داشت از این و آن میگفت که یک هو یادِ کودکی هایش افتاد. حرفش را خورد. جوری که دلش ترک ترک بردارد دیگر حرف هایش را نمی شد به هم چسباند. باید کلی فکر میکردی تا از لاب‌لای حرف هایش چند کلمه درست حسابی پیدا میکردی و به هم ربطشان میدادی. انگار کلافِ ذهنم را دور دستش پیچیده بود، هر وقت دلش میخواست کمی از آن را باز میکرد، بعد یک هو میبست. پارک؛ شب؛ مامان؛ خواهرم؛ دعوا؛ خونه ... کلمه هایی بودند که من میشنیدم. یعنی فقط این ها را می توانستم بشنوم. صدای گریه اش نمیگذاشت بفهمم چه میگوید. خواستم آرامَش کنم. خواستم دستِ دلش را بگیرم، کمی صدایش کنم، دستی به سرش بکشم. طفلک انگار داشت جان میداد در خاطره ی آن شب. در آن شبی که من فقط چند کلمه فهمیده بودم ازش. ولی نشد.خواستم داد بزنم ، کمی سنگ دل شوم ، یا مثلاً کمی چروک بیندازم روی پیشانی ام و اخم کنم برای دلش، آن هم جواب نداد. یعنی دلم نیامد. نشستم روبرویش. دستانش را فشردم و خیره شدم به اشک هایش. تنها کاری که میتوانستم بکنم؛ دست هایش را گرفتم...کمی آرام که شد دستم را بردم زیر چانه اش. مقاومت نکرد. صورتش را بالا آورد. چقدر ماه شده بود دخترک. چشمانم که به چشمانش رسید، ناخودآگاه لبخند زدم. گفتم خب. گفت راستش ... 

دخترک هم مثل همه وقتی کوچک بود، کوچکی میکرد خب.طبیعی ست. به قولِ ما آتش میسوزانده، از دیوار بالا میرفته. شیرین زبانی میکرده، حتی تعریف میکرد یک بار وقتی خیلی کوچک بود، دستِ پسر عمه اش را سوزانده و کسی هم به حساب بچه گی اش چیزی به او نگفته. یا مثلاً وقت هایی که از دیوارِ سیمانی پایین میپریده و سر تا پایش کبود از خش های سیمان، یا وقتی بچه های محل را صدا میکرده که از دیوار بالا بیایندو بچسبند به درختِ توت و دست از سرش بر ندارند! یا وقتی که مسابقه ی دوچرخه سواری راه می انداخت تو محل و همه را به جانِ هم می انداخت و همیشه هم خودش برنده بود. که چقدر دست و پایش شکسته بود از همین دوچرخه سواری ها. و و و و ...

اما اصلِ قضیه بر میگردد به مادرش. که آن هم بر می گردد به کمی بی حوصله بودنش. که دخترک نمیدانست به چه بر میگردد آن بی حوصلگی. آن که شده بود بلای جانش و آن خاطره... که یک شب ،که آن شب ، از بی حوصلگیِ مادر ، از بی حوصلگی برای شیطنت های بچه گانه ی دخترک، دستش را میگیرد و میبردش همان پارکِ لعنتی. خوشحالی میکند دخترک. بچه است دیگر. پارک است و بازی هایش. بازی میکند. بازی میکند. بازی میکند. خسته میشود. این طرف و ان طرف دنبالِ مادرش را میگیرد. نبود. هر چه گشته بود، مادرش نبود. گریه نمیکند اما. کمی انطرف تر مادرش روی چمن ها خوابیده بود. میرود بالای سرش. با همان شیرین زبانیِ دخترانه اش میگوید که خسته شده. میخواهد برگردند خانه. مادر اما بلند نمی شود. صدایش میکند. ناز میکند برایش. مادر اما نمیخواهد که بلند شود. نمیخواست دست دخترکش را بگیرد ببرد خانه. میگفت آنقدر سایه از بغلم رد شده بود که وحشت کرده بود. نمیتوانست حرف بزند. مادر حوصله ی بچه را نداشته بود، سپرده بودش به پارک. میخواست مثلاً آدم کند بچه ی خیلی بچه اش را. و این هیچ وقت از ذهنِ دخترک پاک نمیشد. که شده بود کابوس برایش. که هنوز نتوانسته بود برای پدرش تعریف کند آن شب که تو نبودی ...

/ این یک داستان بود. یک داستانِ واقعی. متاسفانه

/ شاید حرفی که میزنید و خودتان هم میفهمید که شاید چینیِ نازکِ دلش را تَرَک داده اید ، نتوان با هزار گل و بلبل هم درست کرد ...

/تیر هم با همه ی تیربودنش گذشت. آخرین حرفی که ماند روی دلم از تیر، دلِ بی صاحبی بود که مهر شد روی پیشانی ام. بگذریم....

/ گفت نمیدانم چرا انتظارِ تو اینقدر طول کشیده که به سر برسد، گفتم آنقدر به من گفت ماه که کمرم تا برداشته. به سر نمی رسم...راستی نماز را باید قیام کرد و خواند. من چه کنم که دایم در رکوعم ؟ ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

اینجا دخترکی ، غرق در سکوت است. آوازی برایش بخوانید . آوازی درباره ی دختری که عزیزش از پیش او رفته و حالا غمگین است. برای دختری که مهتابی شده. درست مثل ماهِ شبِ چاهارده. از نوعِ مجنونش... برای دختری که عزیزش آمد و رفت. و دخترک به او خیره شده بود. آمد،مثل نسیم از کنارش رد شد و رفت. دخترک اما رقصش گرفته بود. از ردی که افتاده بود روی دلش و لطافت قدم هایش که پیش و پس ذهنش را پر کرده بود. برایش آواز بخوانید. او لبخند میشود. میدود زیر لبخند های عزیزش تا لبخند هایش را جمع کند. برایش آواز بخوانید. او اشک می شود. می چکد روی زمین، فرش میشود. برایش آواز بخوانید. او می شکفد. او رازقی می شود. اما تو، بیا و از سمت اقاقی های دلش عبور کن. در مسیرِ مو هایش، ناپدید ...برایش آواز بخوانید. تا بخوابد. تا خوابش را ب‌بیند. او خسته است. دخترک غرق در سکوت است. بگویید بیاید شاید لب از لب بگشاید. حرفی بزند. بگویید بیاید شاید بودنش بال شود، برای پروازش. 

من میدانم،میدانم چرا بهانه گیر شده. چرا نق می زند. چرا هی سخت می گیرد. چرا هر روز می افتد به جان ناخون هایش. چرا کمتر می خندد و بیشتر ... آدمِ تنها، سردش میشود. آدم تنها می چاید ! باید یک چیزی باشد گرمش کند. یک آوازی ، یک بیت شعری، دو خط نوشته ای...من میفهمم، آدمِ تنها، سردش میشود. من می ترسم. می ترسم کوله بارم، همان چند تکه کاغذی که برایت نوشته ام، که توش پر است از خونِ دل هایم، خیس شوند . باران می آید. می ترسم نامه هایم، نرسیده به دستت، خیس شوند. پس زود تر بیا. تا لالاییِ غارِ سیاه مرا گول نزده. تا خوابم نبرده، بیا.

می روم، برابرِ نگاهش می نشینم. دمِ باغچه. همان باغچه ای که خودمان درستش کردیم. با دست های خودمان. می نشینم ، کمی برگ یاس می چینم. بعد ترش لبِ حوض ، انگشتم را در آب میچرخانم و صورتش را در موجِ نگاه هایم غرق میکنم. چشم هایم را می بندم. باز میکنم. حوض، موج دارد. موجِ اشک. صدای چکیدشان را اما نمی شنیدم. حتی وقتی گوشم را نزدیک بردم. گوش هایم هم غرق شده بودند، در صدایش. چگونه است که او هنوز نیامده و من خودم را گم کرده ام ؟ ... بگویید اینجا ، دلمان، کویر است. بگویید باران مبارک است 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق ،‌مگر حتماً باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ، عاشق بودن بدهد ؟ گاه عشق گم است؛ اما هست. هست ، چون نیست ! عشق، مگر چیست ؟ آنچه که پیداست ؟ نه ! عشق اگر پیدا باشد ، که دیگر عشق نیست! معرفت است. عشق ، از آن رو هست، که نیست! پیدا نیست و حس می‌شود. می‌شوراند. منقلب می‌کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می‌دارد. می‌چزاند. می‌کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا / گاه، آدم ، خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو، عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی ! بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده ! شاید ، نخواهی هم. شاید هم، بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی...پیدا و ناپیداست، عشق. گاهی تو را به شوق می جنباند و گاه، به درد در چاهت فرو میکشد / نه کاری بود، نه سفره ای. بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق. بی عشق، سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست. خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لب ها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد. دست ها در بیکاری فرسوده می شوند و بیل و منگال و دستکاله و علفتراش در پس کندوی خالی ، زیر لایه ی ضخیمی از غبار رخ پنهان می کند

 "جای خالی سلوچمحمود دولت آبادی

میدانم "محمود دولت آبادی" سال هاست که قلم میزند. اینکه من نا خودآگاه با کتاب های او آشنا شدم داستانش برمیگردد به پارسال، درست مثلِ همین روزها. " سلوک" ش را، چون از اسمش خوشم آمده بود، گرفتم و شروع کردم به خواندن. بعد تر دیدم از رسمش هم خوشم آمده. حال "جای خالیِ سلوچ"ش میخواهد جای سلوک‌ش را بگیرد. این روز ها. و این شب ها. خودش نوشته بود روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد. روشنی دارد. تاریکی دارد. کم دارد. بیش دارد. خودش نوشته بود دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده ، تمام میشود. بهار می آید. آری، بهار می آید. بگویم ؟ میخواستم فقط از سلوچ بگویم. از مرگانِ عاشق که دارد مهری آمیخته به رنج را با خود حمل میکند.که در دلش، خاطره ی انس و عادتش به سلوچ ، سلوچی که شاید در سرمای استخوان سوزِ کویر از پا در آمده باشد را می یابد و حال، دارد به دنبالِ همان انس و همان عشق می گردد. حال مرگان کی و کجا رنگ و بروی بهارش را دوباره میبیند، خدای مرگان میداند. اصلاً جان و جوهرِ قلم‌ش شکلِ دیگری ست. اصلاً چنگ می اندازد به دل خواننده و شاید هرگز، این چنگ را از دل بیرون نیاورد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٦ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

داستان‌مان به کجا رسیده بود ؟ دیشب انگار به عالم نبودم. می بینی ، گریه نکرده کور شده ام. لیوان را دیشب آب کردم گذاشتم بالای سرم. صبح خودم حواسم نبود، پایم خورد بهش. آب ریخت روی زمین. چشمانم را ندیدی ؟ گذاشته بودمشان همین جا. دریت کنارِ خودم. حالا نیستند. اگر نزدیکم باشند، دلم قرص تر است. خیلی وقت است پا به پای من می آید. من هم خیلی وقت است با هیچ قصه ای خوابم نمی برد. وقت و بی وقت که کابوس میبینم ، چشمم را که باز میکنم، درست همین جا کنارم نشسته ای و جفت چشمانت صبوری میکنند. به جای من . از من هم بیشتر.

خیلی وقت است که با منی. میبینی و می شنوی ولی ناله نمی کنی. دم نمیزنی . روز به روز ضعیف تر میشوم . همه میگویند بد اوقات شده ام. و بی حوصله.راست می گویند. بعد از آن وقت ها، خیلی چیز ها عوض شده اند. خیلی چیز ها از بین رفته اند. و تو فقط میدانی دردِ مرا. هیچی نمانده. چی هستم که مانده باشم. یک مشت پوست و استخوان. چه توفیر میکند که شب ها کِی خوابم ببرد ؟

امشب، قصه ای برایم بگو. دلم قرار نمیگیرد. چشم هایم، نیستند. گمشان کرده ام. تو بیا و چشم های من باش. صبر کن. کجا بودیم ؟ تا کجای قصه مان را گفته بودی ؟ قصه نه. بیا و پیشم بنشین. درست همین جا کنارم. همین جایی که چشمانم را گم کرده ام. بنشین پایِ حرفِ دلم. این روز ها هراس پیدا کردم. چشم هایم را ندیده ای ؟ هی دلم میخواهد بروم بیرون. بین مردم گم شوم. شب ها هم سرم را ببرم زیرِ لحاف و آنقدر به قولِ خودت اشک بریزم تا خوابم ببرد. چه توفیری میکند کِی خوابم ببرد ؟ راستی تو چشم هایم را ندیده ای ؟

من عادت کردم به این شب ها. به این چشم گم کردن ها. به همین کنجِ خانه نشستن و انتظارت را کشیدن ها . تمامِ دل خوشی های من خلاصه شده است در "تو " . بیا و بنشین و از باغچه ی دلمان بگو. راستی ، دیشب خواب دیدم چشمانم در دستانِ توست. تو هم کنارِ یک باغچه نشسته بودی . ادامه اش را بیا و درِ گوشم بگو. راستی ، چشم هایم را ...

بشنوید (Si Un Jour (Natasha Marsh 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

بالاخره با تلخی گریه کردم و گفتم : پس زندگی بهترین و عالی ترین چیزِ این دنیا نیست، بلکه مرگ بهترین چیز است. پس من از شما، ای پادشاه غمگین ، تقاضا میکنم آوازی در باره ی مرگ بخوانی. مرد سکان دار آوازی درباره ی مرگ خواند.این آواز او، زیبا تر از همه ی آوازهایی بود که تا آن زمان شنیده بودم. ولی مرگ هم عالی ترین و بهترین چیز نبود. حتی در مرگ هم آسودگی وجود نداشت. مرگ زندگی بود و زندگی ، مرگ. مرگ و زندگی به شکل جدال عشقیِ جنون آمیز و بی پایانی در هم قفل شده بودند و از آنجا پرتوی پیدا میشود که میتوانست تمامِ فلاکت ها را زیبا جلوه دهد و سایه ای آشکار میشد که تمام شادی ها و زیبایی ها را خراب میکرد و آن ها را با سیاهی و تاریکی می پوشاند. ولی از درون این تاریکی ، شادی با مهر و زیبایی یشتری میدرخشید و عشق در این شبِ تاریک ، روشنایی عمیق تری داشت و این حرفِ آخر بود و معنای جهان.

 "خواب نی لبک" هرمان هسه

تلویزیون مستندی درباره ی تاریخچه ی ساخت تلسکوپ نشان میدهد. علی با دقت توی چشم هام نگاه میکند و با صدای گرفته و آهسته چیزی میگوید که برای شنیدن اش مجبور میشوم سرم را به طرف او خَم کنم. با لحنی پر از اندوه میگوید :" متاسفم. من واقعاً از اینکه ملحد ها نمیتوانند خداوند رو تجربه کنند متاسفم. در تجربه ی خداوند، بر خلاف تجربه ی طبیعت که قانون هاش بعد از آزمایش به دست می آد، اول باید به قانون ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی. حتی باید بگم هر چه ایمانت به اون قانون نیرومند تر باشه احتمال موفقیت آزمون ها بیش تره. یعنی هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره. هرچه بیشتر به او ایمان بیاری ، وجود و حضور او برای تو بیشتر میشه."

"روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور

برای بار اول است هسه میخوانم و بارِ دهم شاید مستور را. هسه خواندن حوصله و تمرکز میخواهد. یعنی وقتی شروع کردم به خواندنش انگار داشتم مقابل یک چیزی که نمیدانم چه بود مقاومت میکردم. حالا نمیدانم اصلا برای چه اسم جناب مستور را آوردم. ولی داشتم مقایسه میکردم "روی ماه خداوند را ببوس"ش را با خوابِ نی لبکِ هسه را. هر دو دارند به دنبال جواب یک سوال میگردند. مستور میخواهد خدا را جست و جو کند و هسه زندگی را. شاید اصلا تناسبی بین آن آلمانی الاصل و این ایرانی الاصل نباشد. ولی حداقلش این است که جواب شاید سوال های ما را هم میدهند. مستور طوری مینویسد که انگار سرنوشتِ همه ی آدم ها همین است. همین که او در داستان هایش مینویسد تا خواننده بخواند و بعدش هم بخواهد خودش را با شخصیت ها مقایسه کند. و به این نتیجه برسد که "این که خودِ من بودم " ! به قولِ هسه هردو در پی دست یابی به رویاهای خود و جهانِ یگانه اند. 

میخواهی در من درنگ کنی . آن گاه که زندگی ام تیره و تاریک است .بیرون ستاره باران است . و همه چیز غرق در نور . تو بر مدارت میچرخی . کانونِ حیات را میشناسی . تو و عشقِ خودت را . به من چون جانی نیک نشان میدهی . در ظلمتم . خبر از ستاره پنهان میدهی . با عشقت هسته ی شیرین حیات را . به یادم می آوری. / عاشقانه های هرمان هسه / 

 بخوانید  / و هم چنین بخوانید 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

اگر دلت را جایی گذاشته باشی، خودش نمی آید. باید بروی دنبالش، دستش را بگیری، اگر آمد، که هیچ. اگر نیامد ... هر چقدر هم که انگشتانش را بیشتر در گوش هایش فرو کرد، بلند تر داد بزنی . هر چقدر هم که محکم تر پاهایش را کوبید زمین، دستش را بیشتر بکشی. بغض هم که کرد، نازش را نخری. تهدیدش هم اگر کردی ، اگر بد قلقی کرد، شاید مثلاً زیر بار کتک سیاه و کبودش کنی تا شاید دست از سر کارهایش بردارد و برگردد. خب ولی یک مدل "دل" هایی هم داریم که هر چقدر هم گوششان را بکشی و سر تا پایشان را کبود کنی دست بر نمیدارند. من این مدلی‌شان را دوست دارم.

تحویلِ سالِ قلوب‌تان پیشاپیش مبارک. اگر باران را دیدید، سلام ما هم برسانید. در سجاده هایتان، سرِ سفره ی افطار و سحری‌تان، در قنوت هایتان ...

ممنونم هـ دوچشم جان / بی با خانوم / بشنوید آفتاب میشود با صدایِ استاد خسرو شکیبایی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱۸ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

اولین داستانش اینگونه شروع میشود که سوسن خانومی عاشق میشود. عاشقِ کیا. کیانوشِ قصه که تا چند روز پیش زندان بوده و همین زندان باعث و بانیِ آشنایی کیا با سوسن خانوم میشود. که باعث میشود روزگار دستشان را در دست هم بگذارد و سوسن خانومِ قصه عاشق آقا کیا شود. | -الو ! -سوسن خانوم ؟ -فرمایش ؟ -از دوستان غلام هستم.شماره ی شما رو غلام بهم داد. ...| آقا کیا سوسن خانوم را میبیند. | ... انگار سالها بود میشناختمت. انگار از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. شاید هم قبل از بچگی. خودم هم درست نمیدانم چرا اینطوری بود. غلام میگفت تو خیلی ماهی. غلام راست میگفت...| تا میرسد به اینجا : |-شعر میگم. تازگی ها یک کتاب چاپ کرده ام. سوسن انگار خنده دار ترین چیز توی عمرش را شنیده باشد.زد زیر خنده. آنقدر خندید که اشک توی چشم هاش جمع شد...| خب تا همان موقع نمیدانست با همین یک حرفِ خنده دارِ کیا ممکن است عاشقش شود. | از لا ب لای کاغذ های درهم و برهم قبض های پرداخت شده ی تلفن و برق و گاز و آب، کاغذی را پیدا کرد. نشست روی تختخواب و زانوهاش را تا توی سینه اش جمع کرد. برای چندمین بار شعری را که کیانوش درباره ی او گفته بود خواند : شب ها وقتی ماه می تابد من وضو میگیرم و بهترین واژه هام را برمیدارم و می روم بر مرتفع ترین ساختمان شهر / شب ها وقتی ماه می تابد من توی دفتر مشقم تمرین عشق میکنم و هزار بار می نویسم سوسن ماه است / نگاه کنید پیراهنش بوی یاس می دهد و دست های من که آستین های او را بوییده اند. / شب ها وقتی ماه می تابد من روحم را برمیدارم و سفر میکنم به دورها مثل کرگدنی تنها از معبر اندوه تا متن کودکی ... |

دیگر نتوانست ادامه دهد. زل زد به نقطه ای نامعلوم. باز خیره شد به کاغذ.... بعد بند پایانیِ شعر را خواند | و در حضورِ معنویتِ پیراهنش روحم را آتش میزنم | بعد از چند روز کیا دوباره زنگ میزند. وقتی سوسن خانومِ قصه بی تابی میکرده برای شنیدنِ صدایش. |امروز بعد از ظهر، تجریش. رستوران برگ رو بلدی ؟ -پیداش میکنم. -ساعت هفت.خداحافظ. | سوسن دهانی گوشی را میبوسد... در رستوران : | -گمونم عاشقت شده ام.همین. کیانوش با وحشت نگاهش کرد... -من بهترین شعرهامو تو این چند هفته گفته ام. تو بهترین شعر منی سوسن. اما من میترسم. من دیگه نمیتونم جلوتر بیام... | دست های زن از چشم های کیانوش تر شده بود. سوسن دستش را بیرون آورد و توی موهای مرد فرو برد . کیانوش رفته بود اما سوسن هنوز نشسته بود توی رستوران. نمیتوانست تکان بخورد... | تکه کاغذی از کیفش در آورد. با دقت آن ها را تکه تکه کرد | سه مرد توی ماشین نشسته بودند. سوسن کنار ماشین ایستاد. آن که جلو نشسته بود شیشه را آورد پایین و گفت : دربست ؟ سوسن لب هاش را تر کرد اما حرفی نزد. به آسفالت خیابان نگاه کرد.... راننده به سوسن چشمک زد: بپر بالا ! ... سوسن کیفش را از این شانه به آن شانه انداخت و به انتهای خیابان نگاه کرد. برگشت. برگشت آپارتمانش. |

در رستوران وقتی پیشخدمت میخواست برای برداشتن اسکناس ها زیر سیگاری را بردارد، زیر سیگاری از دستش روی زمین افتاد... پیشخدمت نشست روی زمین و تکه های خرد شده ی زیر سیگاری را گداشت توی سینی... روی هر خرده کاغذ چیزی نوشته شده بود : هزار بار مینویسم / پیراهن / می تابد / او را بوییده اند/مشق/ آتش

بعد دست ها را/ روح را/ اندوه را/ یاس را/ بقایای عشق را و سوسن را برداشت...

سوسن عاشق شده بود...

برداشتی کوتاه از کتاب "من دانای کل هستم " 

به قلم "مصطفی مستور"

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٧ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

خوابش را دیده ام. خندید. خوابِ مرد رویاهایت را دیده ای ؟ سرم را به علامت... تایید تکان دادم. برخاست و دامنش را تکاند. و با ناز به سوی دیگری خرامید. نکند آن بوده که ... یا شاید... حرفش را قطع کردم. او نبود. آن دیگری هم نبود. آنقدر برایم دلربا بود و بی نظیر،که فقط صدایش میکردم. دوباره خندید. زیاد زیرِ آفتاب راه رفته ای دختر! اما خنده از یادش رفت و صورتش نگران شد. این رویا ها را فراموش کن. نگاه کن. نگاه کن ببین صورتش چه شکلی شده. گونه هایت چرا گل انداخته دختر ! مثل اینکه واقعن عاشق شده ای! عاشق یک خواب ؟ درست است ؟ خواب نبود. باور کن. واقعی بود. خودش را دیدم. صدایش که میکردم جواب میداد. میگفت جانم... اما خودش نبود. اما فقط صدایش در خوابم پیچیده بود. و من ترسیده بودم...

خیره به ماه مانده بودم. بی هیچ فکری. با وجودی از ترس. به نظرم ماه هم به من خیره شده بود. نیم خیز شدم و بهتر نگاهش کردم. حدسم درست بود. ماه بزرگتر از همیشه، از پنجره آمده بود داخل اتاق و گویی به من لبخند میزد. انگار دامنِ نورش را پهن کرد در اتاقم...

میدانی، همه غیر از عشق غریبه اند. تو خدایِ منی و باید بدانی چه میگذرد در خواب هایم .تویی که همیشه به یاد منی و من ... . الآن که کنجِ محرابت نشسته ام . تب کرده ام و نمیدانم دارم هذیان میگویم شاید. اما تو به حرف ها و گریه های بی هنگامِ من دیگر عادت داری. اصلا من، اصلا ما، بدونِ تو که هیچ معنی نداریم. من نامت را میبرم. تو هم مثل همیشه بگو که هستی. اگر شد نامم را ببر. این لحن صدا کردنت مرا مدهوش میکند. و من مثل همیشه، غایبم...

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٩ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

1. امروز به حساب تقویم اول تیر بود. شما را نمیدانم اما از وقتی به خودم آمدم چند سالی میشود در ماه هایِ زندگی ام "تیر" ی دیده نمیشود. همیشه عاشق تاستان بودم، به غیر از این یک موردش. ماهِ بدی از امسال را تنها شده ام. که صبح ها میروم جلوی آیینه، موهایم را میریزم روی چشمانم. تا نصف صورتم کمتر ببیند این روزها را. که شب ها بوی بغض میدهند، عجیب. و فاصله ی صبح تا شبم، میشود پنهان کردن همه ی خشم یا دلخوریم از هر آنچه خودم باعثش بودم. مطمینم این یک ماهِ نحس را (تیر را میگویم ) هرشب قرار است بمیرم. صبح که پا میشوم تکه های خودم را سرِ هم کنم و پهن کنم دلم را روی بالکنی که نداریم. روبروی خورشیدی که دارد چشم از من بر میدارد

2. امروز دوباره از عرضِ همان کافی شاپی که در ذهنم ساخته بودم رد شدم. یادم نمی آید هیچ کدام از دو طرفم را نگاه کرده باشم. در آن لحظه فقط میتوانستم باز هم به دست هایم خیره شوم که معلق مانده بودند در هوا. اگر جای یکی از راننده های ذهنم بودم حتمن خودم را زیر میگرفتم میکشتم فرار میکردم . هر شب وسط خواب های نداشته ام بیدار میشدم . عذاب وجدان. یک لیوان آب میخوردم و دوباره میرفتم سراغِ همان عابری که میخواهد دوباره از عرضِ خیابان رد شود ...

3. مبادا دخترک بیاید پشتِ این جعبه سرش پایین خیره به دست هایش دستمال کاغذی جلوی دهانش بگوید با عرضِ معذرت سرما نخورده ام اگر صدایم میلرزد فقط کمی درد وجودم را گرفته

این پست همراهِ خودش آرامش داشت.کنارش کمی زیاد دل‌تنگی . با یک حسی شبیه به اینکه فکر کنی با تمام وجودِ بی وجودت، هنوز هم دلت میخواهد دستِ کسی را بگیری. بلند شوی بروی زیارت ...

یواش بخوانیدش. ساده میگویم. دلم برای صدا کردنش تنگ شده ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم