نصف چادر روی چشمانم، در آن تاریکیِ گرگ و میشِ اتاق، کتاب را میتوانستم به خوبی تشخیص دهم. چند روزی بود سراغش نرفته بودم. یا او به دنبال من نیامده بود، نمیدانم. یادگاری از جنگ بود. روی جلد، عکس پیرخراباتی قنوت به دست، به چشم میخورد. هم او امید دلِ همان رزمندگانِ جنگ بود. که میگفتند سر خُم می به سلامت، شکند اگر سبویی...رنگ و روی کتاب رفته بود.امّا هنوز به کار دل می آمد.

با خط خوش رویش نوشته بود نیایش. نا خودآگاه جذب رنگ فیروزه ای محو شده بین جملات رویش میشوی. آن ها هم با خط خوش، جا خوش کرده اند میان عبای آن پیر. با آن قنوت گرفتنش تجزیه ات میکند آن پیر.

مثل بعضی شب ها که با حضرت حافظ، خلوتی داریم و فال میگیریم، دعای روز دوشنبه به اسم مان خورد. وسط دعا به این عبارت میرسی که :

اَللَّهُمَّ اجْعَلْ اَوَّلَ یَوْمِی هَذَا صَلاحا وَ اَوسَطَهُ فَلاحا و آخِرَهُ نَجَاحا.یعی بار خدایا، ابتدای امروزم را خیر و صلاح، و میانه ی امروز را رستگاری و پایانش را کامیابی قرار بده ...

یعنی از خدایت میخواهی رقم بزند خوبی ها را به نامت.اول و وسط و آخرش، هر چه که بود، بود.با او و به یاد او که باشی، هر ثانیه ات بهشتی خواهد بود. با او که زمین و آسمان، جن و انسان و ... هر آنچه که به فکرت میرسد و نمیرسد، در دایره ی دارایی های اوست.

چقدر دنبال واژه بگردم برای توصیفت ؟ چقدر در هوای تو باید بال و پر بگشایم، به امید روزی که به سویت پرواز کنم. در وصفت، تمام جمله های دنیا را گشتم ، چیزی نیافتم جز همین کتابی که پر بود از همین خط های خوش که نوشته بود :

وَ تَهَبَ لِی مِنْ عِنْدِکَ رَحْمَةً اِنَّهُ لا تَنْقُصُکَ الْمَغْفِرَةُ وَ لا تَضُرُّکَ الْمَوهِبَةُ ...و از جانب خود مرا رحمت عطا نمایی، چه آمرزیدن از تو نکاهد و بخشیدن به تو زیان نرساند 

از بس این روز ها، شهرمان مثل کویر خشک، پر شده از سراب های داغ و سوزان،سجاده جای خوبی ست برای گریه بودن، بارانی بودن. عمری سرم به هیبت عقل بلند است، حالا به حکم دل، سرافکنده شده ام اینجا. انگار این روز ها که میگذرد، قدری، به اندازه ی کافی دیوانه ترم.  بگذار با این شورِ در سر، با این دیوانگی، باز هم به تو برگردم، گاهی تو را در خواب ببینم، به قول قیصر بانو یاس، بگذار در خیال تو هم باشم ...

یا ارحم الراحمین ... ای مهربان ترین مهربانان ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم