صبح ها، کمی زود تر از گذشته بلند میشوم. همانطور که در کمی گذشته تر، با شادی و اعتماد به نفس به سمت زندگی فرار میکردم، به سوی صفحات سفید و گاهاً خط دار میروم. با دو سه تا جمله، اول درجه حرارت ذهنم را اندازه میگیرم. اگر حرارت مناسب بود، به عمق سفیدی حمله میکنم. سفیدی اطرافم را فرا میگیرد. دست و سر و تنم، همه غرق سفیدی شده اند و تنها پاهایم خارج مانده.

بعد از نوشتن چند خطی، از میز و صندلی فاصله میگیرم. اتاق مانند نقطه ای روی ساحل شده است. شنا میکنم. صدای قلم روی کاغذ ( که صریر گفته میشود و به گفته ی استاد خوب نیست صدای صریر در آمدن ! ) و امواج جوهر سیاه که در رفت و آمدند، مرا به گوشه گوشه ی کاغذ پرتاب میکند، که بنویسم، که آرام کنم خط خطی های ذهنم را با صریر ...

بعد از نوشتن چند خط، هر کدام که بهتر شده باشد را، (بعضی وقت ها همه ی خط خطی ها را ) لای یک ورق قدیمی، از آن ها که معلوم است خیلی عمر کرده برای خودش، میگذارم. که روزی کادو پیچش کنم، یک ربان از آن قرمز ها، بچشبانم رویش، شاید روزی به جای چند ساعت حرف زدن و درد و دل کردن، دو دستی تقدیمشان کردم به صاحب همان گوش هایی که میخواستند بشنوند حرف هایم را. 

 

 

 بشنوید : نشود فاش کسی ... +

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٥ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهربان بانو نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم