امروز صبح که از خانه رفتم بیرون نمی دانستم قرار است با یک بلیط دو نفره ی مشهد برگردم خانه. چرا.مهم است که خانه ی آدم کجا باشد. مهم است که خانه ی آدم از مشهدِ تو دور باشد. مهم است که برای یافتن‌ت نمیشود تنها چشم ها را بست. باید راه افتاد. باید برای یک ثانیه هم که شده کنار ریل های قطار تنها ایستاد و به آن انتهای ریلی که میدانی به کجا می رسد فکر کنی. حالا که قرار است هرچه هست و نیست را رها کنیم و در رویای تو غرق شویم؛ حالا که دیگر دست هیچ کس به ما و شما نمی رسد؛ بگذار همه ی قفل ها بسته بمانند. آرزوی ما به تو رسیدن است...

بشنوید بارانِ حبیب را

بازنشر این پست در لینک زن

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٧ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم