چرا اینقدر به خودتان سخت میگیرید‌؟ برای یک سفر دو روزه چقدر برنامه میریزید و به این در و آن در میزنید ؟ لطف سفر به اتفاق های ناگهانی و پیش بینی نشده است.به برف و باران بی موقع و همین چیزهاست.

هزینه ی سفر برای قدیمی ها هم زیاد بوده ولی یک دست لباس بر میداشتند و کمی پول و به امید خدا راهی میشدند.راهی دیاری نو.با مردمانی جدید.بعضی آنها که عشق سفر بودند، به اندازه یک وعده غذا و کمی اسباب اثاثیه پیاده روی هم بر میداشتند و راه می افتادند.همین قدر ساده و بی دردسر.

اصلا سفر رفتن واجب است.باید گاهی در سفر، دوچرخه ساعتی کرایه کرد.باید چند ساعت وقت گذاشت، قشنگ کوچه پس کوچه های شهر جدید را گشت و محله ها را یاد گرفت.باید گاهی گرسنه ماند. گاهی کوله پستی ات را دزد ببرد که فقط تمام دارایی مانده ات همان یک دست لباسی باشد که بر تن داری و چند تا کتاب شعر و داستان که به درد هیچ کس جز خودت نمیخورد.

سفر، آدمی را نرم میکند.متواضع تر.آدم های سفر رفته، زود موضع نمیگیرند.چون تجربه کرده اند خیلی چیز هارا. اهل مدارا هستند.سازش.در هند میبینید یک مسلمان و یک بودایی و یک زرتشتی، با هم همسایه هستند.تاریخ شان امّا نشان میدهد قبلا با هم جنگ کرده اند اما به قدری به یکدیگر ساییده شده اند حالا صیقلی اند و با هم به نرمی رفتار میکنند. راه دور نرویم، همین دیارهای خودمان که چند ساعتی بیشتر فاصله نیست بین شان. یک اهل سفر، باید از فرمول فاصله، فاکتور بگیرد. باید همه را به کیش خوبی پندارد.

اما برویم سر اصل مطلب.سر حرف دل.این ها همه مقدمه بود تا بگویم مشود در شهر خودت هم سفرکنی.از کنج آن خانه و محراب متروکت بیرون بیایی و از آن انزوا، خودت را به جهان نشان بدهی.که هم‌سفرت بنشیند روبرویت و تو در خیال خود، مدام حرف بزنی، مدام شعر ببافی به حرف هایت و حرف ها را ببافی به موهایت ...

میترسم، کوله بارم، همان یک شاخه گل سرخی که توش پر است از حرف های ناگفته، یوسفِ من، خیس شود زیر ابر های بهاریِ چشمانم. در این سلطنت غربت ، در این یخ زار چشم ها.در میان آدمیانی که سفر نکرده و نمی فهمند سفر چه میکند با روح و قلب آدمی.آویزانشان میکند به هم، و چشمانی همیشه آویزان، و سرمه کشیده به انتظار ...

چه کسی گفته باید سفرنامه را بعد از سفر نوشت ؟ امّا ما نشستیم و نوشتیم سفرنامه ی مان را .سفرنامه ی اصرارم و انکارش را...

 

+حکایت : هرچه نه از بهر خدای

شبی درویشی به مهمانی، به خانه احمد خضرویه آمد.شیخ، هفتاد شمع برافروخت.درویش گفت : برافروختن این همه شمع، مرا خوش نیاید که تکلف را با تصوف تناسبی نیست.احمد گفت : برو و هر چه نه از بهر خدای برافروخته ام، خاموش کن.آن شب درویش تا بامداد آب و خاک روی شمع ها میریخت که از هفتاد شمع یکی را خاموش کند، نتوانست.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم