستم. که میتوان در مردابِ تنهایی، نیلوفری رویاند ...
حال بهار آمده. عید شده و من تا بی نهایتِ این سرسبزی ها شادمانم و تو تا آخرِ این سرسبزی ها پایداری. نمیدانم روزها کوتاه تر شده اند یا نه، این را میدانم که زمان به حد و اندازه ی ما نیست. وقتی باید از هم دور بود، چه فرق میکند چه بلایی سر روزگار می آید. وقتی باید از هم دور بود، شب ها بلند تر میشود، روزگار ها سخت تر میگذرد و آدمی، عاشق تر میشود ...

.: سپاس گزارم درختِ سیب، به شکل دلم در آمدی. خیلی تنها بودم :.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم