23 خرداد 1395 . با امروز حدود 4 روز است که ورجه وورجه های دست و پاحنایی ام را حس میکنم . لذت خاصی دارد که تابحال تجربه نکرده ام . هر روز کلی با هم حرف میزنیم تا زود تر بیدار شود و شروع کند به ورجه وورجه تا دل من قنج برود برایش . مثل بال زدن لطیف پروانه ای . دیروز سونوگرافی و غربالگری دورم را هم رفتیم و خداروشکر همه چیز خوب بود . به غیر از یک مورد . بیمارستان کیش هم که سونوگرافی رفتم گفت کلیه های جوجه تان کمی ورم دارد . البته خیلی بدتر از این گفت و گفت که باید خیلی پیگیر باشید وگرنه خدایی نکرده مشکلی برای جنین پیش می آید . و تا دو روز کار من گریه بود . گذاشتم تا بیایم تهران و بروم سونوگرافی هفته 18ام. که دیروز رفتیم . دکتر همین را تشخیص داد فقط خوبی اش این بود که گفت تنها کاری که من میتوانم بکنم این است که نگران نباشم و استرس نداشته باشم چون مشکل شایعی ست و بعد از زایمان قابل درمان است . خیالم خیلی راحت تر شد و جواب آزمایش را گرفتیم و آمدیم . تا فردا بروم پیش دکتر و جواب آزمایش را نشان بدهم . از دیگر مشکلات شایع بارداری برای مامان ها میشه به کم کاری تیرویید اشاره کرد که من دچارش شدم . که البته با قرص قابل درمانه و با انجام آزمایش های TSH که مربوط به تیرویید هست قابل اندازه گیری و مصرف قرص برای جنین هیچ مشکلی بوجود نمیاره . کم کم بی حالی؛ کسلی و خستگی این چند ماه داره از سرم میفته و روزانه کارهای بیشتری رو میتونم انجام بدم . باید یکی از اتاق ها رو برای دست و پاحنایی آماده کنیم . این ماه رمضون زیبا هم اومد ولی من توفیق روزه نداشتم . تمام عشق روزه داری من این روزها به درست کردن افطاری برای همسرجان است.

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٢٤ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

چهار ماه است که "انگار همین دیروز بود " ... انگار همین دیروز ظهر بود که مثل هر روز از مسجد که برمیگشتی خانه ، ما سر سفره ی ناهار بودیم و ما را میدیدی و میخندیدی . بعد کمی از تنگی نفست میگفتی و قلبی که خیلی اذیتت میکرد . انگار همین دیروز بود که نفس ت کار خودش را کرد و دیگر بالا نیامد ... انگار همین دیروز بود که نسیبه میخواست تخت ت را جمع کند و ما اشک میریختیم که نه . تمام صحنه ی های بودنت را هر شب قبل از خواب مرور میکنم . لحظه ی خداحافظی را . انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار دیدمت و هنوز همان لبخند دلبرانه ی پدربزرگی ات در کنج ذهنم جا خوش کرده . رفتنت خیلی سخت بود . خیلی بد . هنوز هیچ کدام از دختر هایت باور نکرده اند رفتنت را . نوه ها که هیچ . هنوز زنگ میزنند و حال ت را میپرسند از هم ... مادربزرگ که هزار سال پیرتر شد بعد از رفتنت ... این چند روز که آمدم پیش مامان ، اصلا جرات نمیکنم کمی اشک بریزم از داغی که به جانم انداخته رفتنت . هرروز عکس ت را با همان لبخندی که خواب و خوراک را ازم گرفته میبینم و هنوز هم فکر میکنم روی تخت ت دراز کشیده ای و منتظر بچه ها هستی تا بیاییم و کمی شلوغی کنیم و تو فقط بخندی . دلم برایت تنگ شده. خیلی. این ها را به هیچکس نمیتوانم بگویم . مخوصا این که همه میدانستند در بین نوه هایت من و یکی دو نفر دیگر را خیلی بیشتر دوست داشتی . و همین بیشتر عذابم میدهد . که چرا بیشتر پیشت نبودم . نمیدانم ... هر چه بگویم آرام نمیشوم . خدایا تو فقط کمک م کن ...راستی پدربزرگ خوشگلم ، هنوز نفس تنگی داری یا ... 

چند روز آمدم کیش پیش بابا مامان . کمر درد و درد قفسه سینه امانم را بریده . امروز رفتیم سونوگرافی و خداراشکر دست و پا حنایی هیچ مشکلی نداشت . ولی برای درد خودم باید بروم  تهران . سونوگرافی تاریخ تولدش را 22 آبان تشخیص داد . که دقیقا تاریخ تولد آقاسجاد ، دایی کوچیکه و خاله جانش است . پدربزرگ ش هم کلی ذوق کرد و میگوید دیگر چاهار تا دختر دارم . دو تا دیگر در برنامه تان باشد :) روزها میرویم خرید. برای سیسمونی . و در طول مدت خرید کمر دردم را فراموش میکنم :) امان از دست ما خانوم ها . زینب سرکار میرود . هر روز عصرها میروم پیشش و با کلی ذوق و شوق از میوه فروشی بغل مغازه شان برایم کلی میوه میخرد . تاکید هم دارد برای تو نیست . برای دست و پا حنایی ست . چند خط دیگر باید اضافه میکردم ولی فعلا نگویم بهتر است . فقط باید دعا کنم . دستتان رسید دعایمان کنید ...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۱٧ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم