چرا حسنِ یوسفِ من باید آفت بزند ؟ امروز ، مثل هر روز وقتی از دانشگاه برگشتم یک راست به سراغ گل هایم رفتم. درختچه ی انارمان هر چند روز یک بار کمی برگ هایش خشک میشود. دوباره سرحال میشود. هنوز گل میدهد. گل های انار کوچکِ سرخ . گل بهی های شمعدانی مان را جدا کردم تا زود تر موخوشگل اقدام به قلمه زدن آن بکند. بنفشه های آفریقایی مان هم؛ هم چنان در همان حالت قبلی به سر می برند. جوانه نزده اند ولی هنوز سرحال اند. کاکتوس هایمان هم  فیروزه ای احوال پرسی میکنند از هم ... اما حسن یوسف م ، امروز دیدم پر از آفت های سفیدِ پنبه ای شده. با حوصله همه شان را جدا کردم. قشنگ زیر آب شستمش و حالا منتظر فردا نشسته ام تا ببینم دوباره جان گرفته ...جان بگیر، جانِ دلم ...و تو نمیدانی چقدر همه ی ما به بودنت نیاز داریم...

/در فرجه های امتحانی به سر میبریم. /عصر قرار است برویم یک خانه ی دیگر ببینیم. سرانگشتی که حساب کردیم دیدیم همینجا شاید بهتر از جاهای دیگر باشد. حالا فقط امیدوارم به دلم بنشیند. /کتاب مورد علاقه ی این روزهایم را خریدم. اصول و مبانیِ مکانیک خودرو ! موخوشگل قول داده هر چند روز یک بار کاپوت ماشین را بزند بالا دانه دانه سوال هایم را جواب بدهد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٧ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم