چقدر حرف در ذهنم وول میخورد برای نوشتن. میخواهم بنویسم از ترمی که هنوز نیامده و من دارم سعی میکنم خیلی بهتر از قبل بخوانم. از کتاب هایی که یک گوشه ی اتاق روی هم جمع شده اند تا کلاس ها شروع شود و یکی یکی خوانده شوند. از تفریحِ جدیدم یعنی خریدنِ مجله ی آشپزی و درست کردن غذاها و دسر هایی که بیشتر از عکسشان خوشم آمده ! از درست کردن یک کیکِ کاکائویی که با عشق درست کنم و ماجراهای بعدش که یکی یکی رژه می روند در ذهنم. از یک کامنت مشکوک خواندن. به اسم دختر خاله ام. تلفن را برداشتن و به خاله پیام دادن که این چه حرف هایی ست که سارا نوشته ؟ از اینکه درست فردایش خاهر پیام می دهد و میگوید سفرنامه تان را خواندم ! من هم خیلی مودبانه گفتم کار بدی کرده که به یک اسم دیگر نظر گذاشته. دو روز تلفن های پدر را جواب ندادن و بعدش خبرچینیِ خاهر به پدر که فلان و بهمان و مهربان و همسر در وبلاگ هایشان درباره ی شما نوشتند و ... پیام پدر به من که قضیه از چه قرار است و من هم با خیال راحت تعریف کنم و تازه زنگ بزند و کلی هم دل تنگی کند و بگوید بی خیالِ حرفِ بقیه ... از اینکه یک هفته میخواهم نوبتِ آرایشگاه بگیرم. ولی همین که عصر میشود تمام انرژی ام را داخل همین اتاق میگذارم تا یک روز که همسرجان بود با هم برویم. و این هم خودش کلی در ذهنم ورجه وورجه میکند. از اینکه حواسم باشد ظهر ها سر ناهار ماست نخورم. تا خدایی نکرده عصر خوابم بگیرد. که بعد ترش شب نتوانم راحت بخوابم. و مهم تر اینکه شب ها ماستِ نخورده ی سر ناهار را هم جبران کنم تا بهتر خوابم ببرد و کمتر به اعصابم فشار بیاید ! از اینکه چرا آدمی شده ام که حتی کتاب هایش هم مثل قبل نمی توانند آرامَش کنند ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم