قبل‌ترهم پیش آمده بود که بی‌موقع، سر هر مسئله ی کوچکی افتخار دهد و بیاید و بکارد یکی مثل خودش را، روی لبانم.لبخندی. اما نه آن موقع، درست از صبح تا شب.دم در بود. تا دمِ در دو سه‌بار در ذهنم مرور کردم گذشته را. چند باری به در و دیوار خوردم. و سعی کردم،هم من‌باب گذشته و هم به خاطر این حواس پرتی به خودم بد وبیراه نگویم .در را که باز کردم جا خوردم؛ توی سایه‌روشن کوچه و گرگ و میش آسمان‌ش، دیدم دست هایش را در جیبش کرده و با شال‌گردن دهانش را پوشانده است
از این نوع مهمان ها تا به حال نداشتم،نه که نداشته باشم، تعدادشان به اندازه ی انگشتان یک دست هم نمیشد.با خودم گفتم افتادم توی کوزه! چیزی در گوشم زمزمه میکرد لبخند بزن! قلبم داشت از گلویم بیرون می‌پرید که شال و کلاهش را برداشت.سلام کرد. چهره اش سراسر خوشی بود و خنده.آدم از دیدنش سیر نمی شد.آرام میشد.سلام کردم
مهمانی که قرار بود تنها چند ساعتی من میزبانش باشم، حالا او شده بود میزبان و من را مهمان خنده هایش کرده بود.
چیزی که یک عمر رویایش را در سر و آرزویش را در دل داشتم. حتی شده مثل آدمک های دور و برم، قرض بگیرم خنده را بچسبانم روی لب هایم.شادی کنم از این لبخند های کذایی و لذت ببرم از گول زدنِ خودم. که قرار بود چند ساعت دیگر دوباره بشوم همان آدمِ قبلی و عبوس و گرفته !
اما این بار داستانش از زمین تا آسمان توفیر داشت.فرق میکردند این لبخند هایی که موضع گرفته بودند روی لب هایم.بر خلاف گفته ی یکی از شاعرانمان،که میگفت مانند شهری که روی گسل زلزله ها بنا شده باشد، هر لحظه بیم فروریختنش میرفت، دیگر هیچ ترسی نداشته و ندارم از فروریختن این لبخند ها از روی لبانم.مثل این بود که تنها نیامده بود که لبخند هایش را با من شریک شود، دلِ آدمی که دروغ نمیگوید، آمده است تا ته دلم را قرص و محکم کند که هستم، که مثل این حرف های همیشگی و برای بعضی کلیشه ای، تا تهِ دنیا که هیچ، آخرتت هم با من مشتی !.
در این شهر نسبتا کوچک که همه چیز دقیقا سر جای خودش نیست، هر روز با صدای زنگ همان مهمان که حالا میزبان این خانه ی دلِ تا چند روز پیش متروکه شده، از خواب بلند میشوم و تا شب، تنها اگر با صدای خنده هایش به رخت‌خواب بروم، خواب به سراغم می آید.
از طرفی، حسرت میخورم به روزهایی که به شادباشی و خوش خواریِ بی هدف گذراندمشان و نمیدیدم گل سرخی را که روی لب های این مهمانِ میزبان شده‌ام شکوفه میداد و گل میکرد.حتی در این وقت سال.زمستان. اسمش برای شما میشود همان خندیدن ولی برای من ،ضمیمه کنید تمام زندگی‌ام را میان حتی خنده های در دلش، آرم و بی صدا. ولی خواستنی.
میگفتند و میشنیدم و دیده بودم که گل،عمری دارد برای خودش.شکوفه نیز.درخت حتی. حالا من به شما بگویم و بشنوید و ببینید گل‌ِسرخ‌ِلبخند هایی را که بوی یاس میدهند ...
خلاصه، هم‌آن روز صبح، از کفِ گیتی، دنیا و آخرتِ خوشی را ربودیم و تا عمر دارم، غرق در لبخند هایی هستم که مرا با خودشان این سو و آن سو میبرند و با شور و اشتیاقی وصف نشدنی، مرا برای ادامه ی زندگی بزرگ میکنند، بال و پر میدهند.حتی در گوش‌ش، یواش خواندم، اگر میشود کمی هم به گذشته ی من بخند تا از خندیدنِ تو، فقط محو خنده های تو شوم و فراموش‌شان کنم آن به اصطلاح خنده ها را ...
مهم تر از هر حرفِ دلِ دیگری، مرا مدیون چروک هایی میکند که باید بخندد و روی لب هایش بنشینید و مرا نیز بخنداند ...

+ و جواب این پست فقط خنده ایست که از این جا منشأ میگیرد ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم