هیاهو مى خواهد، هر مکتبى هیاهو مى‏ خواهد، باید پایش سینه بزنند، هر مکتبى تا پایش سینه زن نباشد، تا پایش گریه کن نباشد، تا پایش توى سر و سینه زدن نباشد، حفظ نمى‏ شود.و اکنون چهل روز از آن واقعه ی عظیم میگذرد، چهل روز، چهل سال ، چهل قرن از آن عاشورا میگذرد و کربلا، همچنان کربلا مانده و همه جا، هم چنان کربلاست و هر روزمان، همان چهل روز پیش ...

صبح روز چهلم، امّا شروع تازه ایست.آغاز یک سالِ کربلاییِ دیگر...

کربلا صحنی از عقیق و آیینه ست.شش گوشه ی کائنات، همان ضریح شش گوشه ی ارباب ارباً اربایمان است. کربلا در کربلا نمی گنجد.کربلا در یک روز، عاشورا، کامل نمیشود.کربلا وسعتی ست به اندازه ی تاریخ.کربلا دشت نیست.بهارِ روحانیِ عاشوراییان و زایرین پیاده ی اربعینیان است.

کربلا نبض غیرت زمین است.آن روز که زمین به خروش در می آید و دریا به تلاطم می افتد و کوه ها از هم می پاشند ... و آه از آسمان که پس از کربلا، چگونه سخت، بر ستون های خود ایستاد و زیر بار این همه مصیبت، کمر خم نکرد، نشکست، فرو نپاشید ...

کربلا بغضی ست که در گلوی زمین مانده، سنگ شده، بغضی که این روز ها، عاشورا شده دلیل سر باز کردنش و اربعین، دلیل شکفته شدنش. که راه بیفتی، پیاده تا آنجا که همه کس را لیاقت بودن وماندن، نفس کشیدن در آن بهشت نیست، بروی. که کاری زینبی کرده باشی.کربلا شده رودخانه ای که باید سرازیر شد در آن. که باید در عاشورایش، زلال شد و در اربعینش،پرواز کرد.

دارم دست دست میکنم که ننویسم چقدر بی تاب شده ام این روز ها.چقدر بی تاب تر.بی حوصله تر.دل تنگ تر.میخواهم بی بهانه بگویم، بی بهانه بگویم این همه عمر کردن و کربلا را ندیدن چه دردی دارد.بی تاب تر از این روزها، اربعین که میرسد، باید از خود بی خود شوم ، دست بگذارم روی چشمانم، دنیا را نبینم. اصلا دنیا باید از جلوی چشمانم دور شود. بروم لب حوض بنشینم. همین که چشمانم به آب خورد، یاد دستانی بیفتم که به آب خوردند.امّا آب نخوردند...که دعا کنم، دستانم برسند به بی دستان کربلا.به بی دستِ کربلا...

تا قلمم، میخواهد بنویسد، تا بر مرکب مینشیند، بوسه بر جا پای زینب میزند.اگر از زینب (ص) نشانی میدهد،میخواهد صبرش را بنویسد و طلا بگیرد و بزند بر سر در عالم، تا صبرش، جانی باشد برای شیعه. میخواهد از هلال شب های زینب بنویسد.که چهل روز پیش، خسوف کرده. که چهل روز پیش زیر ابر خون نشسته و سرش روی نیزه های کوفی بوده. از قاریِ نیزه نشینِ عالمیان...

من چه گویم، یک رگم هم هوشیار نیست. حال که ستون آسمان شده راس همین مه رویان، چگونه قلم تاب میاورد برای نوشتن ؟

همین چهل روز پیش بود که الصبر را به نام زینب (ص) نوشتند. که نتوانست روی نی، زخم سری را ببند. که نتوانست کمر راست کند زیر بار چشمان بسته ی برادری که حالا دیگر نمیتوانست خودش را به او نشان دهد.که حالا نیمه شب ها آنقدر دویده بود تا داغ دلی را که کوفیان گذاشته بودند روی جگرش، التیام ببخشد. که بعد از آن، ببیند سبد های نان و خرمای کوفیان را و ...مثل اینکه رقم خورده سرنوشت دختر و پدر، که مثل هم باشد. که مثل علی (ع)، شب ها، غصه هایش را چاه بشنود و چاه ...

آری.علت عاشق، ز علت ها جداست. علت اشک ریختن چوبه ی محمل، پیر گشتن تا آب از مشک ریختن، علت خجل شدن این قلم، از روی دل بری که بر نی، دل ربایی میکند...

و حالا همه ی برگه های تقویمم، هر شب از این چهل شبم،عاشورایی شده. این چهل شب، آسمان را در عاشورا قاب کردیم.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم