من همین که بفهمم قرار است عیدیِ من یک گلدان باشد،  تمام روز های سال‌م عید می شود. تمام روز هایم سبز می شود. من با همین یک گلدان عاشق تر می شوم. می توانم با همین یک گلدان تمام کوچه های محبت را در دست در دست تو قدم بزنم. این روز ها که در خیابان راه می روم، که حوالیِ عید است و شلوغ، هر کسی را که میبینم یک گلدان در دست دارد، دوست دارم یاد تو بیفتم که قرار است یک روز با یک گلدان ، با یک لبخندِ آبی واردِ خانه شوی.تمام سر و صدای اطرافم میخواهند که نبینم آن گلدان را. اما نمی شود. عجیب خیره شده ام به آن یک گلدان در دستت. و تو برایم میخوانی ، مرا تازه کن در نفس های بار آورِ برگ، مرا پل بزن تا سحر ، تا سبد های بار آورِ باغ ... آه. که دیگر نمی خواهم هیچ چیز اطرافم باشد. به جز تو، با آن یک گلدان. و دوباره مرا زنده می کنی ...این حوالیِ عید انگار همه ی همسایه ها به هم محرم میشوند. فرش خانه شان انگار در حیاط خانه ماست. از کفِ خانه شان آمده اند روی دیوار ها و پشت بام ها. بعد اگر از پنجره ببینم زنی دارد گل های طاقچه ی اتاق شان را درست می کند، ناخودآگاه مِهرش به دلم می افتد، میگویم آفرین به این خانه داری اش.از تمام ژلوفن و بروفن های صورتی و قرمز و از هم پاشیدگی روانی اش را که فاکتور بگیریم، دختر بودن هنوز یکی از بهترین اتفاق های دنیاست. بهتر بودنش هم زمانی اوج میگیرد که کسی را داشته باشی تا همه ی زیر و بم زنانه ات را بشناسد و پا به پای کودک هرروز چند ساله ات تاتی تاتی کند و دست در دست زنانگی بیست سالگی ات عاشقی. چقدر خوب است که درون هر دختری، پسرکی شیطان زندگی کند که تمام آشفتگی ها و عاشقی های دخترک را بلد باشد. که میگذارد با یک گلدان عاشقی کند. من عاشق گل‌م. عاشق ترِ کسی که گل هدیه بدهد. باید مدتی صبر کنم تا خانه ی مان را پر از گل ببینم. به سلیقه ی خودم گل دان های رنگی رنگی مان را هر روز تمیز کنم. موسیقیِ شان را فراموش نکنم. من دوست دارم تمامِ روز های سالم پر باشند از گل و گل و گل. نه ، این دیوانگی نیست که بخواهی یک گلدان گل، جای تمام طلا ها و عیدی های مزخرف را بگیرد. من دلم کمی طبیعت میخواهد. یک بغل چمن. دلم چند ساقه یاس میخواهد. دلم صدای گنجشک ها را میخواند. صدای آبِ روان.دلم کمی دویدن میخواهد. دلم کمی بهشت ...

" آب و آبی با تو می جوشد، آسمان ، یا هر چه دریایی ست. سبز و سوری با تو می روید، زمین، یا هر چه زیبایی ست. ارغنون و عشق با تو می ماند، لحن دل، یا آنچه لیلایی ست. مهر و مینو با تو می تابد، آنچه روشن، آنچه رویایی ست...چشم میچرخد تو را و باغ می چرخد. من نمی گویم، خیل شب بوهای شادابی که می چرخند و می جوشند و می رویند، می گویند: در چه چشمی ، با چه آیینی، چنین آیینه آرایی ست ؟ من نمی دانم تو را آنسان که باید گفت، من نمی گویم، از تو گفتن، پای دل در گل، بال های شعر من در بند، من نمی گویم، خیل باران های بار آور که می بارند و می پویند و می جویند می گویند : تا نفس باقی ست زیبا، فرصت چشمت تماشایی ست ... " *

* شعر محمدرضاعبدالملکیان، با صدای خاصِ عمو خسرو

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم