باید بیایی اینجا، تا ببینی چه میگذرد...باید بیایی اینجا تا ببینی چقدر آرام، چقدر معصوم گم کرده ام خودم را.گم کرده ام خودم را در ازدحام یک اسم و تنها چند خاطره...در ازدحام جهانی ناشناس...این روز ها که میگذرد، فکرم بیشتر مشغول صرف فعل های عاشقی ست. مشغول زندگی کردن با موجودی به نام "عشق".

راستش خودش هم نمیداند چطور شد که اینطور شد، چطور شد که اینقدر خوب صرف کرد فعل ها را برای خودش. آخر کمی میترسید. هنوز هم نمیداند از کجا آمده و برای چه و آمده و به کجا میرود، یا حتی نمیداند از کجای کدام جهان خودش را بالا کشیده تا رسیده به اینجایی که هست. امّا از اینجا بودن ناراضی نیست.

میترسید از نگاه آدم ها، از بی عشقی ای که موج میزد در قلب های شاید سنگی شان.از قدم های هول هولکی و با عجله ی شان، از تنه هایی که میزدند به قداست بودنت، به پاکیِ افکارت و به زلالیِ روحت... میترسید و قدم از قدم برنمیداشت.میترسید دست و پایش را گم کند.حتی دلش را.و پیدا کنند او را از برچسبی که به پیشانی اش خورده... "یک عاشق" شاید ... و باید بگویم همینطور هم شد...

صدای عجیبی از مرکز کدامین جهان که نمیدانم، صدایش کرد.صدا که نه، معجزه اش کرد.جادویش کرد. و من با این چشمان خودم دیدم چقدر با آرامش قدم برمیداشت به سمتش. چشمان او هم شبیه به چشمان من بود. همیشه کمی سرخ. به پهنای صورت، لاله داشت همیشه ...

دیگر نمیترسید. آن صدا آرامش کرده بود. از آدم ها دیگر نمیترسید.از آن جهانی که هنوز نمیدانم کجاست و به کجا میرود، دیگر نمیترسید. پیدا کرده بود خودش را در هم آن جهانی که گم شده است درش. دیگر نگاه ها را آنطور که باید، معنا میکرد. دیگر دلش دست خودش نبود که بخواهد به هر سویی خواست، قدم بردارد و برود و چموشی کند. آنجا جهانی بود که مانند نداشت. که تا نروی در عمق وجودش، که تا نباشی در هیاهویش، درکش نخواهی کرد.جایی ست که حتی یک سلام، شوری در آدمی به پا میکند، وصف نشدنی.همان شوری که چشم ها را پر از اشک، دست ها را لرزان، گلو ها را پر از بغض، دل ها را صد چاک و زبان را بند می آورد ...

 

+ این روز ها، حرف هایم پر از نسترن و شب بو هاست.پر از رازقی هایی که پهن شده اند در دشت، در دشتی که هر شب، ماهش کامل است. و من در طالعش دیدم که ماهِ کامل، او را دیوانه تر میکند. که پایان هر نوشته ام،باید بنویسم ادامه دارد ... ، تا ادامه اش را رنگی تر بنویسم. خدایی تر ...

ادامه دارد ...

 

+ بشنویدخدا در روستای ما کشاورز است

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم