از این بد تر نمیشود. اینجایی که من هستم و نمیدانم کجاست. چرا سر از اینجا درآورده ام. چرا هیچ کس نمیداند من کجا خودم را گم کرده ام. هیچ کس از من خبر ندارد. ذهنم فلج شده. ذهنم که خیابانی داشته. کافی شاپی. و بوی عطری. جغرافیای کوچکی که چشمانت بوده. که هیچ چیز جایش را نمیگرد. "دوستت دارم" هایی که تو میدانی. و همین کافیست برای من. بگذار خفه کند خودش را، دنیا.

سهم من از تو،عشق‌ی بود که گمش کرده بودم. همان دل تنگی هایی که این روز ها دیوانه ام کرده اند. که در این گیر و دارِ نبودنت چگونه دارم دست و پا میزنم تا وقتی آمدی ، تا وقتی سرم دوباره به بودنت گرم شد، دلم یخ نکند از دوری ات. دیدگانت را نبند، نگاهت را ندزد، تو که میدانی، آیه آیه ی زندگی ام، از گوشه ی چشمانت تلاوت میشد. از گوشه ی لبخند هایت. مردانگی هایت. از نفست که بند کرده نفسم را به خودش. آن بغلِ دیکتاتورت که هر بار مرا تسلیم خودش کرده. و هوای بودنت که رها کردم گیسوانم را در آن....ذهنم فلج شده. وقتی میخوانمت و باید بشنوم صدایت را. و نیستی... و فلج تر میشوم وقتی دستانم به دستانت نمیرسد ...

میخواهم صدایت کنم. یک طور دیگر. جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد. جوری که هیچ کس را صدا نکرده ام. یک طور که دلم قرص شود که هستی. که هنوز هستی. که برگردی و من را هم پیدا کنی. آخر گم شده ام. خودم را گم کرده ام. در هیاهویِ نبودنت...


when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough .your love is enuogh for me. maybe, some times you have to be cruel to be kind with me

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٥ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

اشکال از من نیست. اشکال از رشته ام بود که نمیدانم چطور از زندگی من سر در آورد. میگویند در فـیـزیـک نیازی نیست به دنبال دردسر بگردی. دردسر به دنبالت می آید ! و طبیعت پر است از دردسر .این را یکی از همان هایی که چند سال پیش جایزه ی نوبل را به چنگ خودش در آورده گفته و من خواندمش و دیدم  چه حق میگوید این جناب . بگذریم . سر حرفم این طبیعتِ ناشیِ اطرافِ خودم هست که ثانیه به ثانیه دردسر بالا می آورد . و ناچارم یا به فرار. یا به ماندن و دست و پا زدن در این طبیعتِ  درد سر ساز.

" خدا با جهان تاس بازی نمی کند " !  "خدا با جهان تاس بازی میکند " !

خدا نه تنها تاس بازی میکند که گاهی اوقات تاسِ زندگی ام را جایی می اندازد که دیگر نمیتوانم آن را پیدا کنم. یعنی چرا. میدانم کجا می اندازد تاسم را. میدانم در کدام  گوشه ی دنیا باید دنبالش بگردم  و بردارم  تاسم را .در گوشه ای قایمش کنم تا دست احدی به آن نرسد. تا سالم تحویل دنـیـایـم بدهم. آخر دنیا داریم تا دنیا. حتی تاس بازی داریم تا تاس بازی. گاهی میبینی یکی میشود همه ی دنیایت. گاهی میبینی همه ی دنیا نمیشود آن کسی که میخواهی باشد. گاهی تاس بازی ها بلایی سرت می آورد مثلِ بلای این روزها. که درد سر بالا می آرود برایت. که حالَت از این رو به آن رو میشود . یعنی حالَت را از این رو به آن رو میکنند ! گاهی میبینی یکی تاس بازی میکند تا دنیایت را مرتب روی هم بچیند. دستت را بگیرد و نجاتت دهد از آن طبیعتِ ... !

جوابِ اینکه چرا طبیعتِ اطرافم ( آن قسمتِ بَدَش ! ) اینگونه رفتار میکند را فیزیک هم  پاسخگو نیست. یعنی کارش از فیزیک هم گذشته. آنقدر بالا آورده که حالا حالا ها باید درستش کنم. "عالم وسیع تر از آن است که علم به ما نشان میدهد. "ساده بگویم. " میگذرد..." یعنی بایدبا عالم متواضع برخورد کنیم. گویی چیزی نمیدانیم تا خودش سرش به سنگ بخورد و بفهمد که روزگار همینطور نمیماند ! من میگویم این حتی خلافِ دین است که بخواهم جوابِ سوالاتم را از فیزیک بگیرم.

میگویند زمان به شکل گلابی ست ! من میگویم زمان به شکل عجیبی به شکل سیب است.  سیبِ گاز زده ای که طول میکشد به دستِ صاحبش برسد و این طول کشیدن میشود همان زمان...

مشکلِ طبیعتِ من این است که نمیدانند "چیزی غیری از آن چیزی که میدانند، وجود دارد "  حتی نمیدانند سیب چ شکلِ زیبایی دارد. مخصوصا اگر گاز زده باشد. باید دستِ فیزیک را بگیرم، بنشانمش پیش خودم. که خدایی نکرده آن هم درگیرِ طبیعتِ اطرافم نشود . فیزیکِ دنیای من خیلی زیبا تر از آن چیزی ست که فکرش را میکنید ...

+ راستی آقای خاصم ... نفَست باران است. دل من تشنه ی باریدن ابر...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢۱ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

مخصوصا وقتی که کنار تو نباشد و تو طالب عطر بودنش باشی...باید چقدر محکم باشی و طاقت بیاوری این روزها را. که دستانم را میگذارم روی گوش هایم و در خود فرو میروم و زیر لب هزار بار ذکر میگویم که " من طاقت می آورم ... "

بیا و کنارم بنشین. چه خوب است که تو را دارم. که تو همه ی جهان منی. که باز هم به همان جهان فخر میفروشم که تو ، برای منی. این روز ها که میگذرد، انگار ساعت هاست که بیدارم و منتظر. منتظرم تا صبح شود. یک صبحِ بهاریِ پر شکوفه. پر از عطرِ تنت.زیر درخت آلبالوی خانه تان. که گفتی حالا دیگر قرمز شده اند. و رنگارنگْ رز هایی که زیرش خرامیده اند. چ دلکش. که همان صبح،  حیات را آب و جارو کنم. آب و آفتابِ آلبالویمان را فراموش نکنم تا عصر شود. میخواهم وقتی خسته از دنیا، قدم گذاشتی در حریمِ بودنمان؛ دو فنجان چایی ریخته باشم. خنکایِ درختِ آلبالو را نمیشود رها کرد. صدای گنجشک ها و کبوتر ها را. دستت را بگیرم و ببرم برایت آلبالو بچینم. بعد بشینیم و کمی عاشقانه صبر کنیم تا چایی مان خنک شود. من شروع میکنم به تعریف کردن. مثل کسی که تا به حال هم زبانی نداشته. با آب و تاب تعریف میکنم از صبح که نبودی چه گذشته و ثانیه به ثانیه اش دلتنگ آمدنت بودم. میگویم یادش بخیر. ما در حیات خانه مان درخت نداشتیم. ولی من همیشه عاشق درخت بودم. دلم میخواست وقتی پنجره ی اتاقم را باز میکنم، کمی دانه بریزم برایشان. که وقتی دانه میریزم، نیت کنم. که نیت کنم " خدایا تو میدانی در دلم چیزی هست. مثل یک بیشه ی نور. اما خواب دم صبح که چند وقتیست دیگر نیست ... " برای تو نیت میکنم. برای خوب بودنت. میگویم ما در حیات خانه مان درخت نداشتیم. من گیر کرده بودم لای تجملو نگاه های کمی غریبه ... !

به دلم پیله کرده ام چند وقت. همین چند وقت که بهانه ات را میگیرد. با خودم میگویم، دل جای خوبی برای پیله کردن نیست. ولی انگار من، داغدارِ همه ی پروانه های زمین شده ام...سکوت میکنم. تو انگار همه ی حرف های مرا بلدی ...

یک فنجان دل تنگی، یک کاسه ی فیروزه ای، آلبالوی قرمز، عطرِ آبیِ بودنت ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٧ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم