در من، دخترکی میمیرد. صدای آه. از برای من، تو میخوانی و آه. به نوبت.قرمز.آبی.زرد.صورتی. مشکی. یا نه. اینطور بهتر است؛ آبی.قرمز.زرد.مشکی.صورتی. یا نه؛ مشکی. زرد.قرمز.آبی.صورتی. دیشب را میگویم. انگشتانم را. و فقط دست چپ‌م را. میدانی، به سرم زده این شب ها. نه.دوباره همه را پاک میکنم. مشکی.مشکی.مشکی.مشکی.مشکی. بنگرید پریشانی ام را. بنگرید چه یکریز، و فروتنانه می بارم. چه ذره ذره. این تنها منم. همان دیوانه ای که این شب ها دارد احساس میکند. احساس میکند؛ بوی رفتن را. بوی رفتنِ کسی را . کسی که روزی...

نیش و کنایه ی این و آن ؟! هر که هر چه خواه گو، بگوید! زبان دیگران، دل دیگران است. بگذار دل برخی با ما نباشد.خب نباشد ! دیگرانی همیشه هستند که بار کینه را به کنایه به زبان می آورند. این دیگران به گمان خود زیرکند! غافل از اینکه نه غافل، دو رویه اند! آخرش چه ؟ این که من با تو ، خواهایِ هم اند. بگویند! بگذار همه ی شان با این خبر دهن خود را شیرین کنند! چه عیبی؟چه گناهی؟ بگذار همه بر بام شوند و جار بزنند. کی بود که جلوی خواستنِ ما را بگیرد ؟ هیچ کس...

آری، کسی که روزی... دوست دارم اینطور برایتان بگویم. پس خوب گوش کنید. ریزنقش و چابک، روی پاهانشسته می چرخد و زمین را از بوته های بلند و خمیده ی گندم صاف میکند. خوش میداشت کمی بی هوا درو کند تا بیش از آنچه باید خوشه بر زمین بریزد. بر این کار او هیچ کس خرده نمی گرفت. چرا که میدانستند او عاشق است. به خانه که میشد،پیشکش عشق، عرقِ کارش را می آورد. و من چه لذت میبردم. زمینِ دلمان را هم آباد میکرد. باز هم کسی حق نداشت خرده ای بگیرد. چرا که هر دویمان میدانستیم. میدانستیم که چقدر به گرمای دستانِ همدیگر...

و حالا چند شب‌یست کارم شده؛ دیوانگی. مثلاً فکر کنید کسی بخواهد جزیی از وجودتان را بی رحمانه قطع کند با خودش ببرد.و فکر کنید آن جزء، قلبتان باشد. یا نفستان. یا زنده بودنتان. سراغ روز ها و شب های با هم بودنمان نروید. بگذارید آن ها برایم بمانند. یعنی بگویید اگر خواست دفنم کند، مرا با همان روز ها و شب ها دفن کند. بگویید تربتش را یادش نرود، آن را بگذارد جای قلبی که برده. باشد ؟ خوش انصافم من ؟ راستش خیلی وابسته اش شدم.آری. هیچ کس. هیچ کس نتوانست جز...

و از این پس،سَمت مرا از آب بپرسید. دریا، همیشه منتظر عاشقانه هاست. دعایم کنید. حق.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٦ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

ترنج می کشم و تو را. ترنج میکشم و اطلسی. ترنج کشیدن هم عالمی دارد. میخواهم در ترنج هایم، تو را بکشم. که تو را نقش بزنم. میدانی، نیم ترنج به کارم نمی آید. اصل، همان ترنج است. استاد میگوید در ترنج ها باید بَند بکشی. و روی بند ها گل. و روی بند ها برگ و گل. اما من میخواهم تو را بکشم. که میخواهم رویِ ماهِ تو را بکشم. رویِ گلِ تو را. یادم می آید آن روز که داشت نقش زدن یادم  می داد، با هم دعوا کرده بودیم. مثل همیشه، دعوا سرِ کار های من بود. و اعصاب خوردی اش برای هر دوی مان. یادت هست ؟ آن روز صبحش بدونِ اینکه بگویی رفته بودی آزمایشگاه و کلی خون داده بودی. که وقتی فهمیدم ، بند بندِ بدنم شروع کرد به لرزیدن. آخر روزه بودی. و بعدش هم گفتی که سحری نخورده بودی. و به خاطر همین دستم به بند کشیدن نمی رفت. به نفس کشیدن. به راه رفتن. نمیتوانستم قلم به دست بگیرم. همه ی تمرکزم را گرفته بودی برای خودت. مثلِ همیشه. که تا خوب نباشی ، نمیتوانم قدم از قدم بر دارم. استاد پشت سر هم نقش میزد و من اما، حواسم به تو بود. "ترنج ها را باید پر کنی از بند. آخرِ بند ها را برگ میکشی. اینطوری. جاهایی که برایت دایره کشیدم را گل میکشی ... " یک نیم ترنج برایش کشیدم که سریع یک بند بکشم تا زود تر توقعش را بر طرف کنم تا به تو برسم. کشیدم. با سه بند. با سه برگ. با سه گل. با ... " گل هایت مثلِ دیروز نیست. و برگ هایت. و بندهایت..." من امّا همان موقع فهمیدم که خودم هم، خودِ دیروزی نبودم. شروع کردم شمسه کشیدن. و تو را. شمسه هایم دل‌گیر شده بودند. انگار روی کاغذ له‌شان کرده بودم. شمسه ای که باید قد علم کند لاب‌لای سفیدیِ کاغذ و خودی نشان بدهد، رفته بود پشت ابر. از آن همه ترنج و نیم ترنج و شمسه و... رسیدم به این که، میخواهم ببینمت... و تو آمدی. ترنج و شمسه و اطلسی هم با خودت آوردی. خودت فهمیدی ؟ فهمیدی چطور جان گرفتم ؟ خودت فهمیدی معجزه کرد آغوشت ؟ اصلاً فهمیدی افطارمان را ؟ فهمیدی مستانه مستانه ی نگاهم را، که بندِ نگاهت شده بود ؟ 

بخند. لبخندِ تو، تذهیبِ زندگی من است ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٧ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

من به رویْ آرام می نمایم. اما به باطن؛ گویی آشفته ام انگار. گاهی آدم خیلی حرف دارد. می داند که گفتنش دوای هیچ کدام از درد هایش نیست. اما شاید در به زبان آوردنش التیامی می جوید. آری. می جوید. می جوید ... همین گفتنِ اینکه "سلام عزیزِ دلم، خوبی ؟ " دلش را گرم میکند. یک جوری به خودش می قبولاند که خودش، پِی جوی کارِ دلش هست. حالا هر چقدر هم که روزگار سرِ ناسازگاری داشته باشد. که یک جوری به سرِ هذیان های ذهنش، به چشم های مضطربش و به دلِ گرفته ی خود ایمان دارد.

بگذریم. زندگی زیباست. زندگی رنگی‌ست. همیشه که تیره و تار نیست. که دل‌گیر نیست. که همیشه که شب نیست. که یک سرش جنگ نیست سرِ دیگرش... باز هم بگذریم. زندگی میتواندهمین گلدانِ کوچکی باید که هر روز به عشقِ سلام دادن به او از خواب بلند میشوم. آخر خوب حرفِ دلم را می فهمد. یا همین نفسی باشد که عطرِ ریحان دارد. زندگی میتواند گل های رزِ خشک شده ای باشند که مست میکند آدم را وقتی چشمانت را میبندی، یک نفسِ عمیق رزِ خشک شده بو میکنی. زندگی میتواند همین لبخند های کجِ روی لبت باشد. ولی باشد. این هارا کسی میتواند بفهمد که کمی دیوانه است. کمی دیوانه ی ساده. کمی دیوانه ی ساده ی عاشق. کسی که هیچ به خود فکر نمی کند. راستی میدانستید که عشق، ریشه اش در همین کمی دیوانه‌گی ست ؟ من میگویم رازِ زنده بودن تا به حالم برمیگردد به همین کمی دیوانه بودنم. دیوانه ای که شاید با خودش حرف نزند. شاید زنجیرِ تخت پاره نکند. شاید اربده نکشد. ولی دیوانه است. می دانید، دیوانه ها به روی آرامند. و دوست داشتنی. اما به باطن کوره ای درونشان روشن است. دیوانه ها گاهی چنان دچار موجِ اندوه می شوند که فقط... لب‌خند میزنند. که گاهی فقط لب‌خنده ی کسی بتواند آرامشان کند. دل‌نشین... گاهی درد همچون دود از قلب‌شان بلند می شود. دردناک... من با این دیوانه‌گی بزرگ شده ام.باورش دارم. و باور دارم که با آن پیر خواهم شد.دست در دستِ هم

 / نخلستان،‌امشب جای خرما ناله زایید ...

when you hold me, im alive

Listen : Leonard cohen . A Thousand Kisses Deep

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٥ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم