نگاه کن ...
این روز ها، من نمیگویم، فقط تایید میکنم این را که م-امید گفته، که 'هوا بس ناجوانمردانه سرد است' . با این حال، قصد دارم سر به کوه و بیابان بگذارم اگر بشود.بیابانش را مطمین نیستم، امّا حکماً گذری به کوه خواهم داشت. من باب امر خاصّی !
باید کوله پشتی ام را حاضر کنم، دفترِ دست نوشته هایم به اضافه ی یک قلم، شاید مهم ترین و اصلی ترین توشه ی این سفرِ نسبتاً خیلی کوتاه است.البته،نمیشود از یک هم‌سفر خوب، چشم پوشی کرد.اصلاً اصل سفر شاید همین باشد.
میرویم، بین راه هی برمیگردیم، سر میچرخانیم ، نفس نفس زنان میگوییم، که نگاه کن ! چقدر راه آمدیم ولی انگار قدم از قدم برنداشتیم ! از پایین که نگاه میکنیم، تا قله ی کوه و فتح‌ش، با تقریب های ذهنی، شاید حدود کمتر از ده دقیقه طول نکشد، اما همین که کوه‌پایه را فتح کردی، دستت می آید که تقریب های ذهنت، چیزی جز وهم و خیال نبوده !
تا الآن تو کوله ات را به دوش میکشیدی، حالا آن زبان بسته است که دارد تو را با خودش حمل میکند.وقتش رسیده که دیگر زمین را لمس کند.بی هوا میگذاری اش پایین و خودت بد تر از آن، دراز به دراز روی زمین می افتی.اگر خیلی پیموده باشی کوه ها را، نهایت دو دقیقه سرپا نفس تازه میکنی.در غیر این صورت باید آبی آسمان چشمانت را بزنند تا بلند شوی دیگر.
دو سه بار، یا شاید یشتر برای ما تازه کار ها، نیاز به این نظاره کردن آسمان است.که ببینیم خورشیدی سر زده از مشرق و ماه‌ی که پنهان شده در هیبت خورشیدش.نسیمِ سرد پاییزی که بر طبق قانون و قاعده، حالا دیگر گذشته بود، (پاییز را میگویم )،جای خودش را به باد صبای مشرقی و دلچسبِ زمستانی داده، این بار نه از شرق، که از کوی یار میوزد ... که باعث شده من سرما را فراموش کنم و چشمانم را ببندم و تا قله ی کوه، یک سره بالا بروم و فتحش کنم هم قله را، هم شهر زیر پایم را، هم آسمان بالای سرم را.
که وقتی رسیدم آن بالا، دوباره کوله پشتی ام را روی زمین بگذارم، همان وسایل ضروریِ سفرم را بیرون بیاورم و دست به قلم شوم. با این تفاوت که این بار قلم را بین صفحات دفتر رها میکنم، و فقط حرف میزنم. گوش شنوایی هست که بشنود حرف هایم را. بعدا مکتوبش خواهم کرد.
اگر پیدا کنم، از آن بالا نشانش میدهم خانه ی مان را. و خانه ی اقوام را نیز. شرح میدهم شهر مان را برایش.اکنون روستاهای اطراف هم در تیررس اشاره هایم قرار گرفته اند.
امّا همه ی این ها را نشانش میدهم و فقط یک چیز را با آب و تاب برایش تعریف میکنم.همین جاده ها را.که مثل مار پیچیده اند دور شهر و چنبره زده اند روی افکار آدمیان این شهر. من، امّا جاده ها را دوست دارم. که بنشینیم پای همان قله ی فتح شده و بگویم.و بگویم از زمین خوردن ها و خاکی شدن ها و بعضاً سخت بلند شدن ها.
که بگویم این ها را میبینی؟ این ها همان جاده هایی هستند که خدا میداند چند بار سر زانوهایم را زخم کرده اند.کبود کرده اند دست و پاهایم را تا به این جایی که هستم، برسم. که برسم به این لحظه که کارم به تهدیدکردنشان بکشد. که تهدیدشان کنم دیگر من آن کسی نیستم که تا اراده میکردید، میشکست دست و پاهایم،سرم ...
که مثل همین کوه شده ام.مثل صفت همین کوه، سخت و استوار.پایدار حتی. که انگشت اشارت‌م را رو به آسمان بگیرم، بگویم میبینی، او با من است. هم او که با تو هم هست.امّا تو نداری اش !
که بعد از کلی به اصظلاح درد و دل، بساطم را جمع کنم و قله ی فتح شده را به حال خودش تنها بگذارم و برگردم به شهر. پا بگذارم روی همان جاده ی تمام نشدنی و الآن، دوست داشتنی !
اگر یک روز سرم را میشکستند، امروز هوایی ام میکنند، که باید دل به جاده بزنی. که بروی، که برسی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٧ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم