سحرگاهان روحم آیینه ای از عشق شد، وقتی فهمیدم برات حرم‌تان را برایمان امضا کرده اید.وقتی فهمیدم ، چه ناخود آگاه، دعوتمان کردید و چه راحت شتافتیم، بال و پر گشودیم و پرواز کردیم.وقتی فهمیدم چه راحت چشم پوشاندید روی بدی هایمان و خوبی کردید...
چه ملکوتی مکانی بود، آسمان مسقف شده بود برفراز بارگاهتان، یا بنت رسول ا...
چه فرخنده روزی رقم زدید برایمان؛اذن ورود خواندن هم، اذن میخواست.
رفتیم گوشه ای، رو به روی ضریح مطهرتان، کنج دلمان را پیدا کردیم و نشستیم.نمیشد چشم از نور سبزِ داخلِ ضریح‌تان برداشت.خیره شده بودم. با چشمان باز و دهانی گنگ، همه ی حرف هایم را زمزمه کردم.زمزمه کردم تا جاری شدند و آتش گونه هایم را خواباندند.
سرم را که بالا میگرفتم، چشمانم به هزاران آیینه های تکه تکه که می افتاد، خودم را ذره ذره میافتم در آنها.تجزیه شده.اصلا حکمت این آیینه ها شاید همین باشد که آدمی خودش را گم کند در هر تکه ای، جابگذارد خودش را میان این نور سبز، محو شود در زرنگار ها، روحش آویزان شود از مقرنس ها ....چشمانت را که میبستی، این سه حرفِ ع ش ق را، طوری بی دردسر میافتی که دیگر میخواستی تا عمر داری، چشمانت بسته بمانند.
ای بانوی زمین و آسمان، ای بانوی کویرِ بهشتی،لاجوردیِ کتیبه هایتان، آسمانی‌مان کرد،در فیروزه هایش، رضایی شدیم و در کنارِ فلکِ هفتم آستانت، هم آنجا که آسمان را سقف کرده بودند، خدایی
همان سحرگاهان، فهمیدم که سفری عادی در انتظارمان نیست.غیر عادی رفتیم، غیر عادی نفس کشیدیم، غیر عادی راه رفتیم، غیر عادی حرف زدیم، غیر عادی زیارت خواندیم ...که هر نیمه شبی، فریاد کشان در کوره راه های مغزمان، در کوچه پس کوچه های دلمان، در هر قنوتمان، نام شما بر زبانمان بود، که نکند نام‌مان محو شود از میان دل‌دادگانتان. که تا این بهشتِ روی زمین، دعوتمان کردید تا بگوییم هنوز هم دخیل بسته ایم به خوبی تان، بزرگواری تان.که بگوییم راضی هستیم به رضایتان، به با رضا بودنتان ...که بگوییم " ربنا ... "، که بشنویم " بنده ی من ..."
چه نیکو مکانی‌ست این حرم ...

 

+سیب، همسفرِ سوم‌مان بود

+مست از عطر مهربانی تو،میخورم هی به زایران ضریح، به خودم که می آیم، بالای سر"العبد" آرام گرفته ام ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٢ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم