از دندان پزشک هراسی رسیده ام به جایی که رسما از دندان پزشکی خوشم می آید. یعنی همین چند روز پیش زده بود به سرم که دوباره بنشینم درس بخوانم برای تغییر رشته. از وقتی چشمانم را باز کردم یادم می‌آید یک پایم در دندان پزشکی بود. مادرم میگوید خواهر جان بزرگه - که دو سال از من بزرگ تر است - همزمان با من هم شیر خورده. یعنی یک جور هایی سهم مرا هم نوش جان فرموده - که نوش جانش باشد البته . همه اش را میخورد - و یک جورهایی همین باعث شده دندان های من کمی مرواریدی تر و بی ثبات تر رشد کند. و هرچند روز یک بار شروع کنند به اذیت کردن و بهانه ی دندان پزشکی گرفتن. در اتاق های انتظار دندان پزشکی ها بهم خوش میگذرد.خیال م هم راحت است مثلا اگر دکتر پرسید آیا نخ دندان هم میکشی با افتخار سرم را بالا بگیرم و بگویم سه وعده در روز شاید هم کمی بیشتر ! و منتظر باشم همه مرا تشویق کنند. چند سال پیش وقتی خیلی بچه تر بودم سر شولوغ کاری و اذیت کردن خواهر جان بزرگه نصف یکی از دندان هایم را از دست دادم و خانوم دکتر - که خدا بگویم چه کارش نکند - نصف دیگرش را هم از ریشه و عصب و هر چه که داشت در آورد. اینطور شد که افتخار دندان مصنوعی داشتن هم از همان کودکی بهمان اضافه شد. الآن حدود هفت هشت سال یا بیشتر است که با هم کنار آمده ایم. - شاید اصلا لازم نبود به این نکته اشاره کنم - برای درمانش به هر دری که میشد زدم. یکی میگفت ایمپلنت. ایمپلنت پیچ و مهره میخواهد که مشکل من نبود. ولی لثه ی قوی ای هم میخواست که من نداشتم. خدا را شکر این گزینه از جلوی راهم برداشته شد. چند بار افتادم توی جاده ها از این شهر به آن شهر برای پیدا کردن بهترین دندان پزشک هایشان که آن هم باز جواب نداد. آخر یکی گفت باید بروی سراغ سیم کشی ! -همان ارتودنسی- که آز آن عقب بیفتند به جان دندان هایم تا کم کم برسند به جلو و جای آن دندان خالی را پر کنند. ولی باز هر بار به یک مشکلی میخوردم و کلا قضیه سیم کشی منحل میشد. این هفت هشت سال درد بی دندانی گذشت تا همین چند روز پیش که فکر میکردم تنها راه حل این بی دندان م همان ارتودنسی ست که یک دندان پزشکی پیدا کردم که خیال م را راحت کرد. گفت "بیریج" ! بله. راه حل این بی دندانی ام بیریج بود. که کم و بیش هم دررابطه اش میدانستم. دو جلسه قالب گیری و درد شدید فک گیر کرده بود در گلویش. خلاصه الآن هنوز هم با دندان مصنوعیه جانم سر و کله میزنیم. راستش به هم وابسته شده ایم انگار. یادم می آید روز های اول که هنوز به داشتنش عادت نکرده بودم بعد از هر ناهار و شام از زیر مبل و تخت و سفره پیدایش میکردند میگذاشتند کف دستم ! بله. منم که با یک لبخند تلخ -ناشی از ترس- و شیرین وارد مطب میشوم و با لپ های سِر خارج. و روز ها را تا ویزیت بعدی می شمارم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم