قبل از اینکه صورتش را ببینم، عطرش به مشامم میرسد.قبل از اینکه عطرش را حس کنم، صدای قدم هایش را میشنوم که لحظه به لحظه داشتند نزدیک تر میشدند. صدای قدم هایی مطمین، محکم و با صلابت. و بعد سکوت، و بعد عطر بنفشه ها و رازقی ها.صورتی که برمیگردد به طرفش و با صدایی پر از خوشحالی و درد دوری، کمی جیغ و همراه با لبخند، میگوید: سلام.
از خلال نگاهم، نگاهی میبینم. از راه پلک هایم تا اعماق قلبم که قلب دخترکی شاید خسته از دنیاست، رخنه میکند و در آنجا لانه اش، آشیانه اش، پناه گاهش رامیسازد.همین حالا هم که شما دارید این را میخوانید، او هنوز هم همان جاست. هیچ کس نتوانسته و نمیتواند جای او را بگیرد.هیچ کس نتوانسته در قلبم تا به این عمق نفوذ کند.
آدمی، دستخوش دگرگونی ست، و به همین است که زنده است.که نفس میکشد.ابتدا متوجه نمیشوم، فقط رنگ گونه هایم تغییر میکند.دیروز ها مثل ماه سفید و شفاف بود و آن روز مثل هلو شاید ، صورتی رنگ شده بود. سپس به چشم هایم سرایت میکند.سپس به چشم هایش.تمام آن روز جرقه ای در آن ها میدرخشید. برقی که به هیچ چیز، جز زندگی، شباهت نداشت. مثل هاله ای از شور و شوق است وقتی منتظر فرارسیدن آن روز ها هستی. مثل امیدی برای نفس کشیدن، برای صبح ها، از خواب بیدار شدن و ...
از قیل و قال دنیا فرار کنی بروی کنجی چند متری با چند میز و صندلی، که از فنجان ( فنجون )  هم کوچکتر باشد، بنشینی. مثل این بود که یکی دارد با حرف هایش تو را میپزد، از خامی درت می آورد. که فقط این نباشد که در فنجان نشسته باشی و هیچ کاری نکنی.بزرگتر نشوی. پخته تر نشوی. که خیره شوم به در و دیوار فنجان و بپرسم سوال هایی که در ذهنم جا خوش کرده بودند. که با خونسردی تمام جواب هایم را بدهد. که حرف بزنیم، از این و آن و آخرش برسیم به اینکه، بگذریم، دیگران را به ما چه دخلی ست. این یک روز را میشود برای خودمان باشیم، زندگی کنیم، چای بنوشیم و تو از خودت بگویی و من هم از تو...
زیبایی گاه، نوشته ایست که باید چشم هایت را بادامی کنی تا بتوانی بخوانی نوشته هایش را . که سیلی ای بزند بر چهره ات که لعنتی ! بخوان و حرفی نزن. فقط بنویس وقتی نیست، دلت مثل سه تار، در مایه ی شور میزند، برایش. زیبایی گاه میتواند مانند گرگی باشد که به ذهنت یورش می برد، گلویت را پاره میکند وقتی باید بدرقه اش کنی. و بد تر اینکه، پنجه های همان گرگ را روی قلبت حس کنی. چون کاری جز دلتنگی از دستت بر نمی آید، با همان تن مجروح، گرگ را نوازش کنی که دست از سرت بردارد. از سر تو و قلب و روحت. ولی این گرگ، دست بردار نیست. چون میدید رفتن و دور شدنش را. میدید بی او شدنم را دوباره و دوباره.
حالا این من، گرگی در وجودش خوابیده که ثانیه به ثانیه، کارش شده خراش انداختن به این قلب. که بفهماند که نیست. نه، که هست، امّا در دور دست ها ...

+ در آهای دنیا بخوانید ! (با هم نویسی)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم