امروز؛ شعری نخواهم نوشت. و نه داستانی. و نه یک کلام غیر از ؛ از " تـــو " گفتنی ...

بیست و ششمین شمع را ؛ برای تولدت روشن میکنم. و پر هایم را طواف میدهم؛ بر گرد آتشی که تو در جانم روشن کرده ای ...

بیست و شش تکه ی کوچک و ارغوانی؛ کافیست تا پرهای سوخته ام حرمت پیداکنند.

تا دوباره جان بگیرند و در هوای بودنت نفس بکشند...

جشن تولد توست و من؛ بیست و شش بار به دنیا می آیم و خاکستر میشوم ؛ تا راز حضور تو را بدانم... چه ققنوسم من امروز ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم