امروز اتفاق خاصی افتاد . یه نفر زنگ زد و درد و دل کرد . از اتفاقایی میگفت که چند سال پیش برای خودم افتاده بودن . تهمت بهش میزنن . نزدیک ترین آدمای دور و برش . گوشی ش رو چک میکنن و آخرش هم گفت " به زور میخوان شوهرم بدن " ... گفت باباش بهش گفته بود که ببین اون دختره ( من رو میگفت ) شوهرش رو خودش انتخاب کرده ، اونم گفته به نظر من اونا ( ما ) خیلی خوشبختن . منم قصد دارم همسرمو خودم انتخاب کنم . گفت این آقا که اومده خواستگاریم طلبه ست . مامان بابام به هوای طلبه بودنش میگن همین . یعنی "فقط" همین . ولی آبِ من با یه طلبه تو یک جوب نمیره . مامان بابام گفتن تو با این ازدواج کن ، خونه و ماشین و بقیه ش با ما . گفت این آقا که اومده خواستگاریم یه جور مشکوکی با همه ی شرایط‎م کنار اومده . هر چی گفتم قبول کرده و نه نیاورده . گفت حالا میخوام بهش پیام بدم که ببخشید من این چند بار رو هم که دیدمتون به اجبار پدر مادرم بوده . لطفا بیخیال این قضیه بشید . بهش گفتم بهتره این کار و نکنی و رو در رو بهش بگی . گفت آخه حتی برای حرفای دو نفره مون هم کسی پشت در وایمیساده و گوش میداده ! خلاصه کلی فکرم رو مشغول کرده . چرا پدر مادرا با آینده ی بچه هاشون به این راحتی بازی میکنن ؟ اونم ازدواج ؟! یعنی یک عمر زندگی . فقط دعا میکنم اون اتفاق بدی که تو ذهنمه نیفته . دعا میکنم ...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱۳ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم