یک جور خاصی منتظر یک چیز خاص هستم. خودم هم نمیدانم. امان از دست ما زن ها که بعضی وقت ها خودمان هم نمیتوانیم خودمان را بشناسیم. نمیتوانیم درک کنیم. امان از آن وقت هایی که اعصاب و حوصله  دستشان را بهم می دهند و جلوی چشمانت خودشان را از پنجره می اندازند پایین. دیگر از آنجا به بعد هیولای درونت با نیشخند وارد میشود. آسمان را به زمین می آوریم. گاهن بر عکس. داد میزنیم. عصبی میشویم. گلوی هر کس که جلویمان باشد را میجویم. به زور رژلب و کرم و هزار کوفت و زهره مار چهره ی رنگ پریده ی مان را ماست مالی میکنیم. رانندگی که میکنیم ناخواسته صدای ضبط را آنقدر زیاد میکنیم که میشویم مایه ی خنده. پتانسیل ش را هم داریم که همان موقع پیاده شویم و از خجالت درشان بیاوریم. میخندیم. بعد خودمان هم به آن خنده ی مسخره ای که تحویل دادیم میخندیم ! ثبات ؟! نداریم. گاهی وقت ها فکر میکنم تا سرم را به دیوار نکوبم عقلم سرجایش نمی آید. بد تر از همه ی این ها روزی باشد که باید بروی اداره ای و نامه بازیِ مسیولین محترم کُفرت را در بیاورد. همان وسط بنشینی و زانوی گریه بفل بگیری... این روز ها اصلن خودم نیستم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٦ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم