خوب می دانی این روز ها چقدر به بودنت نیاز دارم. حتی از دور بودنت. اصلن از خیلی دور بودنت... تو فقط باش. این دلم خیلی تنگ با " تو" بودن است. ای حضورِ همیشه...دیوانه شده ام. از نبودنت. به خدا هِی شمردن روز های نبودنت بی طاقتم کرده...شد سه ماه. تو بودی. اما من نمی دیدمت. به "خودت" قسم به پرواز در حریم بودنت نیاز دارم. نمی دانم چند روز دیگر را باید صبح ها خواب بمانم ... نمی دانم در کدامین صبح به دست های زیبای تو خواهم رسید. دوباره، ای عزیزِ دل. ای نازنینِ بی نیاز. هوای بی تو بودن ، عجیب طوفانی ست...من با تو سبز می شوم. بال در می آورم. پرواز می کنم. چقدر بیهوده هِی تقویم را ورق می زنم. چقدر بی دلیل آرزوهای رنگارنگ دارم. چقدر وقتی احساس می کنم تو را ندارم بیهوده است نفس کشیدنم...چقدر این روزها دلم تند تر تنگ تو می شود. برای خلوت دو نفره مان. می گیرد. بی تاب و قرار می شود. چقدر واژه دارم که بگویم رهایم نکن. چقدر حرف هایم خجالتی شده اند...عجیب این روز ها دلم هوای تو را کرده است. کجاست آن حسی که مرا با تو آشنا کرد...آدم وقتی خیلی دل‌تنگ می شود، مریض می شود. درست مثل الآن من...

منتظرم. منتظر آن جنونی که یک قطره " اشک " دارد. منتظر یک صبح. یک صبحِ پر از "تو" ....

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم