وقتی خبردار شدم برای آخرین روزهاست که "من" خودم هستم،یک یادداشت خداحافظی برایش نوشتم.در این یادداشت نوشته بودم : " ای خودِ زندانی در قفس،پروازت خوش . دوستدارت، من! "

یادداشت را روی یک برگه ی تقویمی که یادم نمی آید تاریخش را، نوشتم.تقویم که یکی از اساسی ترین اقلام موجود در کلکسیون خانه یا اتاقِ هر ادمی ست.که آن را ببینید، که احساس کند گذر عمرش را !

"خود" م از این که چنین افتخاری نصیبش شده بود، تحت تاثیر قرار گرفت، برای همین این بار روی یک اسکناس برایم این جواب را نوشت : " ای منِ نویسنده، نویسنده ی داستانِ زندگی ات، که داری مینویسی و میروی، خواستم بگویم بیشتر به یک خواننده میمانی !

ممنون از نامه ات.من (خودم) عازم‌م.و همین که برسم سعی میکنم در اسرع وقت دوباره پیدایت کنم.در حال حاضر باید من ( خودم ) را فراموش کنی.امیدوارم روزی که خواستم از دلت در بیاورم، مقاومت نکنی در برابرم.دوست دارت، خودِ من ! "

این روز ها که بیشتر آدم های اطرافم سرگرم خوش گذرانی و گذراندنِ به هر نوعی ! از عمرشان هستن، من دارد از خودش جدا میشود.تا الآن، این خودم بود که داشت زندگیِ من را تلف میکرد، امّا از این به بعد زندگی دارد فاصله می اندازد بین من و خودِ من ش !

من هم نه این که دست روی دست گذاشته باشم و فقط تماشاگر و ناظر جداییِ من از خود باشم، نه، بین خودمان بماند، دارد از کار این زندگی خوشم می آید راستش ! اصلا تشویقش هم میکنم ...

باید روزی آدم ها به جایی برسند که فهم جداکردن من از خودشان را پیداکنند.حالا اگر دست تنها بودند و خودشان هم نتوانستند کاری بکنند،دست روی دست گذاشتن غلطِ محض است.باید کمک بگیرند.از یک پیرِ مرشد و دانا.

من،همیشه من نیست.اصلا باید کشت این من را.تکه تکه اش کرد.ریختش توی زباله دانیِ تاریخ ! وقتی گفتی "من" ، برو با خیال راحت گوشه ای بنشین، نگران چیزی هم نباش، چشمانت را ببند، با خیال راحت.گوش هایت را بگیر، حرف هم نزن، تکان هم نخور!

اگر کسی سراغی ازت گرفت ! پس حلقه آویزِ گوشت کن نصیحتم را.برو بگرد "تو" یی که باید همان تو باشد را پیدا کن.

 

 اندر احوالاتِ خاطراتِ پیچیده ی ما ! 

گذری به حضرتِ حافظ :  عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم