روزها مثل برق و باد دارن میگذرن . کمتر از یک ماه مونده تا دست و پاحنایی جان مون یک سالش بشه . باورنکردنی ترین اتفاق زندگیم . باورش خیلی سخته برام . روز به روز جلوی چشمام قد میکشه و هر ثانیه عاشق ترش میشم . امروز صبح که پاشدیم دیدم داره دستاشو به حالت بای بای تکون میده . ضعف کردم . چند روز پیش نانای نانای رو یاد گرفت و چند روز قبلش دست دستی رو . چاهار تا از دندونای بالایی دارن با هم در میان و بعلاوه ی دو تا دندون پایینی که در اومده بود ، دو تا دیگه هم دارن پایین در میان . دخترکم ، هر روز صبح به عشق دیدن روی ماه تو چشمامو باز میکنم . قلبم برای شنیدن صدای شماست که میتپه و دل بی قرارم محتاج نازکردن هاتِ . الآن یک هفته ست میخوایم پاشیم با هم بریم وقت برای واکسن یک سالگی ت بگیریم که شما خوابت میاد و من دلم نمیاد بیدارت کنم . میام بالای سرت ، نگاهت میکنم و غرق در آرامش میشم . بهترین صحنه هایی که یک مادر میتونه تجربه کنه وقت هاییه که فرزندش ، تمام وجودش ، با خیال آسوده خوابیده . و این منم که هر روز با دیدن چهره ی معصومانه ات به وجد میام و روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که دارمت . که هستی . اگر یک روز اینجا رو خوندی بدون که الآن خوابی و اینا رو بعد از دیدن روی ماهت دارم مینویسم . در ضمن ، شما ده ماه روی پا میخوابیدی ، ولی یک ماه پیش دوتایی با هم شروع کردیم که شما این عادت رو ترک کنی . پس مجبور بودیم به اینکه خودت تنهایی بخوابی . بدون کمک مامان . و الآن یک ماهه که خودت میخوابی . چند شب رو به سختی گذروندیم با هم ولی من کوتاه نیومدم :) وقتی بزرگ تر شدی این کارت رو برات تعریف مکینم تا بدونی چه دختر مصممی هستی دلبرکم . و البته باباجان که میگه من چه مادر قوی ای هستم . 

من خاله شدم . دوباره مادر شدم انگار . زهرا ، آبجی بزرگه ، طهوری خانوم رو برامون به دنیا آورد . برای اولین بار که بغلش کردم ، انگار دختر دومم رو بغل میکنم . خدایا شکرت . زهرا جان ، این نوشته رو هم برای شما از یکی از اینجا آوردم برات تا بخونی و زود تر قوی کنی خودتو :) 

می‌گن ده روز اولش سخته. ده روز که گذشت می‌گن بعد از چهل روز همه‌چی خوب می‌شه. ددلاین بعدی برای بهتر شدن اوضاع سه ماهگی‌‌شه. ما هنوز به اون نرسیدیم. دروغم نمی‌گن ولی اون چیزی که داره بهتر می‌شه بچه نیست، منم که دارم عادت می‌کنم. واقعن بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد زبون دربیاره برام توضیح بده دردش چیه. به نظرم مریم مقدس خیلی زن خوشبختی بوده که بچه‌ش حرف می‌زده. از دیروز تا حالا صدبار ازش پرسیدم دخترم چرا نمی‌خوابی؟ هیچ توضیحی جز جیغ و گریه نداشت. صبح گذاشتم‌ش جلوی تلویزیون با هم هاوس دیدیم. البته بیشتر اون می‌دید. من تو آشپزخونه داشتم میوه می‌لنبوندم که شیرم زیاد شه. نیم ساعتی شادوخندون بود. وقتی بلندش کردم دیدم اوه اوه. بعد از اون دو ساعتی به شیرخوردن و بازی گذشت. تازه الان خوابید. البته هر ده دقیقه یه آژیری می‌کشه. من بغلش می‌کنم دوباره خوابشو سنگین می‌کنم می‌ذارم سرجاش. جدی جدی منتظرم سه ماهش بشه یه معجزه‌ای رخ بده. هرمرحله که می‌گذره قوی‌تر می‌شم. الان دو روزه به مامانم نگفتم بیاد. خودمم نرفتم. معیارم واسه قوی بودنم شده تعداد روزایی که مامانم نیست و ما زنده موندیم

نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/٢٦ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم