یادم هست خیلی قبل تر ها فقط پای این جعبه ی جادویی می نشستم و میخواندم. یعنی فقط میخواندم. بدونِ اینکه بخواهم بنویسم. از همه چیز. از دل مشغولی هایم . از حرف هایی که گاهن هیچ گوشی برای شنیدن‌شان پیدا نمی کردم. اما حالا یک سال و کمی خورده ای گذشته و همین چند روز پیش وقتی ناخودآگاه به آرشیوِ خانه ام نگاهی انداختم دیدم چقدر نانویسندگی کرده ام من. یادم می آید وقتی آقای خاصم زنگ زد و گفت که هدیه ام آماده است و باید یک سری به اینجا بزنم تا ببیند از قالبش خوشم می آید یا نه ، باران می بارید. در حال رانندگی بودم. اینقدر برایم جالب بود که نمی توانستم تا خانه صبر کنم. داشتیم با قدم های پاییزی مان تابستان را بدرقه میکردم و این من بودم که به پیشبازِ هم خانه شدن با او می رفتم. هم نویسندگی. نویسنده ی " به رنگ چادرم " شدن. که بیایم و شرحِ نانویسندگی هایم را اینجا بنویسم. گر چه باران طراوتِ دیگری داشت ، اما میخواستم که آن طراوت را بیاموزم و خود شوم بارانی دیگر. حرف هایم را ببارم اینجا. گاه می نویسم از سکوت های مهتاب. از نگاهش. از عاشقانه هایمان. که بودنش ، شعری شده برای من. که هر لحظه‌ی‌مان را ترانه ای بسازیم و بنویسیم.

زندگی مان ، نوشته هایمان و هر اتفاقی که ما را فرا میگیرد ، دو روایت دارد. اگر بیشتر نداشته باشد ، کمتر ندارد. از اولی بگذریم ، دومی روایت هایی‌ست که در وبلاگ ها و خانه های مجازی مان مینویسیم که حکمن روایت گری اش کمی سخت تر است. احساساتِ خواننده را باید خودت درک کنی و قدم به قدم با قلمش همراه شوی. روایت هایی شایسته ی نوشتن و خواندن و بعضی اوقات نوشتن چند کلمه از خودت برای همدردی با نویسنده ای که دردش را با ما شریک کرده. روزهای خوبش را. لبخند ها و خلاصه آنچه که او ما را شایسته اش کرده تا از او و روزمره گی هایش بدانیم. 

/ آری ،همین روزها بود ، یعنی یک سال و کمی خورده ای پیش تر که "به رنگ چادرم" متولد شد. که بعد از آن دیگر شبِ شعر هایم ، غزل و قصیده هایش را پیدا کرده بود. آرام گرفته بود و دست به هر نوشتنی نمی زود. / اولین نوشته ام / بشنوید

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

شاید این چند روز قشنگ ترین چیزی که فکرم را مشغول کرده لهجه ی شان است. همدانی ها. در نهایتِ شیرینی ، خیلی هم با کلاس است. بیشتر کلمه هایشان فارسیِ کتابی ست. یعنی همانطور که مینویسم‌شان تلفظ میکنند. مثل خانه. نان. یا همان بازمانده ای از زبان پهلوی اصلن. مثلن من هم بخواهم کمی کتابی تر توضیح دهم همدانی ها خیلی علاقه دارند از همان شروع به حرف زدنشان ابتدا به کسره کنند. مثلن سَرِ تو که میشود سِرِ تو ، بِرادر که همان بَرادر و جِوان همان جَوان است . بگذریم. همین الآن از آقای خاصم پرسیدم اگر بخاهی یک جمله ی محبت آمیز به همدانی بگویی چیست ؟ گفت قُربانِت بِچِقَم ! که همان قربانت بروم است.یک بار هم در ماشین نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم ناخودآگاه دیدیم بعضی کلماتم لهجه گرفتند. و این آقای خاصم بود که خندید. من هم اصلن به روی خودم نیاوردم . ولی وقتی حسین آقا وارد جمعِ دونفره ی ما میشود همه چیز قشنگ تر میشود انگار. گاهی وقت ها کامل سکوت میکنم و به حرف زدن هایشان با لهجه های خاصشان با هم گوش میکنم.

زمانای قدیم عروس و دامادا بِچه سال بودن سِندِ ازدواج همو چیزی بود که شرع مُبین تعیین کرده بود : دُختِرا 9 سال ، پسرا 15 سال ،تازه قاینِنِه ماخواست عروسه نابالغ بِسّانه ، تا بیا خانه ی خودش تکلیف بینیشه . اینه یی جور صِواب می دانست، بغیر اُ،موگفت: ماخوام عروسِمه اوجو که دِلُم ماخوا خودم اَ بِچگی تربیت کنم . خو البت او قدیم خیلی سُنتِ خوبی بود عَقیده داشتن که بِچّا که به سِندِ تکلیف می رسن سُندتِ پیغمبرِ که زن بسّانَِن و شوَر کنَن وِگنِه شب مُتِکا ی زیرِ سِرِشان لَعنُ نُرفینِشان موکُنه .از وبلاگ بیدل پرواز

/ میخواهم دوباره دانش‌جو شوم ! بعد از یک ترم مرخصی. یک ترمِ باورنکردنی از درس دور بودن ...

/ خدا این اینستاگرام را نگه دارد. افرا آمده برایم نوشته : " یه چی نوشتم تو سبزِ ملایم ، یه کوچولوش درباره توعه :دی " به من گفته بانوی همیشه لبخند! افرا ، دقیقن همونقدر دوست داشتنی شدی برایم که خدا میداند دختر. ا همان شیطنت هایت. اصلن این باید برای تو باشد : یا باید تو را دوست داشت. یا تو را باید دوست داشت. شرط سومی ندارد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۸ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

 

جنگ داشت هفت ساله می شد. علی بیشتر بچه ها از جمله معاوناش رو فرستاده بود همدان. گفت : "بریم شناسایی تپه ی سبز" متعجب شدیم و گفتیم " به چشم ! " مگه ما مردیم که خود شما میخواین... حرفمان را برید : " این بار خودم میام ! " . چهار نفر بودیم. شبانه که از خط خودی به سمت تپه سبز سرازیر شذیم گفت : " تا حالا این بو رو تو هیچ جبهه ای حس نکردم ! " پرسیدم چه بویی ؟ گفت : " بوی کربلا میاد، کربلا ! " و افتاد جلو تر از ما سه نفر...یک آن ایستاد. شامه اش راپر کرد از هوا. جلو رفتم و پرسیدم چی شده ؟علی آقا جواب داد : " از اینجا عجب بوی خوشی میاد! " کار شناسایی تمام شد. مسیرِ برگشت را می آمیدم که به ما گفت همین جا بایستید . و خودش از ما جدا شد و به نقطه ای رسید که در مسیر رفت به آن بو اشاره کرده بود. همان جا ایستاد. یک گام برداشت. مینِ جهنده ی والمر تا زانویش بالا آمد ...

علی آقا ، علی آقای چیت سازیان ، فرمانده ی بیست و پنج ساله ، برگ های پاییزی سال شصت و شش شاهد رفتنت بودند و هر چه زرد و سرخ و نارنجی را بدرقه ی راهت کردند. و میدانیم تو با برگ های سرخ که رنگ شهادت است ، آشنا تری... که بیست و شش سالِ پیش ، در هم چین روزی ، پر کشیدی ...

+ بخوانید : سرداری که تولد صدام را به عزا تبدیل کرد و همان مردِ مو زردِ چشم آبی ، همان مسیحِ رزم ... و حتمن ببینید

+ آخ که چقدر چهره اش به دلم می نشیند.همان مردِ مو زردِ چشم آبی، همان مسیحِ رزم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٤ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

من از قبل ترش گفته بودم اگر برنامه ی شهرِ بازی! دارید، لطفن کنسلش کنید.یعنی می شد قسمتِ سومِ برنامه ای که دوستِ جانِ آقای خاص‌م برایمان چیده بود. یکی از همان چند قسمتِ به یادماندنیِ  " داماد سلام" . اما کو گوشِ شنوا ؟ اصولن آدمی از یک موجودِ مرموزی به نامِ کودکِ درون ، لذت می برد ! که تا اسم شهرِ بازی میشنود نا خود آگاه دست و پایش را گم می کند .چشمانش را تنگ میکند. لبخند میزند و آرام در دلش میگوید آخ جون ! حالا میخواهد تازه عروس باشد، یا پدربزرگ ! 

حالا کدام را سفارش بدهیم ؟ من و آقای خاصم ، ثریایی !  بهمن و حامیه اسکندری ! دوست جان هم به گمانم سلطانی . با مدیترانه ای ! هنوز هر کداممان به شامِ آن شب فکر میکنیم ، سیر میشویم ، به سیخ های گاهن یک متری ! ،  بعد از آن همه عکس گرفتن ، دست گردنِ هم انداختن و فیگور های من و اویی گرفتن ، به هم نگاه کردن و لبخند زدن ، شروع کردیم تا تمام‌شان کنیم. اما نمی شد ! تا اینکه دیدیم دستمان گلی شده . گلِ آبی و قرمز. گلِ رُزِ آبی. با یک کادو . با یک حافظ. یک دیوانِ حافظ. یک دیوانِ حافظِ ناب. یک دیوانِ حافظِ نابِ فیروزه ای ، نقره ای. چقدر لذت بخش بود که تند تند سرت را برگردانی رو به فیروزه هایش و تند تند دعا کنی کاش به همین زودی ها تو را بطلبد... که همان جا برایت یک فالِ جانانه بگیرد... که دوستْ جان شروع کرد به فال گرفتن . و ما لذت میبردیم...که من هم برای آقای خاص‌م فال گرفتم. حافظ را قسم دادم به همان قرآن و شاخه نباتش. و همان چیزی آمد که چند روز بود فکرمان را مشغول کرده بود. و خیالمان راحت شد. نفسِ عمیقی کشیدیدم و خندیدیم. شیرین خنیدیم.چشمانش را دیدم و لبخند زدم. با عشق...دیگر نوبتِ شهرِ بازی شده بود ! بعد از اینکه در حیاطِ ساعی هم عکس انداختیم. که داشتیم منجمد میشدیم ! من از قبل ترش گفته بودم که اگر برنامه ی شهر بازی دارید لطفن کنسلش کنید ! یعنی بعد از قسمت اول شام و قسمتِ دوم کادو ، میرسیدیم به قسمتِ شوم ، شهربازی. و همین کودکِ درون باعث شد که یک "جوجه اردک" ! یادگاری بماند برایمان از اولین شهرِ بازیِ من در دیارِ جدیدم. با یک صفحه ی سیبل که هیچ کدام از تیرهایش خطا نرفت ! بعدش به اصرار بهمن و حامیه ، دعوت شدیم به خانه شان، به صرفِ چای. گپ و گفت و لبخند ...و آن شبی هیچ وقت برای هیچ کداممان تمام نمی شود...

+ بهمن ، دوستِ آقای خاص و دوست جان. حامیه همسرِ بهمن. که همین کمی قبل تر از ما عروس و داماد شدند. والسابقون !

+ اگر کودکِ درونِ شما زیادی زنده و هوشیار است ، شهرِ بازی را تنهایی تجربه کنید !

+جای یکی خالی بود. همسرِ دوست جان. دعا کنید زود تربه دنیایش بیاید.

+ از اولین خاطره نویسی های من و آقای خاصم، در " به رنگ چادرم "

+عکس هایمان هم. دراینستاگرام.

+ بشنوید : شب بود. هانیه نیرو

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم