نمی دانم امروز عصر چرا آن کار را کردم. با هنا رفته بودیم بیرون. هنا هم دو تا از دوست های خوابگاهی اش را آورده بود. یکی شان دندان‌پزشکی و آن یکی پزشکی میخواند. هنا هم که ادبیات عرب به گمانم. من با هنا راه می رفتم. آن ها با هم. در این جور مواقع که با آدم های تازه روبرو می شوم ترجیح میدهم کمتر حرف بزنم یا شوخی کنم. بعد از حدود یک سال دوباره با چند نفر که اصلن نمی شناختمشان ولی اسمشان را گذاشته بودم "دوست" بیرون رفتن و قدم زدن در خیابان کمی گیجم کرده بود. این که الآن که این حرف زده می شود من باید بخندم یا بی تفاوت باشم. یا اینکه در مقابل بی احترامی هایی که شاید خواسته یا ناخواسته بوده زیاد حساسیت نشان بدهم یا بی تفاوت از کنارشان بگذرم. یا اینکه با هر قدمی که برمیدارم صدای کفش یکی از آن ها اعصابم را خورد کند. هنا بپرسد این صدای چیست و صدایی با جنس یک غرور کاذب از پشت سرمان بگوید صدای یخ شکن کفشای منه. بعد ما هر چه جلو تر می رفتیم هیچ خبری از برف نبود. چه برسد به یخ ! اینکه در اولین برخورد بخواهم به یک فرد بفهمانم باید ادب اجتماعی داشته باشد خب حکمن کمی برایم سخت است. من هم ترجیح دادم بین خنده هایشان ازشان خداحافظی کنم. فکر کردم اینطوری هر چاهارتایمان راحت تریم. و من آرام تر. اصلن یک لحظه عجیب دلم برای خودم و کنجِ تنهایی ام تنگ شد. پیاده روی آن هم تنهایی را به هیچ چیز دیگر ترجیح نمی دهم. اینکه راه بروم و با خودم بگویم "امروز یه روز دیگه ست " ... به آسمان نگاه کنم. هر وقت دلم خواست تند تند راه بروم. هر وقت دلم خواست آرامش کنم. از یک ویترین خوشم بیاید و آنقدر مو شکافی اش کنم تا خودم هم خسته شوم. در پیاده روی بعدی یادم باشد آن دامن گل گلیِ آبی را با دقت تر نگاه کنم. از هرچه دوست دارم عکس بگیرم. به دختر بچه هایی لبخند بزنم که آرام سرشان را روی شانه ی پدرشان گذاشته اند. یا پسر بچه هایی که با خیال تفنگ های داخل مغازه دارند دشمنان فرضی را هلاک می کنند !و باز هم  از جلوی مغازه ای رد شوم که چند روز پیش مه‌لقا خانوم را از آنجا خریدم و نگاه کنم که یک مه‌لقای دیگر هم منتظر کسی ست...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٤ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم