از آخرین باری که نوشتم مطمئن بودم سری بعد که دستم به نوشتن برود میرود برای وقتی دست و پاحنایی کنارم آرام خوابیده باشد. الآن که فکرم مشغول سر هم چیدن کلمات است دو سه متر آن طرف تر دخترک م آرام خوابیده . امروز اربعین یکشنبه 30 آبان است . دست و پاحنایی ام 11 روز پیش یعنی 20 آبان سال  95 ساعت دو نیم صبح به دنیا آمد . به آغوش من و باباجان آمد . به ما جان داد .  آنقدر عاشق شده ام . آنقدر همه چیز زیبا تر شده . عاشقی هایمان را بگذارید برای خودمان بماند ...

پنج شنبه 27 آبان برای اولین بار با کلی ترس و لرز ناخن هایت را گرفتم . به قربان دست های ریزه میزه ات بروم . دیروز 29 آبان ؛ بند ناف دخترکم افتاد . بهترینم. خیالم راحت شد که دیگر کمتر درد میکشی. امروز هم برای اولین بار وقتی بغل باباجان بودی و نق میزدی دیدم راه نفست کمی تنگ شده و چیزی در دماغ ت وول میخورد :)) نفس مادر . کلی ذوق کردم . کلی قربان ت رفتم . بماند ؛ هر روز هم وقتی پوشک ت را عوض میکنم کلی میمیرم برایت . دعا میکنم یک روز مادر شوی تا درک کنی چقدر نمیتوانم حس م را بنویسم از داشتنت ...چقدر سخت است عشق تو را نوشتن . چقدر میمیرم برای بوی گردنت . بوی گردنت و بوی گردنت ...

قربان آرامشت :) +

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم