گونه هایش تر شد وقتی فهمید قرار است چند روز دیگر از پیششان برویم. سرخیِ چشمانش آدم را میترساند. ریز ریز اشک میریخت و وقتی موخوشگل رفت گفت "پس فقط وسایلتان را ببرید خانه ی جدید و بعدش هم باز پیش ما بمانید.باشد ؟ " گفتم ما که از خدایمان است! شام و ناهار حاضر و آماده و ما هم فقط میخوریم و میخوابیم ! بعضی وقت ها درس هم میخوانیم. ولی هردویمان میدانستیم که من جواب کاملن مسخره ای دادم و فقط برای تمام کردن بحث بود. فکر کنم فهمید نمیتوانم پاره ی تنش را از وجودش جدا کنم. گفت "ایشاا... مادر میشی میفهمی چی میگم" . با خودم گفتم نه. هنوز گیر کرده ام بین مادر هایی که اینگونه جان می دهند برای بچه هایشان و آن مادر هایی که پاره های دلشان را که میفرستند دیارِ غربت هیچ، پیاله ای آب پشت سرشان نمی ریزند هیچ، یک زنگی نمی زنند ببیند بچه شان مرده، زنده ... بگذریم ...

/ نورالدین پسر ایران را میخوانم. شیرین است / اوقات خوش‌تان را بیهوده تلخ نکنید. نمی ارزد ....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٥ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم