خدا را شکر. روز های خوبی ست. خیلی وقت برای نوشتن نداریم. سرگرم کار و درس و امتحانات شده ایم. چند روزی که مادر خانه نبود قرار شد مسئولیت ناهار را من به عهده بگیرم. آن هم فقط گرم کردنش. خب سوخت. مو خوشگل میگوید شعله ی گاز را زیادی زیاد میکنم ! وام‌مان جور شد. قرار است همین روز ها هر ساعتی که سر موخوشگل خلوت شد برویم و دنبال خانه مان بگردیم. ببینیم کجای این شهر قرار است خانه ی عشق مان را بسازیم. هر روز کلی فکر و خیال دارم برای خانه مان. که اول از همه گل دان هایمان را کجا بگذاریم که آب و آفتابشان فراموش نشود. باید کمی بیشتر لبخند قرض کنیم برای اخم هایمان وقتی که اوضاع بر وفق مرادمان نیست. کمی حوصله. کمی دعا. کمی استقامت برای ایستادن.روز ها را با تو میفهمم. با دو فنجان غزل و عاشقی در بن بست. هر روز صبح را با صدای تو معطر میکنم. و تا شب عطرِ توست که در لحظه هایم میپیچد. عصر ها را قرار است که تو برایمان ساز بزنی. و من هم دو خط شعری برایت بخوانم. شب ها را عاشقانه میخوانیم. من با نقس هایت، با تپش قلبت و با آغوشت هم کلام میشوم و تو انگار در خواب فرو رفته ای. آرام میگیرم در حریم دست هایت ...

/ شرمنده اگر وقت نیست جواب تک تک محبت هایتان را بدهم. / دعا کنید برای دوست جان. که زود تر این دندان لق تنهایی را بکند بیندازد دور / اینستاگرام هایمان را حذف کردیم ! به قول دوست جان در اوج خداحافظی کردیم. شاید دوباره برگشتیم. باشد که بیشتر بنویسیم ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم