آخر نفهمیدم چرا باید "بی قرار" باشم بعضی وقت ها که خیلی خوبم. درست مثل همان وقت هایی که خیلی هم خوب نیستم. دلیل نیامدن ها و ننوشتن هایم را امتحانات گذاشتم. که آن ها هم تمام شدند. بعدش گفتم درگیر تولدم هستم. بعد از تولد مینویسم. نشد. بعدش شد ماه رمضان و باز هم نشد. یک جور سندروم بی قراری برای نوشتن. همین چند شب پیش تصادفی موخوشگل دکمه ی کنترلش گیر کرد روی شبکه سلامت. سندروم پاهای بی قرار. که شب ها موقع خواب آرامشان را از پاهای بی قرارمان میخواهیم. حتما آقای دکتر خودش هم فهمیده بود که آرامش یک زن خیلی بیشتر از پاهای بی قرار به دلِ بی قرارش ربط دارد. اینکه درست وقتی که همه چیز خوب است باید بی قرار باشد...این دیگر چه دردی ست، خودم هم نمی دانم. احتمالا مربوط به روح آدمی میشود و این دکتر ها کاری از دست شان بر نمی آید ! یعنی میخواهد بگوید باید بیشتر مراقب لحظه های خوب با هم بودنمان باشم ؟ یعنی دارد مواخذه ام میکند . برای کار های کرده و نکرده و خوشحالی ها و ناراحتی هایم.من درست در عمقِ آغوشت ، بی قرارم ... اصلا همین ترسِ بی تو بودن برای بی قراری من کافی ست...

تیرماه دوست داشتنی ام با تمام اتفاقات ش گذشت. سیزده م تیر. روزی که موخوشگل با دسته گل و شیرینی برای اولین بار به خواستگاری ام آمد. همان روز تولدم. درست یک سال پیش. که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم. بابا زنگ زد و گفت قرار شده برای یک کاری بیاید همدان. گفت حاضر باشم تا با هم برویم. درست روز اول یا دوم ماه رمضون. بعدش فهمیدم کارش را آورده همین نزدیکی های من. اینجا یک کارخانه خریده و هفته ای چند بار میتوانم قشنگ ببینمش. مخصوصن جوجه ی شیطون و دوست داشتنی ام را. دوباره درگیر کارهای دانشگاه و نقل و انتقالاتِ مزخرف ! یکی دو ترم دیگر هم میهمانِ جنابِ بوعلی هستم تا این کارشناسی هم تمام شود. برود که دیگر پشت سرش را نگاه نکند ! تنها چیزی که خیلی دلم برایش تنگ شده دسته ی بدمینتونِ عزیزم هست که یک ماه در قرنطینه ی روزه گرفتنم به سر میبرد...

ممنون از همه ی دل تنگیا و محبتاتون. بیشتر از دسته ی بدمینتون م ، دلم برای شما و نوشته هاتون تنگ شده بود ...شدید ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم