میترسم از اینکه دیر به دیر بنویسم. میترسم یادم برود نوشتن. یادم برود باید اتفاقات جالب و حرف های ناگفته ام را اینجا بنویسم. باید بگویم خانه ی مان را پیدا کردیم. قرار است همین چند روز آینده اسباب کشی کنیم و همان برنامه ی شیرین ! جاهاز چیدن و این حرفا. دانشگاه هم که دارد شروع میشود. نرم نرم. باید خودم را برای دوباره "یک فیزیک خوان" شدن آماده کنم. بدمینتون هم این روز ها به حالت تعلیق در آمده. افسوس. جایش را شنا گرفته. اینگیلیش مان هم خدا رو شکر با موفقیت در حال طی شدن میباشد. پدر خواست برویم کلاس ویولن. دوست داشت. ولی صحبت کردیم و قرار شد همان علاقه ی دوران کودکی مان ؛ سه تار را یاد بگیرم (تازگی ها عکس پروفایل وایبرمان هم بانویی ست سه تار به دست ) خداراشکر کار موخوشگل هم کمتر اذیت مان میکند. دیگر یک جور هایی عادت کردم که صبح ها وقتی هوا هنوز تاریک است بیدارم کند؛ یک خداحافظیِ خواب آلوده بدرقه اش کنم و برود. ظهر ها یک ساعت ببینمش و شب ها تا خستگی چشم هایش را نبسته یک دل سیر ؛ دو سه ساعتی را پیش هم باشیم. کمی سخت است. بعضی روز ها دیگر غر میزنم. که بس است. دیگر نرو. همین جا بمان ... ولی خب نمی شود. هر روز فکر میکنم خب دیگر امروز روز آخر است که میرود. و چقدر بی رحم اند این فردا ها که نمی‌آیند .میدانم آنقدر نمی آیند که دیگر بی مزه میشوند برای آدم. خودم خنده ام میگیرد.البته تا به این موضوع فکر میکنم ناخودآگاه میخواهم بزنم زیر گریه. اما به خودم می آیم و باید خودم را جمع و جور کنم. مرتب بگذارم توی کمد! که زندگی همین است...

من ابر شدم. گفته بودی که خورشیدی. یادت هست تا زیباتر بتابی ؛‌چقدر گریستم ؟ رسول یونان

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم