بلاخره دست از تنبلی و خوابیدن برداشتم و با همسر به دکتر رفتیم . که دکتر باید جواب آزمایش ها رو می دید و من جوجه ی تازه قلب دار شده ام را. بعد از جر و بحثی مختصر با منشی از دماغ فیل افتاده ی دکتر ؛ رفتم داخل . هیجان داشتم ولی نمیخواستم کسی بفهمد . میدانستم تا چند دقیقه ی دیگر باید زل بزنم به صفحه ی مانیتور و چیزی را ببینم که تا بحال ندیده بودم . آن هم برای کمتر از یک دقیقه . جلسه ی قبل دکتر گفته بود باید تا جلسه ی دیگر یعنی امروز قلب بچه شکل گرفته باشد . پس بی صبرانه منتظر شنیدن صدای قلب کوچکی بودم که تند تر از همه ی ما میزد . جواب آزمایش ها را دید و گفت برو روی تخت بخواب . طبق معمول آن ماسماسک را روی شکم م گذاشت و قلب من که داشت تند تر از همیشه میزد . بعد یادم نیست چه گفت و چه گفتم که دیدم صدای قلبی دیگر دارد به گوشم میخورد . چقدر کیف کردم صدای قلبت را شنیدم جوجه ی تازه دست و پا درآورده ی من . که چقدر ورجه وورجه میکردی . رفتم و باباجانت را صدا کردم تا در شادی من سهیم باشد . او تو را زود تر از من دید راستی . بعد من هم تو را دیدم. دست و پای کوچکت را . فسقلی من . و دکتر گفت چقدر بالا و پایین میپرد جوجه ی تان .سالم است . خدا را شکر کردم و گفتم عزیزم . خدا کند جوجه ی بیش فعالی شوی :) بعد دیگر واقعا باورم شد که هستی . وقتی رفتم بیرون دیدم چشمان بابا جانت قرمز شده و انگار چند قطره اشک هم ریخته بود . دستانش سرد شده بود به گمانم و کلن ما را به شُک بردی تو . بعدش تا خود خانه داشتیم قربان صدقه ات میرفتیم و من هی میگفتم دیدی نی نی مون رو :) تا سری بعد دوباره باید بروم و بقیه آزمایش ها را انجام بدهم . باباجانت هم که هر روز چیزهای جدیدی از بچه و بچه داری کشف میکند و به اطلاع من میرساند :) از سیسمونی تا پیگیری قیافه ات در چند ماهگی . کلن خیلی دوستت دارد فسقلی . برای خودش هم یک آغوشی خوشگل زیرنظر گرفته تا وقتی حوصله ات سر رفت بروید و با هم یک دوری بزنید. الآن خیلی سخت تر و البته  زیبا تر شده . یک زندگی دیگر در من جریان دارد که شب و روز باید مراقبش باشم . که ناخودآگاه بخواهم تو را لمس کنم و لبخند بزنم ...

+ در نوشته های بعدی خواهم نوشت که یک خانوم که تازه باردار شده با چه چیزهای خوب و بد جدیدی روبرو میشود . برای خودم که خیلی جالب و البته کسل کننده بود . ولی به هرحال کاری نمیشود کرد جز تحمل و صبر .

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم