حکایت شب اول قبر منصور. این چند روز که داستان را گرفتم دستم همه را دوست داشتم بخوانم جز این یکی را. صبح ها کله ی سحر که آقای خاصم بلند می شود برای سر کار رفتن ، هرچه از دیروز صبحش به آن فکر کرده یا نکرده بودم لطف می کنند به خواب هایم حمله می کنند و تا آنجا که می توانند تا سر حد مرگ روانی ام می کنند. از آن هایی که یکی دستش را حلقه کرده دور گلویت و تو میخواهی داد بزنی ولی نمی شود. میخواهی کسی را صدا کنی تا بیدارت کند. یعنی نجاتت دهد. ولی کسی نیست و آنقدر دست و پا می زنم تا بیدار شوم و یک ربع بعدش تازه به خودم می آیم و می بینم دارم مثل کرم دور خودم میپیچم. بالش را سفت گرفته ام و گاز می زنم ! بهجت سادات را دیدم که دیگر نیست. خاکش کرده بودند و ما هم سر قبرش ایستاده بودیم. همینطور صدایش در گوشم میپیچید که چرا رفتی غریبی دختر ...بهجت سادات را خیلی دوست دارم. قول میدهم هیچ کدامتان همچین مادربزرگی ندارید. چند تا مدال دارد. دو و میدانی. کوهنوردی. شنا. صبح ها اگر کارش داشته باشیم باید برویم باشگاه سراغش و عصر ها هم همسایه روی دست می دزدنش. وقتی مدیر استخر بود ما خودمان شدیم یک پا غواص ! همیشه دوست داشتم بعد از مدرسه و دانشگاه بروم خانه ی بهجت سادات. با هم حرف بزنیم. او از قدیم هایش من هم از همه چیز. خوب درد و دل می کند. الآن فکر کنم هفتاد سالی داشته باشد. بهجت سادات همیشه غذایش حاضر است. سر ظهر ساعت دو همیشه سفره پهن است. دست پختش را خیلی دوست دارم. به خاطر پدر بزرگم کمی برنج هایش را شفته میکند. ولی به دل همه می نشیند. بهجت سادات پسر هایش را خیلی دوست دارد. هر وقت همه دعوتیم خانه شان ته دیگ هایش را که آماده می کند می آورد مستقیم میگذارد کف دست پسرهایش. جلوی همه. و هیچ کس هم حق ندارد اعتراض کند. چون بهجت سادات را همه دوست دارند. کمی عصبی می شود وقتی به چشم مادر شوهر نگاهش می کنند. ولی بهجت سادات از آن مادر شوهر هاست که اگر بفهمد عروسش به پسرش گفته بالای چشمت ابرو ، همان فردایش به بعد روز گار برای آن عروس عجیب تیره و تار می شود !  اصلن مادر شوهر باید مثل بهجت سادات باشد. اصلن مادر شوهر یعنی بهجت سادات. بهجت سادات بعد از پسر هایش اولین نوه ی دختری اش یعنی خواهر من را خیلی دوست دارد. همیشه به رابطه ی بهجت سادات با خواهر حسودی ام می شد راستش. بچه که بودیم همه ی خوراکی خوب ها می شد برای خواهر. اگر تَهَش چیزی می ماند می شد برای من و خواهر کوچیکه ! ما همه بهجت سادات را خیلی دوست داریم. ( عروس ها را نمی دانم. و خیلی هم مهم نیست ! ) یک روز بهجت سادات به من گفت اگر مُردم ، شب اول قبر تو بمان بالای سرم و برایم قرآن بخوان. تا صبح. دلم گرفت... تا دیشب که مرگ بهجت سادات آمده بود سراغم. همه رفتند و هیچ کس نگذاشت من بمانم بالای سر بهجت سادات و برایش قرآن بخوانم. داشتم دغ می کردم و زار می زدم و میخواستم یکی مرا بیدار کند و بگوید همه ی این ها خواب بود. بهجت سادات حالش خوب است. رفته باشگاه و عصر هم میخواهد برود استخر. بگوید از وقتی من آمدم غریبی بهجت سادات بغض میکند و برنج درست می کند. چون میداند من خیلی برنج دوست دارم . چون می دانست بدون برنج غذا نمی خورم... من بهجت سادات را خیلی دوست دارم. می ترسم زود تر از من بمیرد. خیلی می ترسم. از همان دیشب افتاده به جانم که نکند بهجت سادات زود تر از من بمیرد. و این باعث شد دوباره داستان را دستم بگیرم و راست بروم سراغ حکایت شب اول قبر منصور...و صدای بهجت سادات در گوشم بود که با بغض می گفت چرا رفتی غریبی دختر...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم