درست بعد از این همه تو را نداشتن ، حالا شب ها که میخوابی کابوسِ نبودنت ، نداشتنت به سراغم می آید. این که نیستی. که اصلاً وجود نداشته ای ! که هر چقدر صدایت می کنم کسی سرش را بر نمی گرداند جوابم را بدهد. درد دارد. تو را داشتن و تو را نداشتن ! میخواهم دنیا نباشد ولی تو باشی. دنیا نباشد ولی من باشم ، با تو. دیگر بارانی نباشد، اشک های بی امانِ من بعد از هر بار کابوسِ نبودنت کافی ست، مرد. حتی به خورشید نیازی نیست ، چشمانت فروغِ رندگی ام هست. به ماه ، که صورتت چون ماهِ مجنونِ شبِ چاهارده برایم می درخشد . حتی به کوه ، که شانه هایت تنها تکیه گاهِ دنیای من است. به هیچ سقفی ، آغوشِ تو اولین و آخرین پناهِ من خواهد بود. زندگی بی تو، هیچ است. نابود است. این که شب ها سراغت را از همه می گیرم و هیچ کس، هیچ خبری از تو ندارد ، از چشم هایت ،  این یعنی همان مرگ . یعنی کسی نمی گذارد نفس بکشم. یکی که همان نبودنِ توست. گویی در خواب  ذبح‌م می کنند. من تو را طلب میکنم. به پرواز در می آمدم برای یافتنت. اما نبودی. همه را وهم می گرفت که  دیوانه شده ام. وقتی میگفتم شویِ مرا ندیده اید ؟ و آن ها تو را نمی شناختند... من خاتونِ بی تو می شدم. خاتونی که می سوخت و تو را طلب می کرد. خاتونِ بی خبر از هم‌دم‌ش ...و من هی میخواهم خودم را بزنم به آن راهی که نه ، او هست ا و می آید. پیدایش می شود.

می گذرد. این کابوس های شبانه می گذرد. تا صبح می شود.تا صبح کنارِ خاب هایم لَم داده اند.  تا بی اختیار شروع می کنم به دست و پا زدن. به جان دادن. به تو را خواستن. به صدایت کردن. میخواهم بیدارت کنم تا بیدارم کنی. تا مطمین شوم که همه ی این ها کابوسی بیش نبوده و من ، مثل خیلی قبل تر ها تو را دارم . کنارم . همین کمی آن طرف ترم. بوی تنت را. تا ناخود آگاه خودم را در آغوشت ببینم و حس کنم دست های مردانه ات را که روی موهایم میکشی تا آرامم کنی. که صدایم میکنی. و من دیگر خیالم راحت می شود. قلبم آرام میگیرد. که تو هستی. که همه ی این نبودن هایت، کابوس بوده فقط. کابوس های دنباله دار ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢۸ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

عشق، یعنی حالت خوب باشه ! حالا همه جا حالت بد. همه جا جهنم باشد. مهم آغوش توست که باید بهشت باشد. که هست. مهم آن حس زنانگیِ نابی بود که وقتی مرا در لباس عروس ت دیدی ، دلت قنج رفت و پیشانی ام را عاشقانه بوسیدی. از همان زنانگی هایی که صبح، تمامِ تارهای موهایم را به بادِ شانه می دهم، تا عطرِ زنانه اش، مشامت را بیدار کند. که با شوق پا به پایت بیدار شوم، لباس هایت را از شبِ قبل اتو کرده باشم، تا بروم صبحانه را آماده کنم تو لباس هایت را بپوشی. چایی ات را شیرین کنم . راهی ات کنم و تو دلت نیاید بروی... دلم نمی آید بگذارم بروی. اما وقتی رفتی، تمام انگشتانم را بو میکنم، عطرت هنوز هست.از همان هایی که تا برگردی ، خانه را برایت مرتب کنم و غذایی را که دوست داری بپزم. یک قهوه، که تا آمدنت دیگر تلخیِ رفتنت را کمی حس نکنم. یا از همان حس های زنانه ی نابی که خودم را برایت آراسته کنم. سرمه ی چشم هایم را فراموش نکنم. یا حتی سرخابِ گونه هایم را. تا وقتی که از سر کار ، خسته برمیگردی ، لبخند بزنی و من انارِ دلم تَرَک بخورد. از آن لبخند های مردانه ات. مرا در آغوش بکشی و بخواهی روی پاهایت بنشینم و کلی حرف بزنیم. تا یک لیوان چای بخوری و بگویی خستگی ام تمام شد دختر... و من خدا را شکر کنم که تک تک ثانیه های جوانی مان را با هم تجربه می کنیم. شیطنت. جنگ. دعوا. شوخی. راستی فهمیدی چقدر دلم هوای شیطنت می کند ؟ از همان شیطنت هایی که تو کلافه ای و من نه. که با لحنِ خاصی می گویی مگر دستم بهت نرسه ! و آن جاست که من قصدِ فرار میکنم. یا مثلِ همین دیشب که دستم را گاز گرفتی. من هم آمدم مثل همیشه جوابت را بدهم، دستم خورد به لبت. لبت خورد به دندانت و لبت بود که خون آمد. آه که چقدر ناراحت شدم...

از همان هایی که فقط من باشم و تو . من برای تو زنانگی کنم و تو مردانگی و به این فکر نکنیم که کدام سَر تر است و این گاهی حرف های خاله زنکی ! به این فکر کنیم که میخواهیم زندگی کنیم. با هم . با تمامِ لحظه های خوب و بدمان. بد نه ، سخت مان. مثلِ همان دوستِ حاج آقایتان که دعا کرد " زندگی تان مهم نیست سختی داشته باشد، تلخی نداشته باشد فقط " عشق یعنی، مردی باشد، عاشقش باشی، تار و پودت گره خورده باشد به تار و پودش. چشم هایت دنبالش بگردند. هر جایی که هست، دلت آنجا باشد...

+ از برچسب های تازه اضافه شده : پیراهنم شو، در آغوشت بکشم !

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٥ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم