چهار ماه است که "انگار همین دیروز بود " ... انگار همین دیروز ظهر بود که مثل هر روز از مسجد که برمیگشتی خانه ، ما سر سفره ی ناهار بودیم و ما را میدیدی و میخندیدی . بعد کمی از تنگی نفست میگفتی و قلبی که خیلی اذیتت میکرد . انگار همین دیروز بود که نفس ت کار خودش را کرد و دیگر بالا نیامد ... انگار همین دیروز بود که نسیبه میخواست تخت ت را جمع کند و ما اشک میریختیم که نه . تمام صحنه ی های بودنت را هر شب قبل از خواب مرور میکنم . لحظه ی خداحافظی را . انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار دیدمت و هنوز همان لبخند دلبرانه ی پدربزرگی ات در کنج ذهنم جا خوش کرده . رفتنت خیلی سخت بود . خیلی بد . هنوز هیچ کدام از دختر هایت باور نکرده اند رفتنت را . نوه ها که هیچ . هنوز زنگ میزنند و حال ت را میپرسند از هم ... مادربزرگ که هزار سال پیرتر شد بعد از رفتنت ... این چند روز که آمدم پیش مامان ، اصلا جرات نمیکنم کمی اشک بریزم از داغی که به جانم انداخته رفتنت . هرروز عکس ت را با همان لبخندی که خواب و خوراک را ازم گرفته میبینم و هنوز هم فکر میکنم روی تخت ت دراز کشیده ای و منتظر بچه ها هستی تا بیاییم و کمی شلوغی کنیم و تو فقط بخندی . دلم برایت تنگ شده. خیلی. این ها را به هیچکس نمیتوانم بگویم . مخوصا این که همه میدانستند در بین نوه هایت من و یکی دو نفر دیگر را خیلی بیشتر دوست داشتی . و همین بیشتر عذابم میدهد . که چرا بیشتر پیشت نبودم . نمیدانم ... هر چه بگویم آرام نمیشوم . خدایا تو فقط کمک م کن ...راستی پدربزرگ خوشگلم ، هنوز نفس تنگی داری یا ... 

چند روز آمدم کیش پیش بابا مامان . کمر درد و درد قفسه سینه امانم را بریده . امروز رفتیم سونوگرافی و خداراشکر دست و پا حنایی هیچ مشکلی نداشت . ولی برای درد خودم باید بروم  تهران . سونوگرافی تاریخ تولدش را 22 آبان تشخیص داد . که دقیقا تاریخ تولد آقاسجاد ، دایی کوچیکه و خاله جانش است . پدربزرگ ش هم کلی ذوق کرد و میگوید دیگر چاهار تا دختر دارم . دو تا دیگر در برنامه تان باشد :) روزها میرویم خرید. برای سیسمونی . و در طول مدت خرید کمر دردم را فراموش میکنم :) امان از دست ما خانوم ها . زینب سرکار میرود . هر روز عصرها میروم پیشش و با کلی ذوق و شوق از میوه فروشی بغل مغازه شان برایم کلی میوه میخرد . تاکید هم دارد برای تو نیست . برای دست و پا حنایی ست . چند خط دیگر باید اضافه میکردم ولی فعلا نگویم بهتر است . فقط باید دعا کنم . دستتان رسید دعایمان کنید ...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۱٧ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم