نمی دانم چرا این دوباری که از دانشگاه تا میدان را پیاده آمدم اینقدر با خودم حرف می زنم و بعضی وقت ها ناخودآگاه پلک هایم داغ می شوند... آنقدر با خودم حرف دارم که اگر هر روز هم پیاده برگردم تمام نمی شوند. تمام نمی شوند این افکارِ پریشانم...این اشک های پنهان. که خدا را شکر میکنم که عینکی ام. که معلوم نیست در من چه ها که نمی شود...امروز به این فکر میکردم که کم کم باید دست از خوردن و خوابیدن های تا لنگ ظهر بردارم. باید یواش یواش دوباره با کتاب هایم آشتی کنم. باید دوباره یاد بگیرم اگر استاد سر کلاس چیزی را اشتباه گفت این من باشم که سریع متوجه میشوم. که همیشه یک فصل از استاد جلو تر بودنم را فراموش نکنم. باید یاد بگیرم کمتر ناراحت شوم. کمتر بغض کنم. کمتر دلم تنگ شود. کمتر فکر کنم که دیگر کسی در هیچ جای دنیا منتظر من نیست...باید بیشتر سرِ خودم را گرم کنم. بعد از چند روز بلاخره توانستم بروم کاموا و میلِ بافتنی بخرم. یک کاموای سبز. از این سبز ارتشی ها. میخواهم شال ببافم. برای بار دوم. اولین بار پارسال شال بافتم. یک شالِ سفید. یک شالِ خیلی سفید. خیلی سفید و بلند. که عاشقانه بافتمش. ولی شاید کلن یک بار دور گردنش دیدم، چون فکر میکرد مزخرف است ! من هم چیزی نگفتم. فقط بعدش دیگر خودم آن شال سفید را می اندازم گردنم تا یادم بماند این یک شالِ سفیدِ مزخرف است. نه یک شالی که با کلی ذوق ... اما این بار و هر بار دیگر که بخواهم شال ببافم باز هم عاشقانه می بافم. باز هم رویای صورتِ ماهِ شب چاهاردهِ تو را تصور می کنم ...بگذریم. به ناکجاها رسیدم. کتابِ نایابِ مبانی آکوستیک را بلاخره پیدا کردم. عکس کتاب هایی که این چند روز میخوانم را در هایکو کتاب گذاشتم. نگاهی به برنامه ی فردا می اندازم. کلاس ندارم. میتوانم درس های این چند روز را مرور کنم. باز هم به کاموای سبز رنگ نگاه میکنم. اگر بشود تا فردا شب تمام ش کنم خیلی خوب میشود ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چرا باید در یک اداره ی دولتی بین آن همه مرد یک همکار خانومِ ایکسی باشد که بعده ها خبرش برسد همان خانوم ایکس با یکی از آقایان ارتباط دارد و بد تر از آن اینکه آنقدر این روابط برایشان عادی شود که وقتی به رویشان میزنی تازه طلب کار هم باشند ؟ چرا همان آقای ایگرگ که متاهل است و زن و بچه دار ، باید اجازه بدهد سر و کله ی همچین خانومی ! در زندگی اش پیدا شود ؟ چند روز پیش صدای رابطه ی این خانوم ایکس و همان آقای ایگرگ به گوشم رسیده بود. گفتم نه. از آقای ایگرگ بعید است این کار ها. آخر خیلی مرد خوبی ست . از آن ها که خیلی دیگر زیادی ساده اند. حتی همین یکی دو بار آخر هم که دیدمش باز باورم نمی شد که این حرف ها صحت داشته باشند. اما مثل اینکه امروز مدیر همان اداره عُذرِ خانوم ایکس و آقای ایگرگ را می خواهد. کلی سرشان داد می زند که چرا باید همچین خزعبلاتی را درباره ی آن ها شنیده باشد ؟ تازه خانوم ایکس هم میگوید من به خاطر این حرف ها از شما نمی گذرم ! منی که شاید سه چاهار بار بیشتر با خانوم ایکس برخورد نداشتم متاسفانه حرکات زننده ای از ایشان دیده بودم. اما جالب بود که خودشان انکار می کردند ...خانومِ ایکس کمی قدش کوتاه است. هر وقت او را دیدم پاهایم درد گرفته ! چون از این کفش های پاشنه بلندی می پوشد که دیگر خودش هم نمی تواند خیلی راحت راه برود. خانوم ایکس سر کار چادر هم می پوشد. چادرش از آنجایی شروع می شود که مقنعه اش عقب رفته و یادش نمی رود که باید حتمن قبل از چادر چند تارِ مویش بیرون باشد. بعد مثل قدیمی ها چادرش را می پیچد دور کمرش و هر گوشه اش را محکم زیر بغلش نگه می دارد. همیشه هم سرخاب سفیدآبش به راه است. از آن غلیظ ها...

من از این نوع خانوم های ایکس بدم می آید. یعنی یک جور خاصی متنفرم. که با قصد و قرض وارد زندگی دیگران می شوند. می دانند آن مرد زن و بچه دارد و دست از سر گندکاری هایش بر نمی دارند. همه چیز برایشان عادی شده. حتی چادر پوشیدنشان هم با قصد و غرض است، لعنتی ها. کاش همین یک آقای ایگرگ بود. هر روز می خواهند یک آقای ایگرگ را به بازی بگیرند. شما را به هر کس دوست دارید از این روابط متنفر باشید

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

دختری در جستجوی محبتی که در خانواده اش نیافته، دانشجوی رشته ی پزشکی، پر از شیطنت ها و تجربه هایی شاید بتوان گفت دیوانه وار که پشت سر گذاشته ، کنار مردی آرام میگیرد که شاید فکر نمی کرد روزی بخواهد با او ازدواج کند. جوانکی کمی فقیر که عاشق میشود. عاشق همان دختری که پاک نیست. معصوم نیست. جوانکی که خواست بار گناه دخترک را تحمل کند اما او را از دست ندهد. فیلم دو قسمت دارد. یک قسمت خوب و یک قسمت افتضاح ! آنجا که "دین" -همان جوانک عاشق- با وجود اینکه می داند بچه ی داخل شکم "سیندی" مال او نیست، پا پس نمی کشد. کتک میخورد.عاشق تر می شود. به خواستگاری "سیندی " می رود ...اما بی رحمیِ فیلم از اینجا آغاز میشود که "سیندی" دیگر نمی خواهد با "دین" ادامه بدهد. نمی خواهد دیگر زیر یک سقف بماند. نمی خ.اهد دیگر وفادار بماند ... "فرانکی" - دخترشان- سه چاهار ساله شده و کلی برای پدرش شیرین زبانی می کند. پدر هم عاشق دخترش ... اما هیچ کدام از این ها را " سیندی" نمی فهمد. یعنی نمی خواهد که بفهمد. میخواهد "دین" همان جوان نقاش بماند و خودش که حالا پرستار شده با دکتری که همکار اوست بروند ناکجا آباد. "دین" هم هر کاری که از دستش بر می آید انجام می دهد تا خانواده اش را، دختر و همسرش را از دست ندهد. اما باز هم یک طرف زندگی، یعنی زن و مادر خانواده اعتقاداتش می لنگد. و "دین" نمی تواند تک و تنها خانواده اش را حفظ کند. نمی تواند. نشد که پیش هم بمانند...این بار "دین" رفت. تا "سیندی" هر جور که دوست دارد ادامه دهد...تجربه ی دیدن "Blue Valentine" مثل رسیدن به قله ی کوه و ناگهان پرت شدن از آن بالاست.داستان زوال یک عشق. آفریدن و در آخر هم با بی رحمی یک زندگی را خراب کردن...

/ خیلی غم داشت. خیلی ...

/ آهنگ مربوط به یکی از قسمت های فیلم " در چشم باد " است. این روزها از شبکه نمایش پخش میشود.حتمن ببینید

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۳ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چند سال پیش که پدر دیسک‌ش را عمل کرد، من خیلی ترسیده بودم. دکترش گفته بود عوارض دارد. چند سال دیگر دوباره اذیتش میکند. هشت سال با دیسکش جنگید تا بالاخره مجبور شد عمل کند. آن روز ها من تازه دانشگاه قبول شده بودم. خیلی کم سرکلاس می رفتم و بیشتر پیش بابا بودم. برایش فیلم های قشنگ میگرفتم و با لپتاپم می رفتم سراغش. که با هم ببینیم و کمتر دردش را احساس کند. آن روز ها من قشنگ هر روزز، هر لحظه می مُردم و زنده می شدم. وقتی روی تخت دراز کشیده بود. وقتی رفت اتاق عمل ... وقتی برگشت. وقتی با درد حرف می زد. وقتی می خواست غذا بخورد.وقتی می خواست حرف بزند. ولی فقط می خندید که ما نفهمیم چقدر درد می کشد. ولی همان خنده هایش هم با درد بود... و دختر که باشی همه ی این ها را می فهمی. دختر که باشی همه ی این درد ها درست از شقیقه ات شروع می کند به تیر کشیدن تا پشت سرت. تا پلک هایت داغ شود ...اما دختر نباید به درد خودش محل دهد. هر روز صبح باید دست می بردم زیر موهایم و جمعشان می کردم در مشتم و با کش می بستمشان. در آینه دقیق تر می شدم و یکی از آن روسری گل گلی هایی را که بابا برایم خریده بود قشنگ می پوشیدم و یک لحظه خودم را با چین و چروک زیر چشم ها و روی پیشانی ام فرض می کردم. می گویم نکند بابا بفهمد که دردش دارد مرا پیر می کند ؟ به خدا می گویم یادت باشد، این قرار ما نبود. این قدر زود ...

چند روز پیش دوباره درد سراغ بابا می آید. این بار رگِ سیاتیک‌ش. مجبور می شود دوباره برود زیر تیغ جراح. ولی این بار من پیشش نبودم. اصلن نمی دانستم قرار است عمل کند. وقتی کار از کار گذشته بود به من زنگ زدند و گفتند بابا عمل کرده ...این جمله خیلی روی اعصابم رفت. گفتم چرا زودتر به من نگفتید ؟ گفتند میخواستیم نگران نشوی. میخواستند من نگران نشوم! خنده ام گرفت. نگرانی برای یک ثانیه اش بود. من دوباره مردم و زنده شدم...هنوز مقابل آینه ام،روسری مشکی ام را بر میدارم می اندازم روی سرم. درد جمع می شود بالای سرم. یک آن یادم می رود آلان کجا ایستاده ام. می خواهم از درد خم شوم و آینه را بردارم و پرت کنم روی زمین. بابا عمل داشته و به من نگفته بود... اما دیروز بابا بعد از دکتر یک راست آمد پیش من. با آن بلوز خوشگلش. که تا به حال ندیده بودم. که سر سفره گفتم بلیزتان خیلی زیباست. و خندید. گفت هنوز خیلی درد دارد. نگفته بود هم میتوانستم در چهره اش بخوانم ...گفت این یکی هم نتوانسته برایش کاری بکند. گفت دوباره برمیگردد اراک پیش دکتر قبلی اش. بعد از چند وقت دوباره چایی ریختم برای بابا و نشستیم پیش هم و کلی تعریف کردیم...فکر کنم بابا فهمید که در من دخترکی ست مو سپید ، که لبخند هایش طعم بهارنارنج می دهد ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

من عصبانی ام. من نه حاج کاظم آژانس شیشه ای را دیدم نه خیلی دیگر از قهرمان هایی که پدرشان آقا ابراهیم بوده است را. من فقط حسن گلاب را به خاطر دارم که هنوز هم بعضی وقت ها دلم میخواهد بنشینم پای بعضی از سکانس هایش. حتی به خاطر دارم یک بار در نمایشگاه کتاب یک پوستر بزرگی دیدم که انگلیسی بزرگ رویش نوشته بود "Che " و پایینش هم عکس چه گوآرا بود. بعد آمدم خانه و به آقای خاصم گفتم "چ" مثل چه گوآرا ! او هم گفت نه. "چ" مثل چمران ! گذشت تا اسم فیلم جدید آقا ابراهیم را شنیدم ... ما امروز رفتیم فیلم "چ" آقا ابراهیم را دیدیم. من ناخودآگاه عاشقِ آن صدای هلی کوپترِ اولِ فیلم شدم. من عاشقِ بازی و حس هانا (مریلازارعی) شدم. عاشقِ سیروانی که زخمی بود ولی دوباره با بچه ها رفت تپه سپاه و آخر هم دوباره زخمی برگشت. عاشقِ آن پسری که سرش را بال های هلی کوپتر زد... هلی کوپتری که پر از مجروح بود و دشمن نشانه اش گرفته بود.هلی کوپتری که شوهر هانا، سیروان هم داخل آن بود. من حتی از تمامِ موسیقی های فیلم لذت بردم. باز هم از آن صدای هلی‌کوپتر... صدای فغانِ زنی که شوهرش را از دست داده. صدای تیر و ترکش و ... خلاصه بگویم، وسط فیلم فکر کردم که باید به آقا ابراهیم بگوییم "بابا". همان جا که اشک در چشمانم حلقه زد. همان جا که صدای هلی‌کوپتر..."چ" اصلن فیلم شلخته ای نیست. "چ" اصلن فیلم خوبی ست. مهم این که سر و ته دارد. "چ" مردی ست که همآنقدر که هوای هانا و بچه اش را دارد، هوای اسیرش را هم دارد.

ولی من عصبانی ام. چرا آقا ابراهیم "چ" یا همان شهید "چمران" خودمان را اینقدر بد آفریده بود ؟ بد که نه. کمی ضعیف. یک "چ" که همیشه کت و شلوار به تن دارد و یک بار هم در یک سکانس اسلحه به دست می گیرد و رفیق دکترش را که می تواند گروگان بگیرد تا دستور حمله ندهد را رها می کند ؟ درست است که آقاابراهیم میگوید "روزی چمران برای من چمران شد، از لحظه ای برایم زنده شد، که دیدم چمران مرد صلح است، اما نه به هر قیمت" اما صلح تا به کجا ؟ تا جایی که دشمن همه را سلاخی کند ؟

+من یک منتقد نیستم. ابداً . اصلن هم دوست ندارم روزی یک منتقد شوم. فقط فیلم هایی که دوستشان دارم را برای خودم حلاجی میکنم

+ اگر حسن گلاب را ندیده اید، حتمن ببینید

+همان صدای هلی‌کوپترِ اول فیلم !

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

گرچه " تنها بازمانده " یک شرح از یک واقعه و ماموریتی شکست خورده است که در آن تقریباً همه ی شخصیت ها کشته می شوند اما روایتی جالب و دیدنی از شهامت و تلاش برای زنده ماندن را نشان می دهد.

" هدف عملیات بالهای سرخ، دستگیری یا از پا درآوردن یکی از رهبران رده بالای طالبان است. چهار مأمور ویژه به زمین منتقل می شوند تا او را هدف بگیرند. مشکلی که با آن روبرو می شوند این است که تجهیزات رادیویی و تلفن ماهواره ای شان، هیچ یک به خوبی کار نمی کنند و به این ترتیب وقتی بایستی تصمیم مهمی گرفته شود، تماس پیوسته قطع و وصل می شود. سپس، هنگامی که خود را استتار کرده اند، سه نفر چوپان وارد مسیری می شوند که به پناهگاه آنها منتهی می شود. در صحنه ای که به عنوان جالب توجه ترین سکانس فیلم به چشم می آید، نیروهای ویژه بایستی تصمیمی مربوط به مرگ و زندگی بگیرند: از قوانین جنگی پیروی کنند و اسیران غیرمسلح خود را آزاد کنند یا انسانهایی را که فکر می کنند احتمال دارد جاسوس های طالبان باشند، بکشند. طی اقدامی مأمورهای ویژه چوپان ها را آزاد می کنند. کمتر از دو ساعت بعد، آنها مورد حمله ی ناگهانی قرار می گیرند و سه نفرشان جان سالم به در نمی برند. بدتر از این، یک هلیکوپتر که برای نجات آنها آمده بود مورد حمله ی تیربار ها قرار می گیرد و آمار جان باختگان را خیلی بیشتر می کند. "استفاده ی ترکیبی از تجهیزات معمولی و ساده تر، تنش و غوغای صحنه ها را بیشتر می کند.آمریکایی ها تنها به خاطر سلاح های حمله کننده ها مجروح نمی شوند، بلکه موقع عقب نشینی روی مسیر گل آلود و شیبداری که پر از خرده سنگ و آشغال و تکه های ویرانه های ساختمان هاست نیز زمین می خورند. برخورد بیننده با نبرد به سبکی غم انگیز و وحشت آور واقع گرایانه است. نقش آفرینی ها عالی قوی هستند. اینکه یک مرد با وجود تحمل مقدار زیادی آزار و شکنجه های جسمی، باز هم برای زنده ماندن تلاش می کند. و جالب ترین نکته اینکه خود را یک روح در چند بدن می دانند. در ابتدای فیلم برخورد ارتش با سربازان را بسیار خشن نشان می دهد. که آن ها باید بدترین شرایط را تحمل کنند. و در طول فیلم به خوبی این نکته را به نمایش می گذارد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

میخواستم از آرایش‌گاه رفتن بگویم. همیشه مادرم از پدرم گله داشت. که چرا وقتی می رود آرایش‌گاه و بر میگردد پدرم متوجه نمی شود . که رنگ موهایش تغییر کرده یا نه. روشن تر شده یا همان قبلی خوب است. ابروهایش حالا که نازک تر شده اند آیا بهتر شده یا نه ؟ این که پدر باید بفهمد لیزر موهای چانه اش جواب داده یا نه. خوب برای ما کمی خنده دار بود و میگذاشتیم به حسابِ گرفتاری های زیادِ پدر. ولی تهِ دلم میگفت پدر باید متوجه می شد. باید حتی همان موقع هم که دیگر دیر شده بود و حرف زدن درباره ی مو و ابرو دیگر دل مادر را شاد نمی کرد باز یک جوری سر صحبت را باز میکرد و به شوخی میگفت متوجه شدم. فقط میخواستم در موقعیت بهتری دررابطه اش صحبت کنیم. اصلن پدر باید هر چند روز یک بار دست مادر را می گرفت و خودش او را می برد آرایشگاه و به خانوم آرایشگر می گفت این خانوم ما تحویلِ شما. خوشگل ترش کن. سرخاب سفیدآبش را یادت نرود. یا اصلن مادر را می نشاند روبرویش. می گفت ببین عزیزم، ابروهایت زیباست. ولی من دوست دارم این شکلی باشد. دستش را بالا بیاورد و روی ابروهایش بکشد و بعدش پیشانی اش را بوس کند. زن ها خیلی حساس ند. به مو ها و ابروهایشان. به رنگِ رژ و مدادِ چشم شان. این را تازگی ها متوجه شدم. هر وقت مادر کمی دلخور می شد و ما هم میخندیدیم همیشه بعدش این فکر اذیتم میکرد که نکند روزی همسر من هم ... دوست دارم خودش پیشنهاد دهد که کی برویم آرایشگاه. زن که باشی گاهی دلت همین ها را میخواهد. که شانه بگیرد دستش و هر روز صبح با شانه کردن موهایت بیدارت کند. زن که باشی دوست داری مَردت عاشق موهایت باشد. موهای بلندت و هر روز قربان صدقه شان برود. صافشان کند و بگوید ببین، این ماه موهایت تا اینجای کمرت آمده اند. و هر دو بزنیم زیر خنده و خودم را در آغوشش جا کنم. که بگوید آن بار که از فرق باز کردی چه جالب بود. ولی من میداند من موهایم باید کج باشند. روی صورتم. زن که باشی دوست داری قبل از همه، مَردت بفهمد که آرایشگاه بودی و تند تند بگوید که آیا این بار ابروهایم را خراب کرده یا نه، کارش را خوب انجام داده خانومِ آرایشگر. خلاصه ، زن که باشی خیلی روحیه ات حساس می شود. یک بار که نگوید یا متوجه نشود برای بار دوم هیچ وقت به دلت نمی نشیند ...

+ عکس از یک سالن گریم بسیار قدیمی

+تبریک به گلابتون بانو یادتان نرود. مادر شدنشان را. خیلی خوشحال شدم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چقدر حرف در ذهنم وول میخورد برای نوشتن. میخواهم بنویسم از ترمی که هنوز نیامده و من دارم سعی میکنم خیلی بهتر از قبل بخوانم. از کتاب هایی که یک گوشه ی اتاق روی هم جمع شده اند تا کلاس ها شروع شود و یکی یکی خوانده شوند. از تفریحِ جدیدم یعنی خریدنِ مجله ی آشپزی و درست کردن غذاها و دسر هایی که بیشتر از عکسشان خوشم آمده ! از درست کردن یک کیکِ کاکائویی که با عشق درست کنم و ماجراهای بعدش که یکی یکی رژه می روند در ذهنم. از یک کامنت مشکوک خواندن. به اسم دختر خاله ام. تلفن را برداشتن و به خاله پیام دادن که این چه حرف هایی ست که سارا نوشته ؟ از اینکه درست فردایش خاهر پیام می دهد و میگوید سفرنامه تان را خواندم ! من هم خیلی مودبانه گفتم کار بدی کرده که به یک اسم دیگر نظر گذاشته. دو روز تلفن های پدر را جواب ندادن و بعدش خبرچینیِ خاهر به پدر که فلان و بهمان و مهربان و همسر در وبلاگ هایشان درباره ی شما نوشتند و ... پیام پدر به من که قضیه از چه قرار است و من هم با خیال راحت تعریف کنم و تازه زنگ بزند و کلی هم دل تنگی کند و بگوید بی خیالِ حرفِ بقیه ... از اینکه یک هفته میخواهم نوبتِ آرایشگاه بگیرم. ولی همین که عصر میشود تمام انرژی ام را داخل همین اتاق میگذارم تا یک روز که همسرجان بود با هم برویم. و این هم خودش کلی در ذهنم ورجه وورجه میکند. از اینکه حواسم باشد ظهر ها سر ناهار ماست نخورم. تا خدایی نکرده عصر خوابم بگیرد. که بعد ترش شب نتوانم راحت بخوابم. و مهم تر اینکه شب ها ماستِ نخورده ی سر ناهار را هم جبران کنم تا بهتر خوابم ببرد و کمتر به اعصابم فشار بیاید ! از اینکه چرا آدمی شده ام که حتی کتاب هایش هم مثل قبل نمی توانند آرامَش کنند ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

 

 

امروز صبح که از خانه رفتم بیرون نمی دانستم قرار است با یک بلیط دو نفره ی مشهد برگردم خانه. چرا.مهم است که خانه ی آدم کجا باشد. مهم است که خانه ی آدم از مشهدِ تو دور باشد. مهم است که برای یافتن‌ت نمیشود تنها چشم ها را بست. باید راه افتاد. باید برای یک ثانیه هم که شده کنار ریل های قطار تنها ایستاد و به آن انتهای ریلی که میدانی به کجا می رسد فکر کنی. حالا که قرار است هرچه هست و نیست را رها کنیم و در رویای تو غرق شویم؛ حالا که دیگر دست هیچ کس به ما و شما نمی رسد؛ بگذار همه ی قفل ها بسته بمانند. آرزوی ما به تو رسیدن است...

بشنوید بارانِ حبیب را

بازنشر این پست در لینک زن

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

گاهی وقت ها آدم بعد از مدتی سکوت و فکر کردن حرف هایی میزند و تا وقتی هنوز کلمه ی آخرش منعقد نشده پشیمان میشود از گفتنش و ناخود آگاه بغض دست می اندازد دور گردنش.دیشب به حسین آقا گفتم خوش بحالتان که خواهر ندارید. پرسیدند چرا ؟ گفتم به خاطر دل تنگیِ بعدش...ما سه خواهر بودیم که وقتی محمد سجاد میخواست به دنیا بیاید یک ماه با پدر و مادرم قهربودیم.به حساب بچگی. ولی حالا محمد سجاد شده همه ی زندگیِ ما سه خواهر. روز اول پیش دبستانی خودم سوار ماشینش کردم رفتم رساندمش مهدکودک. همینطور که قدم بر می داشت و می رفت تکه تکه ی وجودم را انگار با خودش می برد. الآن که دارم فکر میکنم بیش از حد رابطه ی خواهر برادری پیچیده ست. حالا هم که رفته کلاس اول و یکی یکی دندان هایش می افتند و زنگ میزند و از شیرین کاری هایش می گوید عکس هایش را خواهر کوچیکه برایم میفرستد، همین طور از راه دور قربان صدقه اش می روم ...

نام شناسنامه ای محمد سجاد؛ آقا ضیاالدین است.الهی که خواهر دورِ قد و بالایت بگردد

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۳ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

حکایت شب اول قبر منصور. این چند روز که داستان را گرفتم دستم همه را دوست داشتم بخوانم جز این یکی را. صبح ها کله ی سحر که آقای خاصم بلند می شود برای سر کار رفتن ، هرچه از دیروز صبحش به آن فکر کرده یا نکرده بودم لطف می کنند به خواب هایم حمله می کنند و تا آنجا که می توانند تا سر حد مرگ روانی ام می کنند. از آن هایی که یکی دستش را حلقه کرده دور گلویت و تو میخواهی داد بزنی ولی نمی شود. میخواهی کسی را صدا کنی تا بیدارت کند. یعنی نجاتت دهد. ولی کسی نیست و آنقدر دست و پا می زنم تا بیدار شوم و یک ربع بعدش تازه به خودم می آیم و می بینم دارم مثل کرم دور خودم میپیچم. بالش را سفت گرفته ام و گاز می زنم ! بهجت سادات را دیدم که دیگر نیست. خاکش کرده بودند و ما هم سر قبرش ایستاده بودیم. همینطور صدایش در گوشم میپیچید که چرا رفتی غریبی دختر ...بهجت سادات را خیلی دوست دارم. قول میدهم هیچ کدامتان همچین مادربزرگی ندارید. چند تا مدال دارد. دو و میدانی. کوهنوردی. شنا. صبح ها اگر کارش داشته باشیم باید برویم باشگاه سراغش و عصر ها هم همسایه روی دست می دزدنش. وقتی مدیر استخر بود ما خودمان شدیم یک پا غواص ! همیشه دوست داشتم بعد از مدرسه و دانشگاه بروم خانه ی بهجت سادات. با هم حرف بزنیم. او از قدیم هایش من هم از همه چیز. خوب درد و دل می کند. الآن فکر کنم هفتاد سالی داشته باشد. بهجت سادات همیشه غذایش حاضر است. سر ظهر ساعت دو همیشه سفره پهن است. دست پختش را خیلی دوست دارم. به خاطر پدر بزرگم کمی برنج هایش را شفته میکند. ولی به دل همه می نشیند. بهجت سادات پسر هایش را خیلی دوست دارد. هر وقت همه دعوتیم خانه شان ته دیگ هایش را که آماده می کند می آورد مستقیم میگذارد کف دست پسرهایش. جلوی همه. و هیچ کس هم حق ندارد اعتراض کند. چون بهجت سادات را همه دوست دارند. کمی عصبی می شود وقتی به چشم مادر شوهر نگاهش می کنند. ولی بهجت سادات از آن مادر شوهر هاست که اگر بفهمد عروسش به پسرش گفته بالای چشمت ابرو ، همان فردایش به بعد روز گار برای آن عروس عجیب تیره و تار می شود !  اصلن مادر شوهر باید مثل بهجت سادات باشد. اصلن مادر شوهر یعنی بهجت سادات. بهجت سادات بعد از پسر هایش اولین نوه ی دختری اش یعنی خواهر من را خیلی دوست دارد. همیشه به رابطه ی بهجت سادات با خواهر حسودی ام می شد راستش. بچه که بودیم همه ی خوراکی خوب ها می شد برای خواهر. اگر تَهَش چیزی می ماند می شد برای من و خواهر کوچیکه ! ما همه بهجت سادات را خیلی دوست داریم. ( عروس ها را نمی دانم. و خیلی هم مهم نیست ! ) یک روز بهجت سادات به من گفت اگر مُردم ، شب اول قبر تو بمان بالای سرم و برایم قرآن بخوان. تا صبح. دلم گرفت... تا دیشب که مرگ بهجت سادات آمده بود سراغم. همه رفتند و هیچ کس نگذاشت من بمانم بالای سر بهجت سادات و برایش قرآن بخوانم. داشتم دغ می کردم و زار می زدم و میخواستم یکی مرا بیدار کند و بگوید همه ی این ها خواب بود. بهجت سادات حالش خوب است. رفته باشگاه و عصر هم میخواهد برود استخر. بگوید از وقتی من آمدم غریبی بهجت سادات بغض میکند و برنج درست می کند. چون میداند من خیلی برنج دوست دارم . چون می دانست بدون برنج غذا نمی خورم... من بهجت سادات را خیلی دوست دارم. می ترسم زود تر از من بمیرد. خیلی می ترسم. از همان دیشب افتاده به جانم که نکند بهجت سادات زود تر از من بمیرد. و این باعث شد دوباره داستان را دستم بگیرم و راست بروم سراغ حکایت شب اول قبر منصور...و صدای بهجت سادات در گوشم بود که با بغض می گفت چرا رفتی غریبی دختر...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم