حرف های زیادی برای نوشتن بعد از این غیبت طولانی مان دارم . از این اواخر؛ مهم ترینش را اگر بخواهم بگویم اینکه رفتیم تا لب مرز و برگشتیم . به قول محمدحسین خاله ؛ رفتیم اما راهمون ندادن . به قول مامان محمد حسین؛ باید برمیگشتیم تا آدمای بهتری بشیم . به قول خودم ؛ یک ستاره ی نیمه خاموش در کنج کهکشانم ؛ که رو به افول است . شاید میخواست بگوید که "کربلا" آمدن به این راحتی ها هم که فکرش را میکردی نیست ... قصه ی کربلا رفتن قصه ی عجیبی ست . قصه ی چشمان مشتاق ؛ لب های خندان و دل های بی قراری ست که قدم به قدم ترس نرسیدن دارند . اما چشمان من جامانده ... چشمانی که بازگشت کربلایی ها را میبیند ؛ مینشیند پای خاطراتشان و ذره ذره آب میشود . لبخند ها و اشک های به هم آمیخته شان را میبیند و حسرت میخورد کاش من هم آدم بهتری بودم . و سکوت ... سکوت من جامانده از "درد" است . درد نرسیدن . درد نیاز من و ناز تو ... کربلایم ببری یا نبری حرفی نیست ؛ تو نگیر از من بیچاره "حسین" گفتن را ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱٦ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم