نمی دانم چرا این دوباری که از دانشگاه تا میدان را پیاده آمدم اینقدر با خودم حرف می زنم و بعضی وقت ها ناخودآگاه پلک هایم داغ می شوند... آنقدر با خودم حرف دارم که اگر هر روز هم پیاده برگردم تمام نمی شوند. تمام نمی شوند این افکارِ پریشانم...این اشک های پنهان. که خدا را شکر میکنم که عینکی ام. که معلوم نیست در من چه ها که نمی شود...امروز به این فکر میکردم که کم کم باید دست از خوردن و خوابیدن های تا لنگ ظهر بردارم. باید یواش یواش دوباره با کتاب هایم آشتی کنم. باید دوباره یاد بگیرم اگر استاد سر کلاس چیزی را اشتباه گفت این من باشم که سریع متوجه میشوم. که همیشه یک فصل از استاد جلو تر بودنم را فراموش نکنم. باید یاد بگیرم کمتر ناراحت شوم. کمتر بغض کنم. کمتر دلم تنگ شود. کمتر فکر کنم که دیگر کسی در هیچ جای دنیا منتظر من نیست...باید بیشتر سرِ خودم را گرم کنم. بعد از چند روز بلاخره توانستم بروم کاموا و میلِ بافتنی بخرم. یک کاموای سبز. از این سبز ارتشی ها. میخواهم شال ببافم. برای بار دوم. اولین بار پارسال شال بافتم. یک شالِ سفید. یک شالِ خیلی سفید. خیلی سفید و بلند. که عاشقانه بافتمش. ولی شاید کلن یک بار دور گردنش دیدم، چون فکر میکرد مزخرف است ! من هم چیزی نگفتم. فقط بعدش دیگر خودم آن شال سفید را می اندازم گردنم تا یادم بماند این یک شالِ سفیدِ مزخرف است. نه یک شالی که با کلی ذوق ... اما این بار و هر بار دیگر که بخواهم شال ببافم باز هم عاشقانه می بافم. باز هم رویای صورتِ ماهِ شب چاهاردهِ تو را تصور می کنم ...بگذریم. به ناکجاها رسیدم. کتابِ نایابِ مبانی آکوستیک را بلاخره پیدا کردم. عکس کتاب هایی که این چند روز میخوانم را در هایکو کتاب گذاشتم. نگاهی به برنامه ی فردا می اندازم. کلاس ندارم. میتوانم درس های این چند روز را مرور کنم. باز هم به کاموای سبز رنگ نگاه میکنم. اگر بشود تا فردا شب تمام ش کنم خیلی خوب میشود ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم