یکی از کار های اساسی در زندگی یک فرد معمولی، باید سر زدن به کتاب فروشی ها باشد.حتی شده برای قدم زدن و فقط و فقط نگاه کردن به کتاب ها.جلد های متنوع و رنگارنگ‌شان، شوری در آدم برپا میکند که از دست هیچ موجود جاندارِ به ظاهر بی جانی بر نمی آید.

امشب، طبق عادت قدیم تر ها هر روز و این روز ها، هفته یا ماهی یک بار، به کتاب فروشی مورد علاقه ام سرزدم. اگر قصد خرید داشته باشم که یک راست سر از قفسه ی کتاب هایی در می آورم که یک حس غریبی به آدم میگوید، بگرد.اینجا دنبال کتابت بگرد.

اگر به قصد ساختن روح از طریق فقط نگاه کردن به دهکده ی کتاب سر بزنم، دیگر همه ی دنیا خلاصه میشود در آن دهکده برایم.ورودی دهکده، پر است از پوستر و عکس های این و آنی که الآن برای خودشان کسی، کسانی هستند در این مملکت، نویسنده هایی که یا میخوانمشان، یا هیچ کس نمیخواند آن ها را.و قاعدتاً، من هم وقتی برای خواندنشان نخواهم داشت.

بعد از گذر از آن همه پوستر رنگارنگ،میرسم به یک تابلو مانند، که زمینه اش یک موکت سبز رنگ بود و پر شده بود از ورق یادداشت های کوچکی که باز روی آنها، پر شده بود از اسم کتاب.آنهایی که قدم گذاشته بودند در دهکده، پیشنهاد کرده بودند خواندنشان را. اولین اسمی که به چشمم خورد، بادبادک باز بود.اثر خالد حسینی.که بعد از خواندن آن بود که به ادبیات افغانستان علاقه مند شده بودم.اگر وقت میکردم و مینوشتم پیشنهادم را، حالا اسمش چه حک شده بود بر موکت یبز رنگ چه حک نشده نبود؛ یک، یک عاشقانه ی آرامِ جناب نادر ابراهیمی را و دو، منِ او اثر جناب رضا امیرخانی را مینوشتم.

بعد از گذر سریع از این تابلو،تنها که چیزی که به چشم میخورد،قفسه های کتاب بودند و قفسه های کتاب و قفسه های کتاب و ...با وقت کمی که در اختیارم گذاشته بودند ! ، باید میرفتم سراغ آن قفسه ی مورد علاقه ام.و مشکل دقیقاً از همینجا شروع میشد که در این صورت، باید تمامی دهکده را در عرض چند دقیقه، از زیر نگاه خو دمیگذراندم. و این حکماً امری غیری عادی بود.

چشمم به کتابی افتاد.یعنی ذهن را به خودش جلب کرد.نیرویی داشت، غیر قابل باور.میان آن همه کتابی که روی یک میز نسبتاً بزرگ وسط دهکده به طرز شاید مرتب، قد و نیم قد روی هم چیده شده بودند،دستانم، مادران کبوتر میشوند را لمس کردند.اشعار کهن ترک.ترجمه ی دوبیتی هایی بود از همین اشعار. توسط جناب اردشیر رستمی.

کتاب که نه.نمیچه کتابی بود خواندنی. همانجا روی یک صندلی که بغل همان میز بود، رو به دیوار نشستم و شروع کردم به ورق زدنش. یک موسیقی ملایم دو چندان میکرد ذوق و شوق آدمی را. چند صفحه ی اولش را که میخوانی، انگار ناقص است اشعار.جلو تر که میروی، از همین دو بیت کوتاه هزاران معنا و مفهوم درست میشود در ذهنت.

چند دو بیتی شگفت انگیز از این کتاب، که در وقت کوتاهم، یادداشتشان کردم : 

میش و گوسفند ندارم، خودم به قربانت.

چشمانت خشن شده اند، برای چه کسی مهربانی میکنند.

در دریا گلی تشنه است، به ماه و ستاره میگوید.

تو از نیامدن خسته نمیشوی، من از خیره شدن به راه.

بستر بی تو، زخمی ام میکند.

خوشا به حال مویی که، از گردن عرق کرده ات، آب مینوشد.

گاو آهن را به خودم بسته ام، درد خواهم کاشت.

برایم چند سیب بفرست، یکی را گاز بزن بفرست.

قَدَت، حلالت باشد.

 

حرف های ما هنوز نا تمام، تا نگاه میکنی، وقت رفتن است ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم