بار اول است که برای خرید خانه کنار همسرم نشسته ام .او دارد رانندگی می کند و فکر هایی که کرده را به من میگوید. مثلن میگوید اگر فلان کار را بکنیم بهتر است. اگر این ریسک را بکنیم ...خب ریسک است دیگر. معلوم نیست سال دیگه این موقع چه بلایی سر ملت! و خصوصن ما بیاورند. میگوید اگر پارسال این کار را میکردیم الآن خیلی بیشتر سود کرده بودیم. نه. اصلن سود نکرده بودیم. چون از پارسال تا الآن هم کلی ضرر کرده اند. اولین بنگاهی که برایمان خانه پیدا کرد رسمن فکر کرد میتواند سرمان کلاه بگذارد. عجب... از یک طرف از ما ارزان بخرد, از آنطرف خانه ی فلان کس را به ما خدا تومان بفروشد که جیب خودش پر شود. همسر جان زود فهمید. دو سه بار هم مردک زنگ زد و خاست قانع مان کند دید نه. ما بقیه نیستیم !

یا اصلن امروز. ماشین را پارک کردیم روبروی دو تا آپارتمان که بغل هم بودند و سنگ نمایشان کاملن شبیه به هم بود. سمت راستی کمی کوچک تر بود فقط. رفتیم داخل . معلوم بود هنوز خیلی مانده تا کامل شود. مثلن گفت نور مخفی اش مانده و اگر بخاهیم خودش برای مان کابینت میکند.از خانه اش خیلی تعریف کرد و گفت از بهترین کلید پریز ها برایش استفاده کرده و از هیچ مصالحی ندزدیده. گفت مثلن همین ساختمان بغلی. نمایی که من به کار برده ام مثل همان است ولی برای من دویست تومن بیشتر آب خورده. یا چرا نما, آنها دیوارهای اتاق شان را با سیمان بردند بالا و تا می توانست زد تو سر مال ساختمان بغلی. خانه را دیدیم. همین که آمدیم بیرون پیشنهاد داد ساختمان بغلی هم ببینیم ! رفتیم داخل و دیدیم چقدر فکر این دو صاحب خانه به هم شبیه بوده. لا کردار ! از نور مخفی گرفته تا اتاق ها و مدل پنجره های دو جداره و آسانسور و در ورودی و ... الآن که فکر میکنم که چقدر از این خانه بغلی بد گفت ولی همین خانه بغلی خیلی بیشتر دلمان را گرفت. مردم با مال خودشان هم دشمنی دارند اصلن ! خب اگر همان اول میگفتی این خانه بغلی هم مال توست مثلن زبانت را از حلقومت میکشیدیم بیرون ؟! یا اصلن مال کس دیگر. تو چه کار به مال مردم داری مرد ! ما هم آمدیم بیرون

رفتیم یک خانه ی دیگر که ظاهرش خیلی قشنگ بود. رفتیم داخل آسانسور و طبقه ی سوم. زنگ زدیم. انگار یک پیرزنی داشت بلند بلند با کسی حرف میزد.ولی صدای زنگ در را نمی شنید و همین شد که ما یک ده دقیقه ای پشت در معطل شدیم. خود من حرصم گرفت و رفتم محکم دو سه بار در زدم. تا اینکه یکی در را باز کرد. پسرکی بود. از این پسرهایی که دل آدم را می سوزانند. شیزوفرنی داشت. چقدر دلم سوخت. خاب بود. تارف کرد که بفرمایید تو و کلی معذرت خاهی کرد که مادربزرگ پیرش حمام بوده و من هم متوجه نشدم. شک بزرگی بهمان وارد شده بود.سرم را انداختم پایین و وقتی میخاستم بروم داخل دلم میخاست پسرک را بغل کنم و بگویم مرا ببخش.همانطور آرام رفت کنار تخت مادربزرگ زیر پتویش و گرفت خابید. ما هم خانه را دیدیم و اصلن از همان اولش یک جوری گناه کارانه ! خانه را دیدیم. چقدر آدم های یک جور دیگر دور و برمان هست و ما از هیچ کدامشان و از هیچ کدام از مشکلاتشان خبر نداریم... 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم