گاهی وقت ها آدم بعد از مدتی سکوت و فکر کردن حرف هایی میزند و تا وقتی هنوز کلمه ی آخرش منعقد نشده پشیمان میشود از گفتنش و ناخود آگاه بغض دست می اندازد دور گردنش.دیشب به حسین آقا گفتم خوش بحالتان که خواهر ندارید. پرسیدند چرا ؟ گفتم به خاطر دل تنگیِ بعدش...ما سه خواهر بودیم که وقتی محمد سجاد میخواست به دنیا بیاید یک ماه با پدر و مادرم قهربودیم.به حساب بچگی. ولی حالا محمد سجاد شده همه ی زندگیِ ما سه خواهر. روز اول پیش دبستانی خودم سوار ماشینش کردم رفتم رساندمش مهدکودک. همینطور که قدم بر می داشت و می رفت تکه تکه ی وجودم را انگار با خودش می برد. الآن که دارم فکر میکنم بیش از حد رابطه ی خواهر برادری پیچیده ست. حالا هم که رفته کلاس اول و یکی یکی دندان هایش می افتند و زنگ میزند و از شیرین کاری هایش می گوید عکس هایش را خواهر کوچیکه برایم میفرستد، همین طور از راه دور قربان صدقه اش می روم ...

نام شناسنامه ای محمد سجاد؛ آقا ضیاالدین است.الهی که خواهر دورِ قد و بالایت بگردد

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۳ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم