چند سال پیش که پدر دیسک‌ش را عمل کرد، من خیلی ترسیده بودم. دکترش گفته بود عوارض دارد. چند سال دیگر دوباره اذیتش میکند. هشت سال با دیسکش جنگید تا بالاخره مجبور شد عمل کند. آن روز ها من تازه دانشگاه قبول شده بودم. خیلی کم سرکلاس می رفتم و بیشتر پیش بابا بودم. برایش فیلم های قشنگ میگرفتم و با لپتاپم می رفتم سراغش. که با هم ببینیم و کمتر دردش را احساس کند. آن روز ها من قشنگ هر روزز، هر لحظه می مُردم و زنده می شدم. وقتی روی تخت دراز کشیده بود. وقتی رفت اتاق عمل ... وقتی برگشت. وقتی با درد حرف می زد. وقتی می خواست غذا بخورد.وقتی می خواست حرف بزند. ولی فقط می خندید که ما نفهمیم چقدر درد می کشد. ولی همان خنده هایش هم با درد بود... و دختر که باشی همه ی این ها را می فهمی. دختر که باشی همه ی این درد ها درست از شقیقه ات شروع می کند به تیر کشیدن تا پشت سرت. تا پلک هایت داغ شود ...اما دختر نباید به درد خودش محل دهد. هر روز صبح باید دست می بردم زیر موهایم و جمعشان می کردم در مشتم و با کش می بستمشان. در آینه دقیق تر می شدم و یکی از آن روسری گل گلی هایی را که بابا برایم خریده بود قشنگ می پوشیدم و یک لحظه خودم را با چین و چروک زیر چشم ها و روی پیشانی ام فرض می کردم. می گویم نکند بابا بفهمد که دردش دارد مرا پیر می کند ؟ به خدا می گویم یادت باشد، این قرار ما نبود. این قدر زود ...

چند روز پیش دوباره درد سراغ بابا می آید. این بار رگِ سیاتیک‌ش. مجبور می شود دوباره برود زیر تیغ جراح. ولی این بار من پیشش نبودم. اصلن نمی دانستم قرار است عمل کند. وقتی کار از کار گذشته بود به من زنگ زدند و گفتند بابا عمل کرده ...این جمله خیلی روی اعصابم رفت. گفتم چرا زودتر به من نگفتید ؟ گفتند میخواستیم نگران نشوی. میخواستند من نگران نشوم! خنده ام گرفت. نگرانی برای یک ثانیه اش بود. من دوباره مردم و زنده شدم...هنوز مقابل آینه ام،روسری مشکی ام را بر میدارم می اندازم روی سرم. درد جمع می شود بالای سرم. یک آن یادم می رود آلان کجا ایستاده ام. می خواهم از درد خم شوم و آینه را بردارم و پرت کنم روی زمین. بابا عمل داشته و به من نگفته بود... اما دیروز بابا بعد از دکتر یک راست آمد پیش من. با آن بلوز خوشگلش. که تا به حال ندیده بودم. که سر سفره گفتم بلیزتان خیلی زیباست. و خندید. گفت هنوز خیلی درد دارد. نگفته بود هم میتوانستم در چهره اش بخوانم ...گفت این یکی هم نتوانسته برایش کاری بکند. گفت دوباره برمیگردد اراک پیش دکتر قبلی اش. بعد از چند وقت دوباره چایی ریختم برای بابا و نشستیم پیش هم و کلی تعریف کردیم...فکر کنم بابا فهمید که در من دخترکی ست مو سپید ، که لبخند هایش طعم بهارنارنج می دهد ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم