یک؛ " حالا هر دو تنهاییم " را گذاشته ام دم دستم. هر چند روز یک بار یک کتاب را از کتابخانه بیرون می آورم و بین کارهایم یک صفحه باز می کنم و شروع می کنم به خواندن. این یکی شعر است. کمی مثل هایکو.  روی جلدش آبی نوشته حالا ویرگول هر دو تنهاییم. سهیل محمودی. با عکس یک چمدان، یک جفت کفش مردانه و یک قاب عکس. نمی دانم چرا توضیح می دهم. ولی یادم هست کافه کتاب پاییز بودم. فقط هم یک جلد از این کتاب مانده بود و کمی هم از جنگ برگشته انگار. ولی دوستش دارم. دو؛ می روم. تا گیلاس ها با هم، شب را عاشقانه تر سر کنند. چند روز پیش در راهروی دانشگاه یک پوستری زده بودند مسابقه ی فلان و بهمان. یک لحظه دلم مسابقه خواست. به حساب سابقه ی خوب و تقدیر نامه ای که در دانشگاه قبلی ام در یکی از جشنواره های علمی در خصوص همین فلان و بهمان داشتم سریع رفتم و ثبت نام کردم. حالا منبع معرفی کرده اند و نشسته ام به خواندن. مسابقه در اردی‌بهشت است و من سر خوش از بهار و مسافرت مان امیدوارم خودم را رو سفید کنم. سه؛شاپرکی به چراغ نزدیک می شد. بوی گل ها را ،به بال هایش سنجاق کرده بود. بعد از عید تصمیم گرفته ام تافلی را که قرار بود چند سال پیش بگیرم و نشد را زود تر بگیرم. باشگاه را حتمن در اولویت قرار می دهم. امروز مو خوشگل گفت که با باشگاه رفتن و به خصوص ورزش مورد علاقه ام هیچ مشکلی ندارد. چهار؛ زن، لباس های دل تنگش را، روی طناب انداخت. باد می بَرَدشان ؟ ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم