چقدر خوب است آدم اگر حرفی دارد بزند.اصلا چقدر خوب است اینجا را دارم.اینجا هم شده گوشه ای از دنیای من.که بنویسم حرف هایی را خوانده میشوند امّا همه کس نمیتواند درکشان کنند.اینجا هم شده نقطه ی وصال من به جایی خیلی خیلی دور تر از دیارم.جایی که آب و هوای خوبی دارد.مردمانی خوب تر.

اینجا که مینویسم، انگار کز کرده ام کنج سجّاده و محرابی که بعد از هر نقطه باید خدا را شکر کنم.که باید مقدس بنویسم، که هر کلمه از این ذهن به اینجا روانه میشود، مثل دانه ی تسبیحی باشد ...باید نیت کنم.که این دانه دانه ها برای چه کسی قرار است ذکر شوند. که قرار است بعدش دو رکعت بندگی بخوانم، به نیت خوب بودنش.سر کیف بودن حال و روزِ روزگارش.

شب شده است دیگر.ماه طلوع کرده.با لب روزه دار باید دعا کنم،که به قول استاد شهریار، همان پیر شب شعر هایم که گفته بود : آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا ... ، قول و غزل نوشتنم در این شب ها، بیم گناه دارند برایم. باید دوباره دست به دامان همان محراب شوم. که دعا کنم. که باز هم بخوانمش و بگویمش که مگر میشد که یک غیر ممکن را ممکن کند برایم،که مگر آدمیزاد هر رویایی داشته باشد، باید بنشینی به حرفش گوش کنی و انگار در این دنیا، فقط تو هستی و این بنده ات و یک آرزو ...

هیچ کس نمیفهمد ردّ خوبی هایت، مرا مجذوب این دنیا کرده.راستش شب ها، باید گریه هایم را به آسمان بسپارم تا روز ها ببارد و مردم هم شکر کنند این باران را ...

یادم هست سیبی را که سرمای زمستان، طاقت نیاورده مقابل گرمای دستانت که جا خوش کرده اند ما بین سرخی هایش.اصلا شاید به همین خاطر رنگش سرخ است، که آتش گرفته از دوریت. که مثل من، هر شب چشم در چشم هم میشویم و او میگوید از تو و من میگویم از تو ... و فردایش،چه آسمانی دارند مردم.حالم را که دیدند،فکر کردند مشکل از درخت سیب است، چیزی نگفتم.تبر برداشتند، همت کردند به قطع کردنش، راستش آسمان نگذاشت.خیلی بارانی ست این روزها...

حالا این روز ها، منم و یک سیب و یک سجّاده. که فقط این ها نیست. یکی هم هست که میشوند حرف هایم را. و هم اوست که میداند، میخواهم، خوب بودنش را. که بداند فعل " آمدن " ، یعنی " آمدن " . نه کمتر، نه بیشتر.می آید.می آیم.خودم شنیدم ما بین حرف هایش که دیر نمیشود ...

این ها را نمیتوانم در گوشش زمزمه کنم. مینویسم شاید بخواند.که باغچه ی خانه را پر از ریحان کرده ام، که وقتی آمدی، دستت را بگیرم و ببرمت دم باغچه. بنشینی به ریحان چیدن و همین که سرت گرم است، من هم در گوشت بخوانم حرف هایی را که هر بار بعد از رفتنت، مینشینند کنج دلم و باید روزها با آنها زندگی کنم.که از این میترسم ریحان ها، لب باز کنند و بگویند حال و روزی که از من دیده اند این روزها، ریحانِ من ...

امّا تو باور نکن.من میگویم عمقش از این حرف ها هم بیشتر بوده.از عمق نگاه هایی که مرا غرق خودشان کرده اند.که باید بنشینم، تحلیل کنم که چطور، اینطور شد ؟!

باز هم به جواب نمیرسم.نه که راضی نباشم.نه.راستش این همان آرزویی بود که حرف زدم ازش.بعضی وقت ها،نه گذاشته ای، نه برداشته ای ، یک راست میرساندت به همان چیزی که میخواهی.دستت را میگیرد، راه رفتن را نشانت میدهد، تو هم دست در دستش راه میروی، میرساندت درست دم در، میگوید بیا، همان که میخواستی.حالا برو. من هم هستم. برگردی مرا میبینی، فقط صدایم کن، ببین چه ها که نمیکنم برایت ...

که این ها را،دانه دانه گفت و بعد، آسمان دانه دانه بارید،که گفت همین است آغاز تدریجی یک رویا ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم